خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 313


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #1
پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )

کتاب پیامبر

المصطفی ، آن برگزیده ی دردانه ، که سپیده دم روزگار خود بود ، دوازده سال در شهر ارفالس در انتظار کشتی اش مانده بود تا بازگردد و او را به جزیره ی زادگاهش برساند.
در سال دوازدهم ، در روز هفتم ایلول ،موسم درو ، از تپه ی بیرون باروی شهر بالا رفت و به سوی دریا نگریست; ودید کشتی اش از میان مه فرا می آید.
آنگاه دروازه های دلش بازشدند و شادی اش بر فراز دریا به پرواز در آمد . چشمانش را بست و در سکوت های روحش سپاس را به جا آورد .

اما چون از فراز تپه فرود آمد ، اندوهی او را فرا گرفت و در دل خود اندیشید :
چه گونه آسوده خاطر و خرسند از اینجا بروم ؟ نه ، بی زخمی در روح از این دیار نخواهم رفت .
چه روزهای درازی که در میان این دیوارها درد کشیدم و چه شب های درازی که تنها به سر بردم کیست که بی اندوه از تنهایی ودرد خود جدا شود ؟
بسیارند پاره های روح که من در این کوچه ها پراکنده ام ، و بسیارند کودکان خواهش من که برهنه در این تپه ها می گردند ، و من نمی توانم سبک بار و بی درد ایشان را بر جا بگذارم .
این جامه ای نیست که من امروز از تن بیرون کنم ، این پوستی ست که باید به دست خود بشکافم .ونیز این اندیشه ای نیست که پشت سر بگذارم ; این دلی ست که با گرسنگی وتشنگی نرم گشته است .
اما بیش از این نمی توانم ماند .
دریا که همه چیز را به خود می خواند ، مرا هم می خواند ; باید به کشتی بنشینم .
زیرا گرچه ساعت های شب سوزان اند ، ماندن همان است و یخ بستن و بلورین شدن و در قید قالب گرفتار آمدن همان .
کاشکی می توانستم هر چه را اینجاست با خود ببرم . اما چه گونه ؟
صدا نمی تواند زبان و لب هایی را که به او پر داده اند با خود ببرد . باید تنها در پی اثیر برود .
عقاب هم تنها و بی لانه اش به سوی خورشید پرواز می کند .
امضای mahgolak
[تصویر:  20150415200450_images-14.bin]
۱۹-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۶ عصر
یافتن سپاس نقل قول
4 کاربر از mahgolak به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana, گلشید, Linda, Atefe joon
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 313


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #2
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

چون به دامان تپه رسید ، باز به سوی دریا برگشت و کشتی اش را دید که به بندرگاه نزدیک می شد ، و دریانوردان سرزمین خود را دید که بر عرشه ی کشتی ایستاده بودند .
روحش خطاب به آن ها فریاد کشید :
ای فرزندان مادر کهن سال من ، ای سواران بر موج ها ، چه بسیار که در رؤیاهای من کشتی رانده اید . اکنون در بیداری فرا می آیید ، که رؤیای ژرف تر من است . من از برای رفتن آماده ام ، و بادبان افراشته ی اشتیاقم در انتظار باد است .
فقط یک نفس دیگر از این هوای آرام فرو می برم و یک نگاه مهرآمیز دیگر به پشت سر می اندازم .
آنگاه در میان شما می ایستم ، دریانوردی در میان دریانوردان .
تو هم ، ای دریای پهناور ، ای مادر بی خواب ، که آرام و آزادی رود و جویبار تنها از توست ، این جویبار یک تاب دیگر در پیش دارد ، ویک زمزمه ی دیگر در این بیشه ;
آنگاه من به سوی تو می آیم ، قطره ی بیکرانی به دریای بیکران .
امضای mahgolak
[تصویر:  20150415200450_images-14.bin]
۱۹-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۵۴ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از mahgolak به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 313


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #3
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

همچنان که می رفت از دور مردان وزنانی را دید که از کشت زارها و تاکستان هاشان به سوی دروازه های شهر می شتافتند . وصدای شان را شنید که او را به نام می خواندند واز کشت زاری به کشت زار دیگر آواز می دادند که کشتی آمد . و او با خود گفت : آیا روز جدایی همان روز دیدار است ؟ و آیا خواهند گفت که شبانگاه من به راستی همان بامداد من بود ؟
پس من با آن کس که خیشش را در شیار خاک رها کرده است چه بگویم ، وبا آن کس که چرخ چرخشتش را از کار بازداشته ؟ آیا دل من درختی خواهد شد با شاخه های پر بار ، تا میوه هایش را بچینم و به این مردمان بدهم ؟
و آیا خواهش های من مانند چشمه ای خواهد جوشید تا پیاله های ایشان را پر کنم ؟ آیا من چنگی هستم که سرانگشتان قدر قدرت مرا بنوازند ، یا نی لبکی که دمش از میانم بگذرد ؟
من جوینده ی سکوت ها هستم ; آیا در این سکوت ها چه گنجی یافته ام که با اطمینان خاطر بذل و بخشش کنم ؟
اگر روز درو من این است ، درکدام زمین هایی بذر افشانده ام ، و در کدام فصل هایی که به یاد ندارم ؟
اگر به راستی این همان ساعتی ست که باید فانوسم را بلند کنم ، آنچه در فانوس می سوزد شعله ی من نخواهد بود .
من فانوسم را خالی و خاموش بلند خواهم کرد ، نگهبان شب است که در او روغن می ریزد و او را روشن می کند .

این سخنان را بر زبان آورد . اما بسیار چیزها در دلش بود که ناگفته ماند . زیرا که نمی توانست راز ژرف درونش را بر زبان آورد .
امضای mahgolak
[تصویر:  20150415200450_images-14.bin]
۱۹-۱۱-۱۳۹۲, ۰۳:۴۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از mahgolak به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 313


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #4
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

چون به شهر درآمد همه ی مردمان به پیش بازش آمدند و یک صدا با او سخن گفتند . پیران شهر پیش آمدند و گفتند: از پیش ما مرو . تو در تاریکی غروب ما ، روشنایی نیمروز بوده ای ، وجوانی ات به ما رؤیاهایی داده است که درخواب ببینیم.
تو در میان ما نه غریبه ای نه مهمانی ، تو فرزند دردانه مایی . اکنون راضی مشو که چشمان ما گرسنه ی دیدار تو باشند.

مردان وزنان روحانی هم به او گفتند :
مگذار که موج های دریا اکنون ما را از هم جدا کنند و از سال هایی که در میان ما گذرانده ای خاطره ای بیش نماند .
تو روحی بودی که در میان ما می گشتی و سایه ات پرتو نوری بود که بر چهره ی ما می تابید . ما به تو بسیار مهر داشتیم . گر چه مهر ما بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت . ولی اکنون او به صدای بلند تو را می خواند و در پیش تو برهنه می شود . همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد ، تا آنگاه که ساعت فراق فرا می رسد .

دیگران هم آمدند و او را التماس کردند . اما او پاسخی نداد. فقط سر به زیر انداخت ; و کسانی که نزدیکش ایستاده بودند دیدند که اشک بر سینه اش می چکد . آنگاه او و خیل مردمان به سوی میدان بزرگ معبد روانه شدند .

از محراب معبد زنی بیرون آمد که نامش المیترا بود . وکارش پیش گویی بود . او با مهربانی بسیار نگاهی به آن زن انداخت ، زیرا که آن زن نخستین کس بود که در همان روزی که او به شهر آن ها آمد نزد او رفت و به او ایمان آورد.
آن زن او را درود گفت ، و گفت :
ای پیامبر خدا و ای جویای کمال اعلی ، سال هاست که تو چشم به راه کشتی ات بوده ای . اکنون کشتی ات آمده است و باید بروی . میل تو به سرزمین یادهایت و جایگاه خواهش های بزرگ ترت ژرف است ; مهر ما تو را مانع نمی شود و نیازهای ما تو را باز نمی دارد . اما پیش از آن که از پیش ما بروی از تو می خواهیم که با ما سخن بگویی و حقیقت خود را با ما در میان بگذاری .
ما این حقیقت را به فرزندان خود خواهیم داد ، و آن ها هم به فرزندان شان ، تا از میان نرود . تو در تنهایی ات روزهای ما را پاییده ای ودر بیداری ات به گریه ها و خنده های خفته ی ما گوش داده ای . پس ما را بر ما آشکار کن و آنچه را میان زایش ومرگ می گذرد و تو دیده ای ، همه را با ما بگو .

پس او گفت :
ای مردمان ارفالس ، من از چه می توانم سخن بگویم ، مگر از آنچه در روح شما می گذرد؟
امضای mahgolak
[تصویر:  20150415200450_images-14.bin]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۹-۱۱-۱۳۹۲ ۰۶:۰۶ عصر، توسط mahgolak.)
۱۹-۱۱-۱۳۹۲, ۰۶:۰۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از mahgolak به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 313


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #5
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

آنگاه المیترا گفت با ما از مهر سخن بگو .
پس او سر برداشت ومردمان را نگریست ، و سکوت آن ها را فرا گرفت . و او به صدای بلند گفت :
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند ، از پی اش بروید ، اگر چه راهش دشوار و ناهموار است .
وچون بال هایش شما را در بر می گیرند ، وا بدهید ، اگر چه شمشیری در میان پر هایش نهفته باشد و شما را زخم برساند .
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید ، اگر چه صدایش رؤیا های شما را بر هم زند ، چنان که باد شمال باغ را ویران می کند .
زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد ، شما را مصلوب می کند . همچنان که می پروراند ، هرس می کند . همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند ، به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آن ها را تکان می دهد .
شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد .
شما را می کوبد تا برهنه کند .
شما را می بیزد تا از خس جدا سازد .
شما را می ساید تا سفید کند .
شما را می ورزد تا نرم شوید ;
و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید ، بر خوان مقدس خداوند .

همه این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید ، و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید .
امضای mahgolak
[تصویر:  20150415200450_images-14.bin]
۱۹-۱۱-۱۳۹۲, ۱۱:۱۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از mahgolak به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
261
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 313


محل سکونت : ایران زیبا
ارسال: #6
RE: پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
پیامبر

اما اگر از روی ترس فقط در پی آرام مهر و لذت مهر باشید ، پس آنگاه بهتر آن است که تن برهنه ی خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی مهر دور شوید ، و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید ، اما نه خنده ی تمام را ، و می گریید ، اما نه تمام اشک را .
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را ، وچیزی نمی گیرد مگر از خود .
مهر تصرف نمی کند ، و به تصرف در نمی آید ; زیرا که مهر بر پایه ی مهر پایدار است .

هنگامی که مهر می ورزید مگویید " خدا در دل من است " بگویید " من در دل خدا هستم ."
و گمان مکنیدکه می توانید مهر را راه ببرید ، زیرا مهر ، اگر شما را سزاوار بشناسد ، شما را راه خواهد برد .

مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد. اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید ، زنهار که خواهش ها این ها باشند :
آب شدن ، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند .
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار .
زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید ; وخون دادن از روی رغبت و با شادی .
بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده ی پرواز و به جا آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهرورزی ;
آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه ی مهر ;
بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان ;
و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوست شان می دارید ، با نغمه ی ستایشی بر لب .
امضای mahgolak
[تصویر:  20150415200450_images-14.bin]
۲۱-۱۱-۱۳۹۲, ۱۲:۱۴ صبح
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از mahgolak به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد