• 12 رأی - میانگین امتیازات: 3.17
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نوشته ها و داستانهای هما (نویسنده ویژه و افتخاری خانم گل)
#21
بعضي وقت ها يه اسم واسه آدم مسئوليت به همراه داره.
الان فكرشو بكنيد كلمه خانم..........يعني خانم بودن.........نمونه بودن........با شخصيت بودن.
قبول داريد؟
و كلمه گل يعني خوب بودن، وقتي در مورد يه انسان به كار مي ره
و تركيب اين دو كلمه پر بار از معنا ، يه كلمه جديد درست مي كنه به نام ..........خانم گل
خوب اين كلمه يعني يه انسان از جنسيت زنانه با خصوصيت خانم بودن و نمونه بودن و همزمان گل بودن و محبوب بودن.
پس مي بينيد كه ما كه هر كدوم عضو اين اجتماع كوچيك خانم گل شديم و هر كدوم يه خانم گل هستيم بايد بار معنايي و مسئوليتشم بپذيريم.
خداروشكر از عمر 2 ساله اين انجمن ،من يه سالش اينجا بودم و با خيليا آشنا شدم و متوجه شدم هر كاربر هر مدير هر ناظم و كلا تك تك افراد همگي شرايط خانم بودن و گل بودن رو دارند و يه جمع خوب رو درست كردند.
من يه سري جملات هميشه توي ذهنم تداعي ميشه كه خيلي انرژي دهنده و موثرند.
براتون مي نويسم ايشالله به دردتون بخوره.

+هر روز به 3 نفر ابراز ادب كن
+با صميميت دست بده
+از عبارت متشكرم زياد استفاده كن
+بعضي اوقات از ديگران ياد بگير
+بعضي اوقات به ديگران ياد بده
+با مردم همانطوري رفتار كن كه توقع داري با تو رفتار بشه



از اين جملات زياد هست حتما همه تون خوندينشون.
ولي گاهي جلو چشم گذاشتن بعضياشون خيلي خوبه.
منم اينجا جلو چشم گذاشتم تا يادمون باشه.Flowerysmile
  پاسخ
#22
هرچند وقت یه بار یه گروه دوستی تشکیل می شه و منم افتخارشو دارم عضو بعضی از این گروه ها باشم.hih
یه جایی به نام تایپیک هست که میایم و دوستانه حرف می زنیم.
اولش که این تایپیک رو بوجود آوردم فکرشو نمی کردم اینقدر استقبال بشه.آخه اوایل هیچکی نمیومد حرف بزنیم.crying
اما بعد یه مدت یه دوست اومد و گفت من جزء این تایپیک نیسنم اما بیا با هم دوست باشیم ، دوستیمون روز به روز بیشتر شد اسم این کاربر مونا (monamona)هست و بعد چند وقت ، یه کاربر دیگه به جمعمون اضافه شد به نام زهرا(یکی مثل من) دخترای خوبی هستند، مهربون و با صفا.
بعد از این دو عزیز ترتیب ملحق شدن بقیه دوستان این تایپیک رو حقیقتا یادم نیست Dunnofاما همینقدر می دونم که جمعمون روز به روز داره بزرگ و بزرگتر میشه و شدیم یه خانواده بزرگ از دوستان مهربون و خودمونی.
یه روز فاطمه (ترمه) و خواهرش سمیرا (mamaneshahab) اومدن، خواهرای هنرمند و صمیمی ، یه بار زری خانم با محبت اومد (مامان دانی) و یه روز الهه(نامی) ،همینجور روزها میومد و شب ها می گذشت و ما قرارمون ان بود که گزارش کارهای روزانمون رو به اختصار بنویسیم.همین طور هم شد و کم کم طوری شد که همه در جریان کارای هم بودیم ،حال همو جویا می شدیم و نگران هم می شدیم شادی یکی شادی ما می شد و ناراحتی یکی ناراحتی ما..........کم کم دوستان دیگه ای به جمعمون اضافه شدند مثل فاطیما(گیجر) و فرح (مهرین ماه) و مرضیه (مرضیه مهدی) ،همچنین الهام (گل انار) و ملیحه (melijoon) ، بهار f.nik)) ، مریم (mrs maryam) ، لاله (lale joon) ,مهدیه (سهیلا بلا) و فاطمه (kaosul)
همه این دوستان یکی از یکی مهربون تر هرروز یا اگه نشه در اولین فرصتشون میان و گزارششونو می نویسن
ما خیلی خواهرانه پیگیر حال و احوال هم هستیم.
