خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 3.07
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

چرا مامانا مهربونن؟

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
215
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 670


محل سکونت : کرمانشاه
ارسال: #1
چرا مامانا مهربونن؟
این متن رو توی اینترنت خوندم گفتم برای شما هم بزارم بخونید
مادر من فقط يك چشم داشت.من از او متنفر بودم...او هميشه مايه خجالت من بود.
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و مرا با خود به خانه ببره.
خيلي خجالت كشيدم.آخه او چطور توانست اين كار را بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم،فقط با تنفر بهش يک نگاه كردم وفورا از انجا دور شدم.
روز بعد يكي از همكلاسي ها مرا مسخره كرد و گفت هووو ..مادر تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و مرا..كاش مادرم يکباره گم و گور ميشد.
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي مرا شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري؟
اون هيچ جوابي نداد.
احساسات او براي من هيچ اهميتي نداشت.
دلم ميخواست از ان خانه بروم و ديگر هيچ كاري با او نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور رفتم.
انجا ازدواج كردم، خانه خريدم ، زن و بچه و زندگي.
از زندگي،بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم.
تا اينكه يک روز مادرم آمد به ديدن من.
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه هايش را.
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به او خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بيايد اينجا ، آن هم بي خبر.
سرش داد زدم:چطور جرات كردي بيايي به خانه من و بجه ها را بترساني؟!گم شو از اينجا! همين حالا.
اون به آرامي جواب داد:اوه خيلي معذرت ميخواهم مثل اينكه آدرس را عوضي امدم و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد.
يك روز يك دعوت نامه اومد در خانه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه.
بعد از مراسم ، رفتم به ان كلبه قديمي خودم ؛ البته فقط از روي كنجكاوي.
همسايه ها گفتن كه او مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم.
اونا يك نامه به من دادند كه مادرش ازشان خواسته بود كه به من بدهد درنامه مادرم نوشته بود.
اي عزيزترين پسر من،من هميشه به فكر تو بوده ام ، مرا ببخش كه به خانه ات در سنگاپور امدم و بچه هايت را ترساندم.
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم.
آخه ميداني..وقتي تو خيلي كوچيك بودي در يک تصادف يك چشمت را از دست دادي.
به عنوان يك مادر نمي توانستم تحمل كنم و ببينم.
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو.
براي من افتخار بود ..
.
امضای narin
مهم نیست قفل ها دست کیست مهم این است که کلیدها دست خداست
۲-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۳۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد