تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
چای با طعم خدا (عرفان نظر آهاری)
#1
چای با طعم خدا (عرفان نظر آهاری)

راز
راز راه
رفتن است
راز رودخانه
پل
راز آسمان
ستاره است
راز خاک
گل
راز اشک ها
چکیدن است
راز جوی
آب
راز بال ها
پریدن است
راز صبح
آفتاب
رازهای واقعی
رازهای برملاست
مثل روز ، روشن است
راز این جهان خداست
[عکس: 20150415200450_images-14.bin]
پاسخ }
#2
دوست

دوست ، واژه است
واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است
دوست ، نامه است
نامه ای که از خدا رسیده است
نامه ی خدا همیشه خواندنی ست
توی دفتر فرشته ها
واژه ی قشنگ دوست
ماندنی ست

راستی ، دلت چقدر
آرزوی واژه های تازه داشت
دوست گل ات رسید
واژه را کنار واژه کاشت
واژه ها کتاب شد
دوستت همان دعای توست
آخرش دعای تو
مستجاب شد
[عکس: 20150415200450_images-14.bin]
پاسخ }
#3
قطاری به مقصد خدا

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .

مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورود بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری .


منبع:وبلاگ من
راه بن بست نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساختHitheresmiley
پاسخ }
#4
چای با طعم خدا

این سماور جوش است
پس چرا می گفتی
دیگر این خاموش است ؟!

بازلبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن

دست هایت:
سینی نقره نور
اشک هایم:
استکان های بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است
چای هم آماده ست
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز
[عکس: 20150415200450_images-14.bin]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#5
تا حیاط خلوت خدا

می روی سفر ، برو ، ولی
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که رو به نور کرد

می روی ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟!
از دم حیاط خانه ات
تا حیاط خلوت خدا
چند سال نوری است ؟!

راستی چرا مسیر این سفر
روی نقشه نیست ؟
شاید اسم این سفر که می روی
زندگی ست !

توی دست های ما
یک سبد جواب کال
تو رسیده ای و می روی
باز هم به شهری از علامت سؤال

جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی بری ، نبر ، ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه های دور و سخت
خسته ایم از این همه
جاده های امن و راه های تخت

می روی سفر برو ولی
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که عاقبت
قله ی سپید صبح را
فتح کرد
[عکس: 20150415200450_images-14.bin]
پاسخ }
#6
زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود

روزگار
رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل این که چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده یود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت :
" تو دعای کوچک منی "
بعد هم مرا
مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست
[عکس: 20150415200450_images-14.bin]
پاسخ }
#7
قول می دهم که آسمان شوم

مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
جعبه ی جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ، ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی

من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری

آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابر هم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود
پس تو ابر باش وآفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم

شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من ، کنار او ، ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی
[عکس: 20150415200450_images-14.bin]
پاسخ }
#8
بال تازه ، دل نو

کرم ابریشم کوچک من
خانه ی تازه ی تو مبارک
آخرش بافتی پیله ات را ؟
بال تازه ، دل نو مبارک

آن لباس قدیمی و پاره
دیدی اندازه ی قد تو نیست
دیگر آن را نباید بپوشی
واقعا این که در حد تو نیست !

آن خود کهنه ات را رها کن
بی خیالش بیا زود بیرون
یک خود تازه تر آن طرف هاست
آن طرف ، پشت آن بید مجنون

بعد از این آسمان پیله ی توست
ابرها را تو پیراهنت کن
زودتر وقت اصلا نداریم
بال های نو ات را تنت کن

وعده ی ما همان جا که گفتی
پشت دروازه ی شهر جادو
منتظر باش دارم می آیم
وای رفتی ! ولی بال من کو ؟

تو برو ، من ولی کار دارم
بال پرواز من پاره پاره است
باز باید ببافم خودم را
پیله ی کوچکم نیمه کاره است
[عکس: 20150415200450_images-14.bin]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#9
دختری دلش شکست

دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست

رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه ی زباله ریخت
پشت در گذاشت

صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به
خانه برد

سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است
[عکس: 20150415200450_images-14.bin]
پاسخ }
#10
خاک خوشبخت

سال ها پیش از این
زیر یک سنگ ، گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد


راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم ؟!
[عکس: 20150415200450_images-14.bin]
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  لیلی نام تمام دختران زمین است(عرفان نظر آهاری) mahgolak 12 995 ۲۴-۰۳-۱۳۹۳, ۰۳:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: mahgolak