نیلوفر(niloofar) و فائزه (هانی 73) وگل همیشه بهار هم جزو همین دوستان مهربون ما هستند.
این نوشته من داستان نیست ، نوشته ایه برای قدردانی از محبت های خواهرانه تک تک این عزیزان.Flowerysmile
دوستان گلی که اسمتونو نوشتم و دوستانی که حافظه محدود شاید باعث شده اسمتونو یادم بره ، عزیزان از همتون ممنونم که دوستان خوبی برای من هستین.Flowerysmile
تایپیکی که ما همه عضوش هستیم تایپیک خراسانی هاست.gag
تایپیکی که هممونو معتاد خودش کرده و نمی تونیم ازش دل بکنم.(1782)
  پاسخ
#23
باز دوباره تولدي در راهه و بايد به فكر تدارك باشيم خونه رو مرتب كنيم . خلاصه همه چي بايد خوب باشه يه عالمه مهمون قراره بيان و هنوز هيچ كار نكرديم. دوستان جمع اند و قراره با كمك هم بهترين تولد ممكن رو راه بندازيم. يه تولد 100 % زنونه و خلاصه بايد خوش بگذره
من به عنوان يكي از تدارك بيننده هاي جشن اين وظيفه رو به عهده گرفتم كه برنامه ريزي كنم.
خب از كجا شروع كنم؟اول بايد خونه مرتب و زيبا بشه پس به سراغ مبحث خانه داري مي رم و كليكي روي بخش دكوراسيون منزل خودمون مي كنم به به چه همه طرح قشنگ ازشون ايده مي گيرم و به دوستان پيشنهاد مي دم همونطور ديزاين خونه رو تغيير بدن، يهو چشمم مي خوره به بخش باغباني و گلدونهاي خودمون ياد گلدونهاي خونه مي افتم و به ذهنم مي رسه براي تزيين از اونها هم استفاده كنم، بعد از اينجا استيكرهايي رو مي بينم كه در بخش دكور هستند يكي دو تا طرح انتخاب مي كنم براي چاپ روي وسايل خونه و حتي ديوار .
يك جرقه به ذهنم يادآور مي شه كه آشپزي مهمترين بخش يه تولده پس به بخش آشپزي سر مي زنم و در بخش ژله ها از بين همه از ژله تزريقي خوشم مياد از يكي از دوستاني كه طرح هاي قشنگي گذاشته مي خوام براي روز تولد 2 ظرف بزگ از اين ژله و تعداد زيادي از ژله رولي به تعداد مهمونها درست كنه.
در بخش كيك ها هم همينطور از يكي از دوستان هنرمند مي خوام يه كيك سه طبقه به نيت سومين سالگرد تولد آماده كنه.
خلاصه خوشحال از اينم كه در طي چند دقيقه خيلي كارا به افراد كار بلد همون كار سپرده شد و خيالم راحته.
حالا به بخش تزيينات مي رم و مي بينم كه براي تم دوست دارم يه خانم با لباس سنتي و چشمان درشت و لپ هاي قرمز تم تولد باشه و عدد سه هم در تم منظور بشه پس به دوستان هنرمند سفارششو مي دم.
به بخش هم استاني ها مي رم و براي همشون پيام دعوت به تولد مي ذارم تا روز موعود بيان و از جشن لذت ببرن ، يادم مي افته به بخش ماماناي باردار برم و ازشون بخوام حتما بيان و صد البته خانمهايي كه دوست دارن به زودي مامان بشن.
براي شام و نوشيدني هم به دوستان بخش خورشت هاي سنتي و بخش آشپزي ملل و نوشيدني هاي گرم، سفارش هاي لازم رو مي گم و مطمئنم اون جشن بي نظير خواهد شد......خب مثل اينكه همه كار انجام شد و بايد بشينم و ببينم اعضاي گلمون خانم هاي گل چه مي كنند و بي صبرانه منتظر روز بيستم دي ماه 1392 بشه تا تا با يه كليك سايت خانم گل رو باز كنم و ببينم همه جمع هستند و جشن سومين سالگرد تولد انجمن به پاست..................
خانم گل تولدت مباركFlowerysmile
  پاسخ
#24
در يك روز سرد زمستوني ملكه قصه ما صبح كه بيدار شد ديد بايد تكوني به خودش بده انگار كمي تپل شده بود يعني اينطور حس مي كرد به دوستانش نگاهي كردو گفت دوستان فكر مي كنيد وقت رفتن من باشه؟دوستان با نگاه هايي تحسين كننده بهش گفتند آره و تو اينبار انگاري برگزيده شدي واسه ترك اينجا..برو به سلامت.
با اينكه از اول به دنيا پا گذاشتنش ، منتظر اين لحظه بود ولي از اينكه مجبوره بره و دوستاشو تنها بذاره كمي احساس دلتنگي وجودشو گرفت با خودش مي گفت چرا بايد يكي از ما بره بيرون؟چرا اين رقابت ملكه بودن و ملكه ماندن بيرون از اين در نبايد باشه و به همينجا ختم مي شه چون دوستاش هم مي تونستن ملكه باشن اما اون روز صبح كه بيدار شد و ديد تپل تر شده فهميد وقت رفتنه. آخه يكي از گزينه هاي مهم براي انتخاب ملكه تيپ اون كانديد بود و اون الان به اون سايز ملكه بودن رسيده بود و قانونش اين بود به محض اينكه يكي به سايز ملكه بودن برسه بايد جمع دوستانش رو ترك كنه و پا به دنياي اون ور درها بذاره و با دنيايي كه منظرشه و پيش روشه روبرو بشه و ادامه زندگيشو تا لحظه مرگ پي بگيره حالا اين كه از ملكه شدن تا لحظه مرگ يه ساعت طول بكشه يا صد سال خواست خدا بود .و البته سرنوشتش.
اين قانون زندگي اونا بود حتي جالب تر اينكه اين ملكه فقط يك شاهزاده نداشت كه خواهانش باشه ،اين ملكه ميليونها خواستگار داشت تا به صندلي پر افتخار ملكه بودن واقعا جلوس كنه.
وقتي پاشو از اين مكان بيرون بذاره با خيل كثيري از نامزدها و هوادارن روبرو مي شه و شرط انتخاب يكي از اونا قدرتمند تر بودن و سريعتر بودنشونه..حتي جالبتر اينجاست كه قانونشون اين بود اگه دو كانديد هم زمان بهش برسن و به يك اندازه قوي باشن ملكه هردو رو قبول مي كنه و مي شه ملكه دوپادشاه.
سرزمين عجيبي بود با قانوناي عجيب تر.
با اينكه نه آسمونو مي ديد نه مي دونست زمستون چيه نه برفي ديده بود ولي سرماي زمستون روي محل زندگيش كمابيش اثر مي ذاشت و از روي حال و هواي محل زندگيش حدس ميزد زمستون يعني چي و تابستون يعني چي.يكي از آرزوهاش ديدن خورشيد و آسمون بود.ديدن برف و بارون و خزون و بهار بود.
ديدن آدمها بود و خلاصه زندگي در دنياي آدمها كه به همون اندازه كه دنياي اونا براي ما عجيبه دنياي ما آدمها هم براي اونا عجيبه و جالب اينجاست هردومون به دنياهاي همديگه خو گرفتيم.
خلاصه اون روز با شكوه رسيده بود و نفسي عميق كشيد و دري به روش باز شد تا از مكاني كه بود بياد بيرون و وارد عرصه رقابت نامزدهاش بشه.
به محض اينكه بيرون اومد شوكه شد!
واي چرا اينجا هيچكي نيست!
به من گفته بودند كه ميليونها خواستگار به ديدنت ميان......مگه من چمه كه هيچكي نيومده؟
خيلي ناراحت شد و با خودش گفت اينم شانس منه اينم سرنوشت منه.
يهو صدايي شنيد صدايي قوي و ملايم متين و شمرده شمرده حرف مي زد بهش گفت ناراحت نباش كمي انتظار لازمه.روزاي سختي پيش رو داري كمي به خودت برس تا خواستگارها برسن.
ملكه جديد خوشحال شد و انگاري نيرو گرفت با خودش گفت البته بهتر شد كه من زودتر رسيدم اينطوري آماده ترم.
چند ساعتي گذشت و همينطور كه توي حال خودش بود يه صدايي شنيد صداي يه هياهو شبيه حمله يه عده ي زيادي كه به سمتش ميومدن........
جائي كه ملكه نشسته بود يه سالن بود شبيه سالن انتظار كه منتهي مي شد به يه تالار با شكوه كه اگه كسي توي مسابقه برنده مي شد و خودشو به ملكه در سالن مي رسوند با هم به اون تالار بزرگ مي رفتند و با هم روزهاي زيادي در اونجا زندگي مي كردند و بعد از مدتي به دنياي ادمها به دنياي زمستون دار و تابستون دار قدم مي گذاشتند.
ملكه اسم اون سالن رو سالن ناز گذاشت چون اون سالن جائي بود كه بايد برنده مسابقه ميومد و نازشو مي كشيد و حتي با وجود رسيدن برنده بهش، ملكه اين اجازه رو داشت كه اونو نپسنده و در صورتي كه از نظر ملكه قوي و مناسب بود مي پذيرفتش پس مرحله سوم بعد از سرعت و قدرت ناز كشيدن از ملكه بود براي خواستگارها.
توي همين فكرا بود كه همون صداي آروم بهش گفت ديدي سرو كله شون پيدا شد؟
همه دارن به تالار مي رسن و بزودي يكيشون به سالن ناز وارد ميشه............
ملكه كمي هيجان زده و مضطرب بود.چون مي دونست اگه اوني كه مي خواد بهش نرسه بايد ملكه بودن و همه چيو فراموش كنه و براي هميشه اونجا رو ترك كنه و از طرفي مي دونست اگه فقط با هدف ملكه شدن بدون خواست قلبي يكي رو كه مناسب نيست انتخاب كنه ممكنه اجازه ورود به سالن به اونها داده بشه ولي ممكنه انتخاب نامناسب باعث بشه اجازه ورود به دنياي ما آمها رو نداشته باشه پس بايد حتما كانديداي مناسب رو انتخاب مي كرد.
ساعتها گذشت و سر و صداها هي كمتر وكمتر مي شد دقيقا از روي صدا ها مي شد تشخيص داد خيليا ضعيف بودند و از چرخه رقابت جا موندند.
بالاخره بعد گذشت چند ساعت سرو كله تعدادي نجيب زاده قوي و خوش هيكل و سريع به سالن باز شد.واي چقدر جذاب بودند . از دور كه مي اومدند ملكه با خودش گفت واي چرا اينا زيادن من فكر مي كردم يكي دوتا بيان به اين سالن ولي انگار شانس باهاش يار بود و حدود 10-15 تا نجيب زاده قوي و پر جنب و جوش و خواهان به سمتش ميومدند.
قانون اينطوري بود كه ملكه اجازه لمس خودش رو به اونا مي داد ولي اجازه رقص به قوي ترين مي داد و رقص نشان برگزيده شدن اون نامزد بود..........
انتخاب سختي بود بين خوب و خوبتر بايد كيو مي پذيرفت و زمان زيادي هم نداشت .توي دلش به ياد اون صداي آروم افتاد گفت خداي من خداي مهربونم كمكم كن انتخاب درستي داشته باشم.
كه يكهو ناخودآگاه احساس كرد در حال چرخيدنه در حالي كه يكي از اون نامزدها رو با خودش مي چرخونه .....واي خداي من يعني كمكم كردي .خدايا خودمو به تومي سپارم........
لحظه شگفت انگيز رقص با اينكه چند دقيقه اي بيشتر نبود ولي باشكوه ترين تلاقي دنيا بود
اون صداي ارام دوباره به قلبش تلنگري زد و گفت صداتو شنيدم و بهت كمك كردم .حكمت بودن شماها همه اين بوده كه اين لحظه شكل بگيره و ديگه از اين به بعد تو ملكه نيستي و همسرت شاه نيست !
صدا قطع شد!
واي خداي من يعني چي؟ ما نمي فهميم ! يعني اين آخرشه؟
صدا گفت بله آخر تو و همسرت همينجاست.....ولي يه چيز ديگه هم هست كه بايد بهتون بگم.....
ايندفعه همسر ملكه كه الان شاه سرزمينشون بود و فقط دقايقي از شاه شدنش مي گذشت گفت خدايا اونهمه رقابت سخت اونهمه تمرين براي قوي شدن و سريع بودن براي همين چند لحظه رقص بود؟
خدا خنديد و گفت بله!
هردو ناراحت بودند و انگار كل دنيا روي سرشون خراب شده باشه.
خدا همچنان خنده كنان گفت شما هم مثل آدمها عجوليد و اگه 100% به من يقين داشتيد ناراحت نمي شديد.
چطور فكر كرديد اينهمه تلاش براي يك رقصه؟چطور فكر كرديد اين فقط يه رقصه؟
حالا براتون توضيح مي دم.
اين رقص باشكوهترين و شگفت انگيز ترين تلفيق در بشريته ، زيباترين خلقت منه و هدفي بزرگ در پس اين رقصه. من گفتم آخر كار شماست اما نگفتم قراره از بين بريد كه!
شكل زندگيتون عوض مي شه.
اونها پرسيدند چطوري؟و برقي از اميد و البته شرمساري در وجودشون ديده مي شد.
خدا گفت: مگه تو اسمت تخمك نيست؟
و تو پادشاه اين سرزمين مگه اسپرم نيستي؟
شما با رقصتون تبديل شدين به يكي از فرشته هاي من!
حالا شما فرشته اي هستيد از فرشته هاي من كه قراره نه ماه در اين تالار زيبا كه رحم نام داره بزرگ بشيد و شكلتون عوض بشه تا اماده رفتن به جهان انسان ها بشيد سرزميني كه هميشه آرزوشو داشتيد!
مگه نه اينكه هر جفت همسري آرزوشون يكي شدنه من شما رو يكي كردم و هديه مي دم به يه جفت همسر در دنياي آدمها تا با شما اونها هم يكي بشن .
.
.
.
.

تقديم به تمام مادراني كه بزودي قراره مادر بشن و آرزوي شكل گرفتن فرشته اي در وجودشون رو در قلبهاشون دارند.
تقديم به خدا براي خلقت زيباش و بخشندگيش كه ما آدماي عجول رو هميشه مي بخشه و ما باز هم عجله مي كنيم و منتظر نمي شينيم ببينيم خدا چي برامون در نظر داره............
به اميد تجربه ي رقصي شور انگيز در وجود تمام آرزومندان مادر شدن
تقديم به تمام دوستاي تايپيك منتظر مامان شدن
  پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Kate دست نوشته های اعضای خانم گل fafamm 25 5,758 ۱۴-۹-۱۳۹۲, ۰۹:۲۷ عصر
آخرین ارسال: *طهورا*