خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

پاورقی (1) - شادی داودی

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
پاورقی (1) - شادی داودی
داستان دنباله دارقسمت اول

دوم دبیرستان بودم.هوای نم گرفته وبارون خورده پاییزی حسابی حالم روگرفته بود.تاازمدرسه به خونه برسم بازم لج کردن به خودم روشروع کردم.کاپشنم رو درآوردم وگذاشتم حسابی بارون به تنم بخوره.وقتی رسیدم خونه شده بودم مثل موش آب کشیده.مامانی(مادربزرگم)تاچشمش به من افتادبنای جیغ ودادش روگذاشت:بازخل شدی دختر؟...بازچته؟چراباخودت اینجورکردی؟بدوبدوبروحموم یه دوش آب گرم بگیر یه لباس درست وحسابی هم بپوش تامن غذات روبکشم بیارم.صدای زنگ دربلندشد.ماندانا بودخواهرم.یه سال ازمن بزرگتره ولی خیلی عاقلترازمن نشون میده!نمیدونم شایدم واقعا من دیوونه هستم وخودم هیچ وقت باورنکردم!اونروزدوباره دلم تنگ شده بود...دوباره دلم مامان وبابا رومیخواست...پی بهونه بودم تاپاچه یکی روبگیرم...ولی خوب دیگه دستم روشده بود.همه میدونستن وقتی کارهای غیرمعقول ازم سرمیزنه...یعنی دوباره قاطی دارم...یعنی دنبال یه چیزی میگردم تا تلافی وعقده نبودن مامان وبابا رو روسراون چیزخالی کنم! برای همین ازوقتی دستم روشده بود دیگه کسی تواون شرایط سربه سرم نمیذاشت.روپوش مدرسه رودرآوردم پرت کردم روپله ها بعدشم همون جا کنارشومینه درازکشیدم روی یکی ازراحتی ها.قطره های بارون که به شیشه میخوردن ومی رقصیدن معلوم نبودچه جادویی کردن که خیلی زودخوابم برداصلا نفهمیدم چی شد که خوابم رفت.خوابم بردودوباره همون کابوس لعنتی اومد سراغم...اصلا هروقت نحسی میکردم حکایت همین میشد.خوابم میبرد وبعدشم همون کابوس...دیدن همون صحنه های آخرتصادف...جیغ مامان که بابا روصدامیکرد.فریادماندانا ودادهای آرش وکوروش وبعد صدای بابا...وبعد خوردشدن شیشه ومعلق خوردن ماشین توی تاریکی شب...دیدن نورچراغ ماشینها که چرخشی دورانی برام داشتن وبعدجیغ..........جیغ کشیدم ازجا پریدم.نمیدونم کی ولی عمه مهین وپسرش بهنام هم اومده بودن خونهءما.تمام صورتم ازاشک خیس شده بودوجیغ می کشیدم.نمیدونم باچه سرعتی ولی مامانی طبق معمول با یه لیوان شربت قند کنارم بود وعمه مهین بغلم کرده بود وسعی داشت آرومم کنه.بهنام اون موقع۲۲سالش بودوسال سوم پزشکی.نشسته بودروی یکی ازمبلها وبه من نگاه میکرد.بالاخره ساکت شدم وخیالم جمع شدکه دوباره تکرارهمون واقعه روتوخواب دیدم.واقعه ای که موقع حادث شدنش من فقط۶سالم بود.آرش۱۵سالش/کوروش۱۲سالش وماندانا۷ساله بود.وبعدهمون اتفاق بودکه دیگه مامان وبابا روندیدم.وقتی مطمئن شدم خواب دیدم وهمه چی تکرارهمون اتفاق بوده تازه دوباره زدم زیرگریه...ساکت نمیشدم.بهنام اومدجلومامانی وعمه مهین روکنارزد ونشست کنارم روی راحتی وگفت:بسه...بلندشوبریم بیرون یه ذره هوابخور...

چنددقیه بعد درحالیکه ازگریه به هق هق افتاده بودم همراه بهنام سوارماشینش شدم وازخونه رفتیم بیرون.........
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۱-۳-۱۳۹۲ ۰۵:۵۰ عصر، توسط ایران دخت.)
۳۱-۳-۱۳۹۲, ۰۵:۴۸ عصر
یافتن
2 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
shamiiim, mamane kiana
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: پاورقی (1) - شادی داودی


داستان دنباله دار قسمت دوم

توی ماشین نشستم وسرم روبه پشت صندلی تکیه دادم.هنوزقطرات اشک صورتم رونوازش میکرد.بهنام شیشه سمت من روپایین کشید تاهوای بارون خورده ومرطوب به صورتم بخوره.آروم وبی صدا اشک می ریختم.بعدازطی مسیری بهنام ماشین روجلوی یه رستوران پارک کردوبرگشت به سمت من وگفت:میدونم هنوزناهارنخوردی منم ناهارنخوردم پیاده شوباهم بریم ناهاربخوریم.بازدوباره عادت لجبازیم سربه طغیان برداشت گفتم:من ناهارنمیخورم.بهنام کمی نگاهم کردوگفت:تاتونخوری منم نمیخورم.گفتم:نمیخورم.نفس عمیقی کشید وگفت:لجبازی نکن بیا بریم من خیلی گرسنه هستم.جواب دادم:به جهنم...به منچه...توبروبخوربه من چیکارداری؟لبخندی زدوباانگشت پشت لبش روخاروندوگفت:به جهنم؟؟؟کی میخوای این عبارت زشت روکناربذاری؟پیاده شودختر...دوباره گفتم:نمیخوام.کمی نگاهم کردبعدگفت:باتونمیشه رفتاری به غیرازخودت داشت.سوئیچ روخارج کردازماشین پیاده شد وبه سمت من اومد درماشین روبازکرددستم روگرفت وباقاطعیت ازماشین پیاده کرد.گرمی دستش حکایت ازاراده واقتداری داشت که تااون روزکسی دررابطه بامن اعمال نکرده بود.ماشین روقفل کردودوباره دستم روگرفت وبه همراه خودش به داخل رستوران برد.درست مثل اینکه دست یه دختربچهءشش ساله روگرفته منم دنبالش میرفتم.داخل رستوران میزی روانتخاب کردونشستیم دیگه ازمن نپرسیدچی میخورم خودش برای هردوتامون غذاسفارش داد.عطرغذاوگرسنگی صبح تا اون موقع لجبازی روازیادم بردومشغول خوردن شدم.وقتی ازرستوران اومدیم بیرون حالم بهترشده بودبهنام هم ازاینکه تونسته بودکاری کنه که من دراون ساعت دست ازلجاجت بردارم صورتش ازشادی برق میزد.وقتی دوباره توماشین نشستیم قبل ازاینکه راه بیفتیم بهنام به سمت من برگشت وگفت:آنی؟...میخوام باهات حرف بزنم...میدونم هنوزبعد ازاین سالهانتونستی خاطره اون شب روازذهنت پاک کنی...شایدم هیچ وقت نتونی...ولی چیزی روکه توی فاصله این سالها خودت روبهش خودادی لجبازیه...اما لجبازی تنهامشکلت نیست...نگونه که مطمئنم اشتباه نمیکنم...توی این سالها توخودت روتوی چهاردیواری تنهایی حبس کردی وهمون تنهایی لجبازیتم شدت بخشیده...میدونم همیشه آرش روکنارخودت داشتی وخیلی هم دوستش داری...ولی این یکی دوسال اخیردرگیرکارش شده کورشم که درگیردرسشه بامانداناهم که زیاد گرم نیستی...پس تنهایی بیشترازهرچیزی داره اذیتت میکنه...بذاردرکناراونهاکه میدونم خیلی هم دوستشون داری به خصوص آرش رومیگم...بذارمنم درکناراونها باهات باشم...من وقتم آزادتره میتونم وقت بیشتری برات بذارم...هروقت که بخوای بیام ودرکنارت باشم...برام حرف بزنی وتنهانمونی...بذارتنهاییت روپرکنم...بذارباهات باشم توهم بامن بمونی تاازاین تنهایی نجات پیداکنی باشه؟...

بهنام حرف میزدومن به فکرفرورفته بودم...اون درست میگفت وچه خوب دردمن رواحساس کرده بود ودرکم میکرد...اون راست میگفت ازوقتی آرش درگیرکاروشغلش شده بود تنهایی داشت خفه ام میکرد وخودم غافل ازاین موضوع شده بودم...چقدرنیازداشتم به اینکه یه برادردیگه مثل کوروش وآرش باشه تا تنهانباشم...

توی افکارخودم بودم که بهنام دستش روگذاشت روی دستم.گرمی دستش من روازافکارم خارج کرد.بهنام گفت:باشه؟...

نگاهش کردم وگفتم:باشه...راست میگی...دیگه ازتنهایی میترسم...

ازاون لحظه به بعدبودکه احساس میکردم برادردیگه ای هم دارم ولی غافل ازاین بودم که بهنام ازمدتهاپیش احساسش نسبت به من..............پایان قسمت دوم.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳۱-۳-۱۳۹۲, ۰۵:۵۰ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
shamiiim
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: پاورقی (1) - شادی داودی


داستان دنباله دار قسمت سوم

وقتی برگشتیم خونه غروب بود.آرش هنوزازسرکاربرنگشته بود ولی کوروش خونه بود.ماندانامشغول درساش بود.بهنام هم بامن اومد داخل خونه چون میدونست اون موقع کوروش خونه است.چون به درسهای فردام نرسیده بودم ازبهنام تشکرکردم ورفتم بالا ولی بهنام تا موقع شام با کوروش توی هال پایین میگفتن ومیخندیدن صدای خنده هردوتاشون تا بالا می اومدوقتی آرش اومد وخواستیم شام بخوریم بهنام دیگه نموند ورفت خونه خودشون.خونشون روبه روی خونه مابود.اون شب سرشام کوروش روبه آرش کرد وگفت:بهنام گفته ازفرداآنی روخودش میبره مدرسه ومیاره دیگه نمیخواد اینقدرنگران باشی.ازخوشحالی جیغ کشیدم وگفتم:وای چه باحال...آخ جون دوباره راحت شدم.آرش خندید وگفت:خوب خداروشکر.ازاون شب فصل تازه ودوباره زندگیم شروع شد.دیدارهای هرروزه با بهنام...حداقل روزی دوبار...مسیررفت وبرگشت مدرسه که دورهم بود باعث شده بودآرش همیشه نگران باشه ولی حالاکه بهنام تقبل کرده بود من روببره وبیاره خیال هم آرش هم کوروش راحت شده بود.ماندانا دبیرستانش به خونه نزدیک بود ولی من چون هنرستان میرفتم مسیرش خیلی دوربودوبهنام باوجودی که خودش دانشجوبود ولی وقتش روخیلی خوب تونست تنظیم کنه ومنم دیگه خیلی راحت شده بودم.همه چی داشت برام رنگ وبوی تازه میگرفت اون تنهایی آزاردهنده رخت بسته ورفته بودهرجا میخواستم برم...بهنام...هرکاری داشتم...بهنام...هرچی میخواستم...بهنام...دیگه بهش عادت کرده بودم خودمم نمیتونستم بدون اون کاری کنم...خودشم این روخوب فهمیده بود ولی هنوزلجبازی هام روداشتم اما تنها کسی که بعد آرش میتونست درکمترین زمان ممکن من روقانع کنه تا دست ازلجاجتهای بی موردم بردارم بهنام بود.دوسال دبیرستان مثل برق گذشت اون سالی که پیش دانشگاهی رومیگذروندم یک کم تو یکی ازدرسهام مشکل پیداکرده بودم که بازم بهنام به دادم رسید.روزی سه ساعت به طورفشرده اون درس روبامن کارکردودست آخربهترین نمره کارنامه ام هم درهمون درس به چشم خورد...بزرگترشده بودم وکمی سرکش ترازقبل!گاهی با بهنام بحثم میشداونم سرمسائل جزئی مثلا رنگ کفشم یا رنگ مانتوم یاحتی جزئی ترازاینها مثلاکانال تلویزیون ولی بیشتراین بهنام بود که حرفش روبا سیاست ومنطق به کرسی مینشوند.نمیدونم چراوقتی باهاش بحثم میشد برام مثل کوروش وآرش میشد به خاطراختلاف سنیم برخلاف میل باطنیم باکلی غرولند کوتاه می اومدم ولی دربعضی مواردهم زیربارنمیرفتم.کنکوراون سال رودادم ودرتهران قبول شدم.بهنام حتی بیشترازآرش وکوروش خوشحال شده بودوبه مناسبت قبولیم تو دانشگاه یه گردنبند فیروزه خیلی قشنگ بهم هدیه کرد که به قول عمه مهین بابه گردن انداختن این فیروزه ازچشم شوردیگرون دورباشم.دوهفته بعدتولدپسرعمومنوچهربود وچون بچه های فامیل همه همسن وسال بودیم ترجیح دادیم با اجازه ازبزرگترها فقط ما جوونهای فامیل بریم به ویلای عمومنوچهردرکرج که درجاده چالوس بود.اون شب وقتی من وبهنام رسیدیم به باغ فهمیدیم فقط بچه های فامیل نیستن بلکه بچه ها دوستهاشون روهم دعوت کردن وبه نوعی یه پارتی توپ(پیام پسرعمو منوچهر)راه انداخته بود.به محض ورودمون به باغ متوجه شدم بهنام ازاین وضع اصلا خوشش نیومده.ماشین رودرگوشه پارکینگ پارک کردوقتی رفتیم داخل ساختما ن بروبچه های فامیل وبقیه کلی ذوق کردن منم که ذاتا ازمهمونی ورقص بدم نمی اومد کلی کیف کردم تا خواستم برم وسط بهنام دستم روگرفت وخواست همراه خودش ببره پیش کوروش ودوست دخترکوروش که کنار سالن نشسته بودن.اصلا ازاین کاربهنام خوشم نیومد بنابراین محکم ایستادم ودستم روازدستش کشیدم بیرون.ایستادبرگشت وباتعجب آمیخته به خشم نگاهم کردولی من درحالیکه بالجاجت وخیرگی نگاهش میکردم عقب عقب رفتم وسط جمع بچه ها وهمراه اونها مشغول رقصیدن شدم...اون شب خیلی بهم خوش گذشت شاید دوساعتی بودکه به همراه همه می رقصیدیم...آرش نیومده بود.اون نوهءبزرگ فامیل بودواصولازیادقاطی مانمیشدولی کوروش ومانداناهمیشه بودن.خیلی شلوغ بوداحساس میکردم دیگه بزرگ شدم وقبولیم دردانشگاه زیادی ذوق زدم کرده بودحس میکردم هرکاری مجازم بکنم واون شب میخواستم فقط خوش بگذرونم...پیام سالن روخیلی قشنگ با رقص نورنورپردازی کرده بودوموقع رقص فقط رقص نورها روشن بودن تواوج خوشی بودم که یکدفعه حس کردم یکی مچ دستم رومحکم گرفت وازوسط جمع کشید بیرون.سروصدازیاد بود وهیچکس متوجه نشد این بهنام هستش که من روازجمع جدا کرد وبه حیاط برد.نم نم بارون می اومد همه جا تاریک بودچون داخل خیلی گرم بود وقتی من روکشید بیرون احساس لرزکردم.کتش رودرآوردوانداخت رودوشم ولی دیدم صورتش خیلی عصبیه.سردم شده بود وکمی می لرزیدم گفتم:چته؟چرا مثل دیوونه ها من روکشیدی بیرون؟خیره به چشمام نگاه کرد گفت:آنی!!!تاکی میخوای قاطی این آشغالها بلولی؟عصبی شدم وگفتم:کرم خودتی من کرم نیستم که بلولم.برگشتم که برم داخل ساختمان بازوم روگرفت ومحکم برگردوندم.گفتم:چه مرگته؟امشب چته؟همه دارن میرقصن خوب منم میخوام برم برقصم...عصبی شده بود گفت:توغلط میکنی...هرچقدررقصیدی بسه دیگه.بازوم روسعی داشتم ازدستش دربیارم گفتم:به توچه؟صداش کمی بلند شده بودگفت:من دوست ندارم تو برقصی...اونهم قاطی اینها.گفتم:دستم روول کن به جهنم که دوست نداری...نفهمیدم چطورولی به قدری سریع زدتوصورتم که برای لحظاتی گیج شده بودم...........
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳۱-۳-۱۳۹۲, ۰۵:۵۶ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
shamiiim
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: پاورقی (1) - شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت چهارم

هاج وواج مونده بودم باورم نمیشد به این راحتی بهنام بهم سیلی زده باشه!به شدت عصبی شده بودواین ازچهره اش معلوم بود.دستم روگرفت وبه طرف پارکینگ برد.درب ماشینش روبازکردوتقریبا من روهل دادداخل ماشین وبعد درب ماشین روچنان محکم بهم کوبیدکه فکرکردم الانه که شیشه کنارم خوردبشه ولی نشد.گریه نمیکردم!!!هنوزتوشوک کشیده ای که خورده بودم قرارداشتم.بهنام برگشت داخل ساختمان وبارونی من روبه همراه روسریم برداشت وسوارماشین شد.هنوزماشین روروشن نکرده بودکه کوروش کنارشیشه سمت من رسیدوباانگشت چندضربه به شیشه کوبیدوگفت:کجا؟!!!!نگاهی به بهنام کردم نمیدونستم چی باید بگم.بهنام عصبی ازماشین پیاده شد وگفت:کوروش نوکرتم...اعصابم ریخته بهم مابرمیگردیم تهران.کوروش دولاشدوبه من که حالاشیشه روپایین کشیده بودم نگاه کردوگفت:توچته؟!!...توهم برمیگردی؟بهنام به جای من جواب داد:آره بامن برمیگرده به اندازه کافی رقصیده بسه دیگه.کوروش به صورت من دقیق شدوگفت:آره؟میخوای برگردی؟بهنام دوباره نشسته بود داخل ماشین وماشین روروشن کردیه دستش روگذاشت روی پای من وبافشاری که به پام واردکردفهموند که نباید پیاده بشم یا حرفی خلاف میل اون بگم بعد روکردبه کوروش وگفت:کوروش چه اصراری داری آنی روتوی این خراب شده قاطی اون آشغالهایی که معلوم نیست ازکدوم جهنم دره پیام پیداشون کرده نگه داری؟کوروش گفت:بهنام هیچ معلوم هست چته؟صدای کوروش هم بلند شده بود میدونستم اگرکوروش بفهمه بهنام دستش روروی من بلند کرده تحت هیچ شرایطی نمیتونستم جلوی واکنش کوروش روبگیرم.بهنام باعصبانیت گفت:من اجازه نمیدم آنی اینجا بمونه.کوروش ماشین رودورزدوبه سمت درب کناربهنام رفت وبا عصبانیت گفت:بهنام توچی کاره ای مگه؟من خودم هستم اصلا...بهنام وکوروش همسن وکاملا هم قد وهیکل بودن وهردوعصبی.میدونستم هرلحظه امکان درگیری بین این دوداره شدت میگیره باید کاری میکردم تا مهمونی پیام خراب نشه چون بعید نبود صدای بلند هردوی اونها به گوش بقیه برسه.سریع ازماشین پیاده شدم وگفتم:کوروش...کوروش...من خودمم میخوام برگردم تهران.کوروش برگشت وباعصبانیت نگاهی به سرتاپای من کرد وگفت:خیلی خوب.وبعدبدون هیچ حرفی برگشت داخل ساختمان.بهنام هم که به حالت نیمه ازماشین برای درگیرشدن باکوروش پیاده شده بوده دوباره برگشت داخل ماشین ومنتظرمن شد.بهنام تاخودتهران بامن دعواکرد ودائم بهم گوشزدمیکردکه باید این بارآخرم باشه که اینجوری خودم روقاطی یه مشت دختروپسرمیندازم.نمیدونستم چی جوابش روبدم.سرم به شدت دردگرفته بودوباهردادی که سرم میکشیداحساس میکردم مغزم داره منفجرمیشه.اتوبان که به پایان رسیدهنوزداشت بامن دعوامیکردنتونستم طاقت بیارم بافریادگفتم:بسه دیگه...باشه...باشه...هرچی توبگی...فقط بس کن دیگه دادنکش سرم داره منفجرمیشه.اونشب باسردردی شدید رسیدم خونه وبی هیچ حرفی با مامانی وآرش سریع رفتم به اتاقم وبعدخوردن یه قرص مسکن قوی خوابیدم...ماههای اول شروع دانشکده برام خیلی جذاب بود.محیطی نو وجدید بادوستهایی متفاوت ازاونچه که قبلا دردبیرستان دوروبرم روگرفته بودن.دختروپسرهمه باهم بودیم وخیلی زود یه گروه11نفری شدیم که همیشه توی محوطه دانشکده باهم بودیم.مریم وترانه وسپیده ولاله ورزیتا دوستهای من بودن که باهم هم رشته بودیم هرکدوم باپسری ازدانشکده خودمون دوست شده بودن که بامن میشدیم11نفر.تورفت وآمددانشکده درابتدابهنام بامن بود ولی چون خودش مرحله فوق قبول شده بود کلاسهاش با زمان من تداخل پیداکردودیگه نمیتونست همیشه من روهمراهی کنه.آرش اون سال برای راحتی من یه ماشین برام گرفت وچون تصدیقمم گرفته بودم خیلی زود احساس استقلال بهم دست داد ودیگه این خودم بودم که گاه تنها وگاه به همراه دوستام که توی مسیرم بودن به دانشکده میرفتم.بهنام ازاین وضع ناراضی بودوکاملا بروزمیدادخیلی صریح ازم میخواست که مثلابا فلانی حرف نزنم...بافلانی راه نرم...چرابافلانی زیاد بگوبخند دارم؟...چراموبایلم زنگ خورش زیاد شده؟...چرامثلا فلان روزبعدتموم شدن کلاسم برنگشتم خونه ودیرترازموعدرسیدم خونه؟...چرا؟...چرا؟...چرا.سعی میکردم زیاد به حرفاش اهمیت ندم ازطرفی خیلی وحشت داشتم کوروش وآرش ازقضیه شب تولد پیام باخبربشن برای همین زیادهم سعی نمیکردم بابهنام کل کل کنم اما درنهایت خوش بودم ولی میدونستم کوروش متوجه خرابی رابطه بین من وبهنام شده فقط منتظره من دهن بازکنم تا به قول خودش بهنام رولهش کنه ولی من هیچ وقت نمیخواستم کدورتی پیش بیادگرچه که گاهی خودم به شدت ازدست بهنام کلافه میشدم...اواخرترم دوم بود که سعیددوست لاله پیشنهاددادبعدازظهرهمه بریم چایخانه سنتی تودربند.پیشنهاد جالبی بودالبته من اهل قلیون نبودم ولی مدتها بود که سیگارمیکشیدم بنابراین درکنارگروهمون که همه عاشق قلیون بودن بعدازظهرهمون روزهمگی که شامل چهارتاماشین میشدیم رفتیم دربند.وقتی رسیدیم بچه ها سفارش کباب وقلیون دادن خیلی خوش گذشت بعد شام بچه ها ازاونجا دل نمیکندن نشسته بودیم وهمه گرم خنده وشوخی بودیم ویکی ازمسخره بازیهامون شده بود خوندن اس ام اسهای خنده داربرای همدیگه.سرم پایین بود وداشتم اس ام اس گوشی سپیده رومیخوندم بقیه هم درحال خنده بودن یکدفعه دیدم همه ساکت شدن.سرم روازروی گوشی بلندکردم دیدم همه دارن به شخصی که کنارتخت ونزدیک من ایستاده نگاه میکنن.سرم روبرگردوندم دیدم بهنام کنارتخت ایستاده وخیره شده به صورتم.............
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳۱-۳-۱۳۹۲, ۰۵:۵۹ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
shamiiim
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: پاورقی (1) - شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت پنجم

بهنام نگاهی به جمع کردوبعدروکردبه من وگفت:خوبه..عالیه..دیگه کجاها باید بیام پیدات کنم؟گفتم:بهنام بریم بیرون باهم صحبت میکنیم.خنده ءپرمعنی کردوگفت:بیرون؟بلندشوبریم...میریم خونه.فهمیدم دوباره قاطی کرده وازترس اینکه نکنه جلوی بچه هاحرکتی بکنه که برای شخصیتم گرون تموم بشه سوئیچم روازکیفم به همراه کارت ماشین بیرون آوردم ودادم به مهران ورزیتاگفتم:بچه هاماشین من روشماها بیارین خونه من بابهنام میرم.بچه ها بعد این حرف من یکی یکی بلند شدن وگفتن ماهم برمیگردیم.بهنام ازسالن بیرون رفته بودوجلوی درایستاده وهنوزبه من نگاه میکرد.شروین گفت:آنی اگه فکرمیکنی مشکلی پیش اومده من ومریم بابهنام صحبت کنیم؟سریع گفتم:نه...نه من خودم حلش میکنم چیزمهمی نیست.بعدباعجله وزودترازبقیه ازسالن خارج وبه همراه بهنام سوارماشینش شدم.عصبی رانندگی میکرد ومدتی که گذشت مثل بمبی که منفجربشه فریادکشید:توشعورنداری؟اینجا چه غلطی میکردی؟سعی میکردم خودم روکنترل کنم صدام می لرزید ازترس نبود فقط عصبی شده بودم که چرابهنام شب همه روخراب کرده بود.دوباره فریاد کشید:باتوهستم...کری؟میگم قاطی اینها اونم توی اینجاچه غلطی میکردی؟دنبال چی هستی تو؟بادندون لب پاینم روگازگرفتم میخواستم تمرکزداشته باشم باصدایی آروم گفتم:بهنام دادنکش آرومترهم میتونیم باهم حرف بزنیم...درثانی اونها دوستهای من هستن جای بدی نبودم شام خوردیم و...فریادزد:خفه شو...وقتی زنگ زدم خونتون وماندانابهم گفت که کجارفتی باورم نمیشد.گفتم:چرا؟چرابهنام؟مگه اینجا چه عیبی داره؟مگه باخودت بارها این اطراف نیومدم مگه بارها باهم اینجاهاشام نخوردیم چرااون موقع اینجابدنبوده حالاکه بادوستام اومدم بد شده؟بهنام نگاه عصبی به من کردوگفت:میگم که شعورنداری.گفتم:بهنام من شعوردارم...کاربدی هم نکردم.باعصبانیت وبااینکه سرعت بالایی داشت ماشین روکشید سمت خاکی جاده ونگه داشت.ازماشین پیاده شد ودررومحکم بهم کوبید.میدیدم چقدرعصبی شده ولی منم عصبی بودم.بیشترازروی بچه ها خجالت میکشیدم که بهنام بارفتارزشتش شب اونهاروهم خراب کرده بود.ازماشین پیاده شدم ورفتم کنارش ایستادم وگفتم:ببین بهنام من نمیدونم توچرااینجوری میکنی ولی این روبدون که توبارفتارزشتت شب همه دوستهای من روهم خراب کردی...بی هیچ دلیلی.فریادزد:مگه توبه من قول ندادی بااین جورجماعت نگردی؟اصلا نمیفهمم چرابایدبیای اینجا؟جایی که همه دارن...گفتم:بهنام جماعتی که الان مدنظرتوست همه دوستهای من هستن ومن بااونهاهرجادوست داشته باشم میرم به توهم ربطی نداره.نگاه پرازخشمی بهم کردباتمسخرگفت:چه جمع باحالی هم هستن اونها قلیون میکشن وتوی بیشعورهم سیگارلای انگشتت...میدونی مردم چی فکرمیکنن؟گفتم:بسه بهنام...اونجاکسی به کسی کاری نداره.بازوم روگرفت ومن رودوباره برگردوندتوی ماشین درهمون حال که درماشین رومیبست گفت:توهنوزم بچه ای وبیشعورولی آدمت میکنم.درماشین روبازکردم واومدم پایین به طرفم برگشت وبافریاد گفت:بتمرگ توماشین.ماشین پلیس راه باچراغهای گردون وروشن کنارجاده کشید وبغل ماشین مانگه داشت.افسری پیاده شدوگفت:مشکلی پیش اومده؟بهنام که صورتش ازشدت عصبانیت درحال انفجاربودگفت:به شما مربوط نیست.راننده ماشین پلیس هم وقتی برخوردبهنام رودیدپیاده شد وبه همراه افسرنزدیک ما اومدن.یکی ازاونها روکردبه من وگفت:باهم نسبتی دارین؟بهنام داد زد:آنی گفتم بروگمشو توماشین من خودم...افسرروکردبه بهنام وگفت:درست صحبت کن.وبعد رفت سمت بهنام کارت ماشین وکارت شناساییش روخواست میدونستم به این زودی دیگه ول کن ما نیستن.افسردوباره روکردبه من:باهم نسبتی دارین؟گفتم:بله فامیلیم.خنده ای تمسخرآلودی کرد وگفت:ااا...چه جالب ماهرکی رواینجا میگیرم باهم فامیلن.وبعد درحالیکه افسردومی مدارک ماشین روازبهنام گرفته بود به سمت ماشین خودشون رفتن وبابیسیم کمی صحبت کردن دوباره اومدن سمت ماشین وخواستن ماشین روبگردن.اون شب تاآرش وکوروش هم خودشون روبه کلانتری منطقه ای که من وبهنام روبرده بودن برسونن وثابت کنن که مافامیل هستیم وبرگردیم خونه ساعت شده بودنزدیک4صبح.بچه های دانشکده طفلکی ها به خاطرمن همه جلوی درمنتظرمونده بودن.نمیدونستم چطوری ازشون تشکرکنم.ولی آرش وکوروش وبهنام هرسه به قدری بامن دعواکرده بودن که دیگه حوصله هیچی برام نمونده بودوازطرفی مسائل پیش اومده به خاطرخلافی که ازنظرخودم مرتکب نشده بودم حسابی اعصابم روبهم ریخته بود.تایک هفته هرجامیخواستم برم باید نه تنها به بهنام که به کوروش وآرش هم گزارش میدادم واین کلافه ام کرده بودولی آرش وکوروش خیلی منطقی تربرخوردکردن وکم کم متوجه شدن اون شب مشکلی نبوده ومن فقط باجمع دوستام که ازنظربهنام فقط شایسته نیستن به دربند رفته بودم.ولی خود بهنام هنوزروی حرفش اصرارداشت ومیگفت من نباید بادیگران جایی برم!تعطیلات بعد امتحانات ترم دوم شروع شده بودکمی سرماخورده بودم که همراه با تب حسابی حالم روگرفته بود.روی راحتی درازکشیده بودم وداشتم فیلم نگاه میکردم.مامانی رفته بود توحیاط.درب هال بازشد وبهنام اومد داخل.چهره اش کمی باچند روزگذشته فرق کرده بود.اومدکنارم روی راحتی نشست.ازجام بلند نشدم وفقط سلام کردم.بالبخند نگاهم کردوگفت:قبلابلدبودی یکی ازدرمیاد تو ازجات بلند بشی.گفتم:حالم خوب نیست.خندید وگفت:تاپنجشنبه سعی کن خوب بشی چون عروسی یکی ازدوستام دعوت شدیم.گفتم:دعوت شدیم؟گفت:آره.وبعد کارت عروسی دوستش رونشونم دادپشت کارت نوشته شده بود((بهنام وآناهیتای عزیز)).........
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳۱-۳-۱۳۹۲, ۰۶:۰۰ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
shamiiim

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: پاورقی (1) - شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت ششم

تاچهارشنبه بهنام هرروزمی اومد وبهم سرمیزدحتی داروهایی روهم برام تهیه کردکه سرماخوردگیم که تبدیل به آنفلانزاشده بودسریعترخوب شد.دلم نمیخواست به جشن عروسی دوست بهنام برم یه جورهایی احساس میکردم دراون جشن غریبه هستم ولی وقتی بهنام گفت که زن ومردقاطی هستند درجشن کمی خیالم راحت شدکه بابودن بهنام درکنارم دیگه تنها نیستم.روزقبل جشن بهنام اومد دنبالم وگفت که باهاش برم خرید میخواست لباسی که فرداشب میپوشم روخودش انتخاب کنه.باهاش به خرید رفتم لباس خیلی شیک وسنگین مخصوص شب برام خرید که البته باتمام زیبایی وخیره کنندگی که لباس داشت احساس میکردم یه جورهایی به من نمیاد!!!توی لباس احساس راحتی نداشتم ویه جورهایی فکرمیکردم به سن من که تازه وارد20سالگی شده بودم نمی آید.درتمام مدتی که درحال خرید لباس وکیف وکفش وبعدخرید برای خودش بودیم متوجه بودم که بهنام چیزی میخواهد به من بگوید ولی درگفتن آن تردید دارد.ناهارهم بیرون خوردیم وتقریباساعت از3بعدازظهرگذشته بودسوارماشین شدیم که برگردیم خونه.بهنام قبل اینکه ماشین روروشن کنه نفس عمیقی کشید به صندلی تکیه دادوگفت:آنی؟نگاهش کردم ومنتظرشدم حرفش روبزنه.ادامه داد:میدونی؟...تورنگ چشمات روشنه...یه جورهایی همون رنگ چشماته که خیلی باعث میشه مردم بهت نگاه کنن.خندیدم وگفتم:خوب این دیگه تقصیرمن نیست ببخشید.نخندیدفقط نگاهی به من کردکمی فکرکردوبعدلب پایینش روبا دندون گرفت وبعد درحالیکه انگارفکری به ذهنش رسیده باشه ادامه داد:من یه نظری دارم...لباس فردا شبتم که رنگش مشکیه...میبرمت پیش یکی ازدوستام چشم پزشکه یه لنزخوب ومناسب تیره برای چشمت میگیریم.باتعجب میون حرفش پریدم وگفتم:چی؟!!!!لنزمشکی؟!!!من لنزبذارم؟!!!لبخندی زدوگفت:آره.نمیدونم چرا باهاش مخالفتی نکردم شاید حس کنجکاویم بودکه باعث شد دلم بخواد ببینم اگه لنزمشکی تو چشمم بذارم چه شکلی میشم.بهنام بی هیچ صحبت دیگه ای راهی مطب دوستش شد.وقتی ازمطب بیرون اومدیم من لنزمشکی گذاشته بودم!چهره ام به نظرخودم خیلی متفاوت شده بود واین تغییربرام بیشترازاونی که فکرش رومیکردم جالب بود.توی صورت بهنام یه جورآرامش موج میزدوبعدبهم گفت همیشه ازاینکه رنگ چشمهای من اینقدرجلب توجه میکرده اعصابش داغون میشده وازم خواست که برای آرامش بین خودمون هم شده هروقت بیرون منزل میرم لنز مشکی چشمم روبذارم جوابی بهش ندادم ولی تغییرچهره خودم برام جالب بود!آخرهفته رسید وقتی لباسم روپوشیدم کمی هم آرایش کردم لنزهام روهم گذاشتم.مامانی وقتی من رودید لبخندی زد وگفت چقدرشکل مامان خدابیامرزت شدی...آرش برای برداشتن یکسری مدارکش به خونه برگشته بود وقتی من رودیدکمی خیره خیره به صورتم نگاه کردوبعدباعصابنیت گفت:این چه مسخره بازیه درآوردی چرا لنزمشکی گذاشتی؟خندیدم وصورتش روماچ کردم وگفتم:آرش خوشگل شدم نه؟دوباره بااخم نگاهم کردوگفت:خیلی خری...حالایعنی که چی این کار؟زنگ دربه صدا دراومدمیدونستم بهنام اومده دنبالم درحالیکه میخندیدم مانتووروسریم روبرداشتم وگفتم:تنوع لازمه داداشی...وبعد ازدرب هال بیرون رفتم.ازهمون اولش که با بهنام واردسالن شدم احساس کردم چقدرباجواون جمع غریبه هستم!کاملامعلوم بودهمه بدون استثناءازقشرتحصیل کرده جامعه هستن ازاون جماعتی که حتی باسایه های خودشونم مشکل دارن ودائم درحال قیافه گرفتن برای همدیگه بودن!بهنام درابتدامجبورشد دقایقی به همراه دوستانش درطرف دیگرسالن باشه معلوم بود درموردموضوعی که مربوط به کارشون بودباهم گرم صحبت هستن منم گوشیم روازکیفم درآوردم وخودم روباگوشیم سرگرم کردم ودرعرض کمترازچند دقیقه اس ام اس بازی من بابچه های دانشکده شروع شدوقتی بهنام پیشم برگشت دیگه نمیتونستم گوشیم روکناربذارم وگاهی حتی آروم آروم ازاس ام اسهای ارسالی بچه هابه خنده می افتادم.متوجه شده بودم که بهنام ازکارمن داره شاکی میشه ولی جدی اون جشن حوصله من روسربرده بودوباید سرخودم روگرم میکردم.دقایقی گذشت وبعد بهنام با صدایی آرام ولی عصبی گفت:میشه اون موبایل مسخره ات روبذاری توکیفت تا نشکوندمش.نگاهی بهش کردم وگفتم:حوصله ام سررفته آدمهای این مهمونی انگارهمه ازهم طلب دارن.بهنام دوباره باعصبانیت گفت:چیه دوست داری اینجا هم جمعی مثل اون دوستهای مسخره ات حضورداشتن؟درحالیکه عصبی شده بودم لحظاتی خیره به گوشیم نگاه کردم وبعد اون روداخل کیفم انداختم پاکت سیگارم روازکیفم درآوردم ولی قبل ازهرکار دیگه ای بهنام پاکت روازدستم گرفت وخیلی سریع توی مشتش لهش کردوبعد اون روداخل کیفم انداخت وگفت:آنی شعورداشته باش...چراموقعیت جایی روکه هستی نمیفهمی؟ازجام بلند شدم وگفتم:میخوام برگردم خونه.همونطورکه نشسته بودخیره به صورتم نگاه کردوبعدآرام ازجایش بلند شددرفاصله خیلی کمی ازمن ایستادهنوزبه صورتم خیره بود.صورتش خیس عرق شده بودوباصدایی آروم گفت:بشین.گفتم:نمیخوام...گفتم که میخوام برگردم خونه.عصبی شده بودم احساس میکردم بهنام سعی داره من روتحقیرکنه وبهم بفهمونه که خودش باچه تیپ آدمهایی میگرده ولی به قول خودش من شعوردرک اون محیط روندارم.صدای نفسهاش عصبی شده بود ولی برام مهم نبودکیفم روبرداشتم با صدای خیلی آروم ولی عصبی گفت:باشه برمیگردیم خونه........
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۳۱-۳-۱۳۹۲, ۰۶:۰۲ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
shamiiim
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان همین امشب-شادی داودی کافه رمان 130 32,985 ۲۴-۶-۱۳۹۳ ۰۶:۳۶ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان گلبرگهای خزان - شادی داودی ایران دخت 67 6,948 ۲۳-۴-۱۳۹۲ ۰۳:۵۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان پرستار مادرم - شادی داودی ایران دخت 60 6,144 ۱۳-۴-۱۳۹۲ ۰۵:۲۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی) ایران دخت 41 4,798 ۱۲-۴-۱۳۹۲ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (2) - شادی داودی ایران دخت 29 3,419 ۶-۴-۱۳۹۲ ۱۱:۱۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی سوگند 73 26,905 ۱۰-۸-۱۳۹۰ ۰۵:۳۹ عصر
آخرین ارسال: admin
  رمان خورشید - شادی داودی سوگند 65 10,417 ۲۱-۵-۱۳۹۰ ۰۵:۴۳ عصر
آخرین ارسال: سوگند


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد