خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
Jan 2014
مدال ها

اعتبار: 314


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #1
پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )

کتاب پیامبر

المصطفی ، آن برگزیده ی دردانه ، که سپیده دم روزگار خود بود ، دوازده سال در شهر ارفالس در انتظار کشتی اش مانده بود تا بازگردد و او را به جزیره ی زادگاهش برساند.
در سال دوازدهم ، در روز هفتم ایلول ،موسم درو ، از تپه ی بیرون باروی شهر بالا رفت و به سوی دریا نگریست; ودید کشتی اش از میان مه فرا می آید.
آنگاه دروازه های دلش بازشدند و شادی اش بر فراز دریا به پرواز در آمد . چشمانش را بست و در سکوت های روحش سپاس را به جا آورد .

اما چون از فراز تپه فرود آمد ، اندوهی او را فرا گرفت و در دل خود اندیشید :
چه گونه آسوده خاطر و خرسند از اینجا بروم ؟ نه ، بی زخمی در روح از این دیار نخواهم رفت .
چه روزهای درازی که در میان این دیوارها درد کشیدم و چه شب های درازی که تنها به سر بردم کیست که بی اندوه از تنهایی ودرد خود جدا شود ؟
بسیارند پاره های روح که من در این کوچه ها پراکنده ام ، و بسیارند کودکان خواهش من که برهنه در این تپه ها می گردند ، و من نمی توانم سبک بار و بی درد ایشان را بر جا بگذارم .
این جامه ای نیست که من امروز از تن بیرون کنم ، این پوستی ست که باید به دست خود بشکافم .ونیز این اندیشه ای نیست که پشت سر بگذارم ; این دلی ست که با گرسنگی وتشنگی نرم گشته است .
اما بیش از این نمی توانم ماند .
دریا که همه چیز را به خود می خواند ، مرا هم می خواند ; باید به کشتی بنشینم .
زیرا گرچه ساعت های شب سوزان اند ، ماندن همان است و یخ بستن و بلورین شدن و در قید قالب گرفتار آمدن همان .
کاشکی می توانستم هر چه را اینجاست با خود ببرم . اما چه گونه ؟
صدا نمی تواند زبان و لب هایی را که به او پر داده اند با خود ببرد . باید تنها در پی اثیر برود .
عقاب هم تنها و بی لانه اش به سوی خورشید پرواز می کند .
08-02-2014, 02:36 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
Jan 2014
مدال ها

اعتبار: 314


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #2
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

چون به دامان تپه رسید ، باز به سوی دریا برگشت و کشتی اش را دید که به بندرگاه نزدیک می شد ، و دریانوردان سرزمین خود را دید که بر عرشه ی کشتی ایستاده بودند .
روحش خطاب به آن ها فریاد کشید :
ای فرزندان مادر کهن سال من ، ای سواران بر موج ها ، چه بسیار که در رؤیاهای من کشتی رانده اید . اکنون در بیداری فرا می آیید ، که رؤیای ژرف تر من است . من از برای رفتن آماده ام ، و بادبان افراشته ی اشتیاقم در انتظار باد است .
فقط یک نفس دیگر از این هوای آرام فرو می برم و یک نگاه مهرآمیز دیگر به پشت سر می اندازم .
آنگاه در میان شما می ایستم ، دریانوردی در میان دریانوردان .
تو هم ، ای دریای پهناور ، ای مادر بی خواب ، که آرام و آزادی رود و جویبار تنها از توست ، این جویبار یک تاب دیگر در پیش دارد ، ویک زمزمه ی دیگر در این بیشه ;
آنگاه من به سوی تو می آیم ، قطره ی بیکرانی به دریای بیکران .
08-02-2014, 02:54 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
Jan 2014
مدال ها

اعتبار: 314


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #3
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

همچنان که می رفت از دور مردان وزنانی را دید که از کشت زارها و تاکستان هاشان به سوی دروازه های شهر می شتافتند . وصدای شان را شنید که او را به نام می خواندند واز کشت زاری به کشت زار دیگر آواز می دادند که کشتی آمد . و او با خود گفت : آیا روز جدایی همان روز دیدار است ؟ و آیا خواهند گفت که شبانگاه من به راستی همان بامداد من بود ؟
پس من با آن کس که خیشش را در شیار خاک رها کرده است چه بگویم ، وبا آن کس که چرخ چرخشتش را از کار بازداشته ؟ آیا دل من درختی خواهد شد با شاخه های پر بار ، تا میوه هایش را بچینم و به این مردمان بدهم ؟
و آیا خواهش های من مانند چشمه ای خواهد جوشید تا پیاله های ایشان را پر کنم ؟ آیا من چنگی هستم که سرانگشتان قدر قدرت مرا بنوازند ، یا نی لبکی که دمش از میانم بگذرد ؟
من جوینده ی سکوت ها هستم ; آیا در این سکوت ها چه گنجی یافته ام که با اطمینان خاطر بذل و بخشش کنم ؟
اگر روز درو من این است ، درکدام زمین هایی بذر افشانده ام ، و در کدام فصل هایی که به یاد ندارم ؟
اگر به راستی این همان ساعتی ست که باید فانوسم را بلند کنم ، آنچه در فانوس می سوزد شعله ی من نخواهد بود .
من فانوسم را خالی و خاموش بلند خواهم کرد ، نگهبان شب است که در او روغن می ریزد و او را روشن می کند .

این سخنان را بر زبان آورد . اما بسیار چیزها در دلش بود که ناگفته ماند . زیرا که نمی توانست راز ژرف درونش را بر زبان آورد .
08-02-2014, 03:48 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
Jan 2014
مدال ها

اعتبار: 314


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #4
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

چون به شهر درآمد همه ی مردمان به پیش بازش آمدند و یک صدا با او سخن گفتند . پیران شهر پیش آمدند و گفتند: از پیش ما مرو . تو در تاریکی غروب ما ، روشنایی نیمروز بوده ای ، وجوانی ات به ما رؤیاهایی داده است که درخواب ببینیم.
تو در میان ما نه غریبه ای نه مهمانی ، تو فرزند دردانه مایی . اکنون راضی مشو که چشمان ما گرسنه ی دیدار تو باشند.

مردان وزنان روحانی هم به او گفتند :
مگذار که موج های دریا اکنون ما را از هم جدا کنند و از سال هایی که در میان ما گذرانده ای خاطره ای بیش نماند .
تو روحی بودی که در میان ما می گشتی و سایه ات پرتو نوری بود که بر چهره ی ما می تابید . ما به تو بسیار مهر داشتیم . گر چه مهر ما بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت . ولی اکنون او به صدای بلند تو را می خواند و در پیش تو برهنه می شود . همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد ، تا آنگاه که ساعت فراق فرا می رسد .

دیگران هم آمدند و او را التماس کردند . اما او پاسخی نداد. فقط سر به زیر انداخت ; و کسانی که نزدیکش ایستاده بودند دیدند که اشک بر سینه اش می چکد . آنگاه او و خیل مردمان به سوی میدان بزرگ معبد روانه شدند .

از محراب معبد زنی بیرون آمد که نامش المیترا بود . وکارش پیش گویی بود . او با مهربانی بسیار نگاهی به آن زن انداخت ، زیرا که آن زن نخستین کس بود که در همان روزی که او به شهر آن ها آمد نزد او رفت و به او ایمان آورد.
آن زن او را درود گفت ، و گفت :
ای پیامبر خدا و ای جویای کمال اعلی ، سال هاست که تو چشم به راه کشتی ات بوده ای . اکنون کشتی ات آمده است و باید بروی . میل تو به سرزمین یادهایت و جایگاه خواهش های بزرگ ترت ژرف است ; مهر ما تو را مانع نمی شود و نیازهای ما تو را باز نمی دارد . اما پیش از آن که از پیش ما بروی از تو می خواهیم که با ما سخن بگویی و حقیقت خود را با ما در میان بگذاری .
ما این حقیقت را به فرزندان خود خواهیم داد ، و آن ها هم به فرزندان شان ، تا از میان نرود . تو در تنهایی ات روزهای ما را پاییده ای ودر بیداری ات به گریه ها و خنده های خفته ی ما گوش داده ای . پس ما را بر ما آشکار کن و آنچه را میان زایش ومرگ می گذرد و تو دیده ای ، همه را با ما بگو .

پس او گفت :
ای مردمان ارفالس ، من از چه می توانم سخن بگویم ، مگر از آنچه در روح شما می گذرد؟
(آخرین تغییر در ارسال: 08-02-2014, 06:06 PM توسط mahgolak.)
08-02-2014, 06:01 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
Jan 2014
مدال ها

اعتبار: 314


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #5
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

آنگاه المیترا گفت با ما از مهر سخن بگو .
پس او سر برداشت ومردمان را نگریست ، و سکوت آن ها را فرا گرفت . و او به صدای بلند گفت :
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند ، از پی اش بروید ، اگر چه راهش دشوار و ناهموار است .
وچون بال هایش شما را در بر می گیرند ، وا بدهید ، اگر چه شمشیری در میان پر هایش نهفته باشد و شما را زخم برساند .
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید ، اگر چه صدایش رؤیا های شما را بر هم زند ، چنان که باد شمال باغ را ویران می کند .
زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد ، شما را مصلوب می کند . همچنان که می پروراند ، هرس می کند . همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند ، به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آن ها را تکان می دهد .
شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد .
شما را می کوبد تا برهنه کند .
شما را می بیزد تا از خس جدا سازد .
شما را می ساید تا سفید کند .
شما را می ورزد تا نرم شوید ;
و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید ، بر خوان مقدس خداوند .

همه این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید ، و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید .
08-02-2014, 11:12 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
Jan 2014
مدال ها

اعتبار: 314


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #6
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

اما اگر از روی ترس فقط در پی آرام مهر و لذت مهر باشید ، پس آنگاه بهتر آن است که تن برهنه ی خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی مهر دور شوید ، و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید ، اما نه خنده ی تمام را ، و می گریید ، اما نه تمام اشک را .
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را ، وچیزی نمی گیرد مگر از خود .
مهر تصرف نمی کند ، و به تصرف در نمی آید ; زیرا که مهر بر پایه ی مهر پایدار است .

هنگامی که مهر می ورزید مگویید " خدا در دل من است " بگویید " من در دل خدا هستم ."
و گمان مکنیدکه می توانید مهر را راه ببرید ، زیرا مهر ، اگر شما را سزاوار بشناسد ، شما را راه خواهد برد .

مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد. اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید ، زنهار که خواهش ها این ها باشند :
آب شدن ، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند .
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار .
زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید ; وخون دادن از روی رغبت و با شادی .
بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده ی پرواز و به جا آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهرورزی ;
آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه ی مهر ;
بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان ;
و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوست شان می دارید ، با نغمه ی ستایشی بر لب .
10-02-2014, 12:14 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
Jan 2014
مدال ها

اعتبار: 314


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #7
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

آنگاه المیترا باز به سخن در آمد وگفت در باره ی زناشویی چه می گویی ، ای استاد ؟
و او در پاسخ گفت :
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود . هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود . آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود .
اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید ، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند .

به یکدیگر مهر بورزید ، اما از مهر بند مسازید ; بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما .
جام یکدیگر را پر کنید ، اما از یک جام منوشید .
از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گرده ی نان مخورید .
با هم بخوانید و برقصید وشادی کنید ، ولی یکدیگر را تنها بگذارید ،
همان گونه که تارهای ساز تنها هستند ، با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند .

دل خود را به یکدیگر بدهید ، اما نه برای نگه داری ; زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد .
در کنار یکدیگر بایستید ، اما نه تنگاتنگ ; زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند ، و درخت بلوط و درخت سرو در سایه ی یکدیگر نمی بالند .

آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت با ما از فرزندان سخن بگو .
و او گفت :
فرزندان شما فرزندان شما نیستند . آن ها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد .
آن ها به واسطه ی شما می آیند ، اما نه از شما ، و با آن که با شما هستند ، از آن شما نیستند .

شما می توانید مهر خود را به آن ها بدهید ، اما نه اندیشه های خود را ، زیرا که آن ها اندیشه های خود را دارند .
شما می توانید تن آن ها را در خانه نگاه دارید ، اما نه روح شان را ، زیرا که روح آن ها در خانه ی فرداست ،
که شما را به آن راه نیست ، حتی در خواب .
شما می توانید بکوشید تا مانند آن ها باشید ، اما مکوشید تا آن ها را مانند خود سازید. زیراکه زندگی واپس نمی رود و در بند دیروز نمی ماند .
شما کمانی هستید که فرزندتان مانند تیر زنده ای از چله ی آن بیرون می جهد . کمانگیر است که هدف را در مسیر نامتناهی می بیند ، و اوست که با قدرت خود شما را خم می کند تا تیر او را تیزپر و دور رس به پرواز درآورید .
بگذارید که خم شدن شما در دست کمانگیر از روی شادی باشد ;
زیرا که او هم به تیری که می پرد مهر می ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند .
10-02-2014, 12:53 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
Jan 2014
مدال ها

اعتبار: 314


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #8
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

آنگاه مرد توانگری گفت با ما از دهش سخن بگو .
و او پاسخ داد :
هنگامی که از مال خود چیزی می دهید ، چندان چیزی نمی دهید .
اگر از جان خود چیزی بدهید ، آنگاه به راستی می دهید . زیرا که مال مگر چیست ، به جز آنچه از برای فردای مبادا نگاه می دارید ؟ و مگر فردا را چه ارمغانی است از برای سگ دور اندیشی که استخوان را در زیر ریگ بی نشان بیابان دفن می کند و خود به دنبال قافله ی زائران شهر مقدس می رود ؟
و مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست ؟ آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است ، چیزی جزتشنگی سیراب ناشدنی ست ؟
هستند کسانی که از بسیاری که دارند اندکی می دهند - آن هم برای نام ، و این خواهش پنهان بخشش آن ها را آلوده می کند . و هستند کسانی که اندکی دارند و همه را می دهند . این کسان به زندگی و برکت زندگی باور دارند ، ودست شان هرگز تهی نمی شود .
هستند کسانی که با شادی می دهند ، و پاداش آن ها همان شادی ست . وهستند کسانی که با درد می دهند ، و آن درد تعمید آن هاست .
و هستند کسانی که می دهند و از دهش دردی نمی کشند ، حتی شادی هم نمی خواهند و نظری به ثواب هم ندارند ; این ها چنان می دهند که در آن دره ی دور دست بته ی مورد عطر خود را در فضا می پراکند . با دست این کسان است که خداوند سخن می گوید ، و از پس چشم این کسان است که او به زمین لبخند می زند .

دهش در برابر خواهش نیکوست ، اما دهش بی خواهش و از روی دانش نیکوتر است ; و برای گشاده دستان شادی جست وجوی کسی که بستاند از شادی دهش بیشتر است . و آیا چیزی هست که بتوانی دادنش را دریغ کنی ؟
هر آنچه داری روزی داده خواهد شد ; پس هم امروز بده ، تا فصل دهش از آن تو باشد ، نه از آن میراث خوارانت .

تو بارها میگویی " خواهم داد ، اما به آن که سزاوار باشد ." درختان باغ تو چنین نمی گویند ، و گله های چراگاه تو نیز هم . این ها می دهند تا زندگی کنند ، زیرا ندادن همان است و مردن همان . بی گمان آن کسی که سزاواردریافت روزها و شب های خود باشد ، سزاوار دریافت دهش تو نیز هست . و آن کسی که سزاوار نوشیدن از دریای زندگی بوده باشد ، سزاوار است که جام خود را از جوی باریک تو پر کند .
و کدام سزایی است بزرگ تر از آن سزایی که در شهامت و اطمینان گرفتن - یا نه ، در بخشش گرفتن - هست ؟
مگر تو کیستی که مردمان باید گریبان خودرا باز و غرور خود را بی پرده کنند تا تو ارزش آن ها را برهنه و غرورشان رابی شرم ببینی ؟
نخست کاری کن که خود سزاوار دادن و دارای دست دهش باشی ; زیرا که به راستی زندگی ست که به زندگی می دهد ، و تو که خود را دهنده می پنداری شاهدی بیش نیستی .

و شما ای گیرندگان - و ای شما که همه گیرنده اید - منت مکشید ، مبادا باری بر گردن خود و بر گردن دهنده بگذارید .
همراه دهنده بر بال های دهش او پرواز کنید ; زیرا که نگران دین خود شدن نیست مگر شک کردن در گشاده دستی دهنده ، که او را زمین دریا دل مادر است و خدای بزرگ پدر .
11-02-2014, 01:48 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
Jan 2014
مدال ها

اعتبار: 314


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #9
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

آنگاه پیرمردی مهمان سرا دار گفت با ما از خوردن و نوشیدن سخن بگو .
و او گفت :
کاشکی می توانستید از عطر خاک زندگی کنید و چون گیاهان هوا از پرتو نور ببالید .
اما چون می بایست که از برای خوردن بکشید ، و تشنگی خود را با دریغ کردن شیر مادر از نوزادان فرو بنشانید ، پس این کارها را از روی عبادت بکنید .
بگذارید سفره ی شما محرابی باشد برای قربانی کردن پاکان و بی گناهان جنگل و دشت در راه آنچه در وجود انسان پاکتر وبی گناه تر است .
هنگامی که جان داری را می کشید در دل با او بگویید :
همان نیرویی که ترا می کشد ، مرا هم خواهد کشت ; و من هم خورده خواهم شد . زیرا همان قانونی که تو را به دست من گرفتار کرد مرا هم به دست تواناتری گرفتار می کند . " خون تو و خون من نیستند مگر شیره ای که در رگ های درخت آسمان جاری ست ."
و هنگامی که سیبی را با دندان می شکافی در دل با او بگو :
" تخم های تو در تن من خواهند زیست ،
" و شکوفه های فردای تو در دل من خواهند شکفت ،
" و عطر تو نفس من خواهد بود ،
" و ما با هم در همه ی فصل ها شادی خواهیم کرد ."
و در پاییز ، هنگامی که انگورهای تاکستان خود را برای چرخشت می چینید ، در دل خود بگویید ،
" من خود تاکستانی هستم ، و میوه ی من هم برای چرخشت چیده خواهد شد ،
" و مانند شراب جوان در خم های ابدی خواهم ماند ."
و در زمستان هنگامی که شراب را از خم می کشید ، بگذارید دل شما از برای هر جامی ترانه ای بخواند ;
و بگذارید که در هر ترانه ای یادی باشد ، از روزهای پاییزی ، و از تاکستان ، و از چرخشت .
13-02-2014, 12:35 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
Jan 2014
مدال ها

اعتبار: 314


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #10
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

آنگاه برزیگری گفت با ما از کار سخن بگو .
و او در پاسخ گفت :
شما کار می کنید تا با زمین و روح زمین همراه شوید . زیرا که بیکاره بودن یعنی بیگانه شدن با فصل ها و واپس ماندن از سیر زندگی ، که با شکوه و رضا سرفراز به سوی نامتناهی پیش می رود .
آنگاه که کار می کنید نیی هستید که نجوای ساعت ها از نای او می گذرد و نوا می گردد . کدام یک از شماست که بخواهد نی لال و خاموشی باشد ، هنگامی که دیگران همه هماواز می خوانند ؟
همواره به شما گفته اند که کار لعنت است و زحمت نکبت . ولی من به شما می گویم شما با کار خود دورترین رؤیای زمین را تعبیر می کنید ، و این قرعه ای ست که به هنگام زایش آن رؤیا به نام شما زده اند ، و شما با کار کردن در حقیقت با زندگی مهر می ورزید ، و مهر ورزیدن با زندگی از راه کار یعنی آشنا شدن با پنهانی ترین راز زندگی .

اما اگر شما به هنگام درد کشیدن زایش را بلیه بنامید و تیمار تن را لعنتی که بر پیشانی تان نوشته شده ست ، آنگاه من در پاسخ می گویم که هیچ چیزی به جز عرق جبین آن نوشته را نخواهد شست .
همچنین به شما گفته اند که زندگی تاریکی ست ، و شما از فرط خستگی آنچه را خستگان می گویند تکرار می کنید .
و من به شما می گویم که زندگی به راستی تاریکی ست ، مگر آن که شوقی باشد ، و شوق همیشه کور است ، مگر آن که دانشی باشد ، ودانش همیشه بیهوده ست ، مگر آن که کاری باشد ،
و کار همیشه تهی ست ، مگر آن که مهری باشد ;
و هر گاه که با مهر کار کنید خود را به خویشتن خویش می بندید ، و به یکدیگر ، و به خداوند خود .

و اما کار کردن با مهر یعنی چه ؟
یعنی بافتن پارچه ای که تار و پودش را از دل خود بیرون کشیده باشی ، چنان که گویی دلدارت آن پارچه را خواهد پوشید. یعنی ساختن خانه از روی محبت ، چنان که گویی دلدارت در آن خانه خواهد زیست .
یعنی کشتن دانه از روی لطف و بر داشتن حاصل از روی شادی ، چنان که گویی دلدارت میوه اش را خواهد خورد .
یعنی دمیدن دمی از روح خویش در هر آنچه می سازی ، و دانستن این که همه ی مردگان آمرزیده گرداگردت ایستاده اند و تو را می نگرند .

بارها از شما شنیده ام ، چنان که گویی در خواب سخن می گویید ، " آن که با مرمر کار می کند و شکل روح خود را در سنگ می بیند شریف تر از اوست که زمین را شخم می زند .
" و آن که رنگین کمان را به چنگ می آورد و در هیئت انسان روی پارچه می گذارد ، برتر از اوست که پای افزار ما را می دوزد." ولی من می گویم - نه در خواب ، در عین بیداری نیمروز - که سخن باد با بلوط تناور شیرین تر از سخن او با تیغه های گیاه نیست ;
و بزرگی تنها از آن کسی ست که از صدای باد ترانه ای می سازد که با مهر خود او شیرین تر شده ست .

کار مهری ست که به چشم می آید . و تو اگر نتوانی با مهر کار کنی و جز از روی بیزاری کار نکنی ، بهتر آن است که از کار دست بداری و در کنار دروازه ی معبد بنشینی و از کسانی که با شادی کار می کنند صدقه بگیری . زیرا که اگر نان را از روی بی اعتنایی بپزی ، نان تلخی می پزی که خورنده را فقط نیم سیر می سازد .
و اگر انگور را از روی نا خرسندی در چرخشت بریزی ، نا خرسندی تو نبیذ را زهرآلود خواهد کرد .
و اگر مانند فرشتگان آواز بخوانی و مهری به آواز نورزی ، گوش مردمان را از شنیدن صداهای روز و صداهای شب
باز می داری .
13-02-2014, 01:23 AM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد