خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 2.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

چه کاری درسته؟ما برای چی زنده ایم

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
93
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 8


محل سکونت :
ارسال: #1
چه کاری درسته؟ما برای چی زنده ایم
با سلام خدمت خانوم عصیانگر
من 23 سالمه مجرد هستم مشکلم اینکه اینقدر که خواستگار دارم هیچ کدومشون توی دلم نمیشینه یعنی طرف یا خودش را میبینم یا عکسش به دلم نمیشینند چطوری بگم وقتی یه موقعیت ازدواج دارم یه حسی درونم هی بهم میگه بگو نه نمیدونم میفهمید من چی میگم به یه عده بخاطر شغلشون ایراد میگیرم مثلا شغل میوه فروشی و نمیدونم از اینجور شغلها قبول ندارم بعضی ها را چون قدشون مثلا نسبت به من کوتاه هست بازم مخالفت میکنم البته در این مورد به خودم حق میدم من باید یکی را انتخاب کنم که ازش خوشم بیاد نه اینکه مجبور باشم باهاش زندگی کنم در کل برخلاف خیلی از دخترها که دوست دارن خواستگار داشته باشن من دوست ندارم اعصابم بهم میریزه به طوری که با اینکه خانوادم در این مورد هیچ دخالتی نمیکنند و میگن هر کسی را که خودت دوست داری و میخوای ولی باز وقتی موقعیت ازدواج دارم میشینم گریه میکنم و میگم خدایا من اینو نمیخوام همش اعصابم خورده وقتی در خونه را میزنند عصبی میشم اصلا به همه فحش میدم از بس موقعیت ازدواج داشتم دیگه حالم بهم میخوره از ازدواج .وقتی موقعیت ازدواج نداارم خوب خیلی وقتها احساس تنهایی میکنم تصمیم میگرم که دیگه ایراد نگیرم و انتخاب کنم ولی وقتی موقعیتش پیش میاد بدم میاد همش حس درونم میگه نه میگه بگو نه و قمست اصلی داشتان وقتی سنم کمتر بود خوب ذوق و شوق واسه ازدواج داشتم ولی دو سال پیش اتفاقی افتاد که دیگه هیچ ذوق و شوقی ندارم دو سال پیش توسط شوهر دوستم به یه اقایی معرفی شدم من با ایشون ارتباط تلفنی و اینترنتی برقرار کردم البته با نظر ایشون حدود یک ماه طی جلسات مختلف در مورد اخلاقیات هم حرفیدیم و به تفاهم رسیدیم نا گفته نمونه بنده از اصفهان هستم اون اقا از شیراز بود وقتی ما خودموم تایید کردیم که با هم ازدواج کنیم قضیه را با مادرش در میون گذاشت مادرش مخالفتی نکرده بود و خود اون اقا میگفتن مادرم همیشه میگه با هر کی خودت دوست داری ازدواج کن ما روی این حرف خانوم حساب کردیم یعنی پسرش هم روی این حرف حساب باز کرده بود بعد از دو ماه که مادرش در جریان بود اومدن خواستگاری با خانواده بنده در میون گذاشتن مخالفتی نشد دو روز اینجا خونه ی ما بودن و بعد از یک هفته ما رفتیم واسه تحقیق اونجا مادرشون اصرار کردن که ازمایش بریم مهریه تعیین شد اونجا مادرشون گفتن صیغه محرمیت بخونیم ولی پدربزرگ بنده مخالفتا کرد که نمیشه باید اصفهان بریم و از این حرفا علی اقا هم برای کار باید همراه ما میومد اصفهان که اومدن شب را هم خونه ما موندن و فردا صبح رفتن سرکار به این امید که بعد از ظهر که از سر کار اومدن بریم محضر چون ماه محرم بود ولی صبح همون روز زنگ زدن از شیراز که همه چی منتفی هستش علتش را هم چیزهای مسخره همین را به ما گفتن و قطع کردن وقتی که جویا شدیم مادرشون با کلی اصرار بنده زنگیدن و گفتن من خر بودم من نفهم بودم من همون اول مخالف این ازدواج بودم و بخاطر دل پسرم هیچی نگفتم گفتن هر شب گریه میکرده و به علی نمیگفته مخالف هستش همین گفتن و قطع کردن علی هم قسم میخورد که نمیدونه چی شده فقط وقتی از خونه ما رفته مادرش زنگیده گفته نه برو دیگه اونجا نه جواب تلفنهاشونا بده ولی اون اینکارو نکرد جواب تلفن میدادعلی یک ماه نمیتونست برگرده شیراز بخاطر کار بعد از این یک ماه قول داد بره با مادرش بحرفه و میگفت نمیدونم جریان چیه و چرا میگه نه رفت شیراز با مادرش حرفید ولی قبول نکرد مادرش گفته بود اگه بمیرم هم نمیذارم از راه دور زن بگیری علت مخالفتش را یکی راه دوری اعلام کرد یکی میگفت مثلا خانوم علی یه مدت اینجا زندگی میکنه بعد میره اصفهان زندگی کنه و علی را میبره اصفهان نمیدونم میگفت مثلا امکان داره یه اتفاقی واسه علی بافته و خانومش بچه های علی را ببره شهر خودشون یه دلیل های الکی و بیخود خلاصه دو سه ماهی علی روی مخ مادرش کار کرد و قبول نکرد حتی همشهریاش باهاش حرفیدن دوستانشون ولی باز همین حرفها را میزد که علی تصمیم گرفت که قطع رابطه کنیم گفت که نمیخوام بیای توی این خانواده ی بی وجدان من روزها سر کارم و میترسم مادرم بهت بد کنه و از این حرفا خلاصه اینکه علی رفت که رفت الان دو سال و یک ماهه ازش خبر ندارم هر روز بیشتر دلام واسش تنگ میشه هر روز بیشتر هواییش میشم دست خودمم نیست میخوام فراموش کنم ولی به والله نمیتونم چون خیلی خیلی دوستش داشتم اصلا میترسم ازدواج کنم میگم نکنه اونا دوست نداشته باشم نکنه با علی مقایسه کنم نکنه یهویی بزنه به سرم بزنم زیر همه چی احساس میکنم هیچ کس دوست ندارم حتی اگه قشنگترین پولدار ترین فرد بیاد جلوم برام اهمیت نداره دلم فقط با علی هستش همین از روزی که زنگیدن و گفت مخالف هستن تا یکسال و نیم صبحانه و ناهار و شامم شده بود گریه. هم خدا شاهده و هم بالش زیر سرم نا گفته نمونه علی تک فرزند ااین خانوم بود پدرش شهید شده بود و مادرش علی را بزرگ کرده بود تا یکسال و نیم همونجور بودم خیلی ها باهام حرفیدن که تو لیاقتت این خانواده نبود بد بخت میشدی نمیدونم اون مادرش بهش وابسته بود نمیدونم دخالت میکرد توی زندگیتون و هزار تا نصیحت دیگه ولی دیر شده بود من ضربه ی روحی بدی خورده بودم از بد هم بدتر فکر میکردم بعد از 6 ماه فراموش میکنم و با یان قضیه کنار میام ولی اشتباه میکردم هزار تا دلیل اوردم واسه خودم که کلا متنفر بشم هم از خودش و هم از خانوادش ولی اثر گذار نبود میخواستم فراموش کنم ولی نمیشد طعنه های مردم تحمل کردم حرفایی که پشت سرم زدن من توی یه موقعیتی قرار گرفتم که نمیدونستم چیکار کنم همه اقوام و محل فهمیده بودن همه میگفتن چرا میگه نه بعضی ها طعنه میزدن همشو تحمل کردم و هنوز تحمل میکنم ولی متنفر نشدم که هیچ هر روز عشقم نسبت بهش بیشتر میشه با اینکه ازش خبر ندارم حس درونم باهاشه ساده بگم دلم پیشش گیر کرده وقتی نیستش چطوری پسش بگیرم تا 6 ماه گفتم که در مورد ازدواج با من نحرفید هر کی اومد هم رد کردم ولی بعد از 6 ماه بازم هیچ اتفاقی نافتاد بد بختیم اینجاست که 1 کاری نمیتونم بکنم دوم اینکه همه فکر میکنند من همه چی را فراموش کردم ولی در واقعیت این نیست هیچ چی را فراموش نکردم از هیچ چی نگذشتم چون واقعا از ته دلم دوستش داشتم اون کسی وبد که من همیشه میخواستم شرایطش اخلاقش تریپ و قیافش دیگه نتونستم مثل اون را پیدا کنم بهم میگن نمیتونی پیدا کنی خوب باید چیکار کنم دلم فقط اونو میخواد و هیچ کس همیشه حسم بهم میگه تو با اون خوشبختی فقط و اون با تو خوشبخته فقط خسته شدم دارم دیونه میشم فقط وقتی شاد میشم که توی خیالاتم با اون هستم بعضی وقتها که خیلی دلم تنگ میشه میگم خدایا خیلی دلم واسش تنگ شده حداقل خوابش ببینم من به خواب دیدنش هم راضی هستم.در ضمن نا گفته نمونه که هزار تا کار کردم سرگرم بشم ولی فایده نداره اینم یکساعت مگه اثر داره من صبح تا شب تنهام خونه مادرم فوت کرده و با بابام زندگی میکنم یه خواهر دارم دو تا داداش خواهرم ازدواج کرده و یکی از داداشهام هم ازدواج کرده
تو را خدا کمکم کن فقط نصیحت نکن چون واقعا خسته از حرفهایی تکراری
امضای mina67
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۹-۱-۱۳۹۱ ۰۴:۳۴ عصر، توسط mina67.)
۱۹-۱-۱۳۹۱, ۰۴:۲۴ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
391
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 239


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: چه کاری درسته؟ما برای چی زنده ایم
(۱۹-۱-۱۳۹۱ ۰۴:۲۴ عصر)mina67 نوشته شده توسط:  با سلام خدمت خانوم عصیانگر
من 23 سالمه مجرد هستم مشکلم اینکه اینقدر که خواستگار دارم هیچ کدومشون توی دلم نمیشینه یعنی طرف یا خودش را میبینم یا عکسش به دلم نمیشینند چطوری بگم وقتی یه موقعیت ازدواج دارم یه حسی درونم هی بهم میگه بگو نه نمیدونم میفهمید من چی میگم به یه عده بخاطر شغلشون ایراد میگیرم مثلا شغل میوه فروشی و نمیدونم از اینجور شغلها قبول ندارم بعضی ها را چون قدشون مثلا نسبت به من کوتاه هست بازم مخالفت میکنم البته در این مورد به خودم حق میدم من باید یکی را انتخاب کنم که ازش خوشم بیاد نه اینکه مجبور باشم باهاش زندگی کنم در کل برخلاف خیلی از دخترها که دوست دارن خواستگار داشته باشن من دوست ندارم اعصابم بهم میریزه به طوری که با اینکه خانوادم در این مورد هیچ دخالتی نمیکنند و میگن هر کسی را که خودت دوست داری و میخوای ولی باز وقتی موقعیت ازدواج دارم میشینم گریه میکنم و میگم خدایا من اینو نمیخوام همش اعصابم خورده وقتی در خونه را میزنند عصبی میشم اصلا به همه فحش میدم از بس موقعیت ازدواج داشتم دیگه حالم بهم میخوره از ازدواج .وقتی موقعیت ازدواج نداارم خوب خیلی وقتها احساس تنهایی میکنم تصمیم میگرم که دیگه ایراد نگیرم و انتخاب کنم ولی وقتی موقعیتش پیش میاد بدم میاد همش حس درونم میگه نه میگه بگو نه و قمست اصلی داشتان وقتی سنم کمتر بود خوب ذوق و شوق واسه ازدواج داشتم ولی دو سال پیش اتفاقی افتاد که دیگه هیچ ذوق و شوقی ندارم دو سال پیش توسط شوهر دوستم به یه اقایی معرفی شدم من با ایشون ارتباط تلفنی و اینترنتی برقرار کردم البته با نظر ایشون حدود یک ماه طی جلسات مختلف در مورد اخلاقیات هم حرفیدیم و به تفاهم رسیدیم نا گفته نمونه بنده از اصفهان هستم اون اقا از شیراز بود وقتی ما خودموم تایید کردیم که با هم ازدواج کنیم قضیه را با مادرش در میون گذاشت مادرش مخالفتی نکرده بود و خود اون اقا میگفتن مادرم همیشه میگه با هر کی خودت دوست داری ازدواج کن ما روی این حرف خانوم حساب کردیم یعنی پسرش هم روی این حرف حساب باز کرده بود بعد از دو ماه که مادرش در جریان بود اومدن خواستگاری با خانواده بنده در میون گذاشتن مخالفتی نشد دو روز اینجا خونه ی ما بودن و بعد از یک هفته ما رفتیم واسه تحقیق اونجا مادرشون اصرار کردن که ازمایش بریم مهریه تعیین شد اونجا مادرشون گفتن صیغه محرمیت بخونیم ولی پدربزرگ بنده مخالفتا کرد که نمیشه باید اصفهان بریم و از این حرفا علی اقا هم برای کار باید همراه ما میومد اصفهان که اومدن شب را هم خونه ما موندن و فردا صبح رفتن سرکار به این امید که بعد از ظهر که از سر کار اومدن بریم محضر چون ماه محرم بود ولی صبح همون روز زنگ زدن از شیراز که همه چی منتفی هستش علتش را هم چیزهای مسخره همین را به ما گفتن و قطع کردن وقتی که جویا شدیم مادرشون با کلی اصرار بنده زنگیدن و گفتن من خر بودم من نفهم بودم من همون اول مخالف این ازدواج بودم و بخاطر دل پسرم هیچی نگفتم گفتن هر شب گریه میکرده و به علی نمیگفته مخالف هستش همین گفتن و قطع کردن علی هم قسم میخورد که نمیدونه چی شده فقط وقتی از خونه ما رفته مادرش زنگیده گفته نه برو دیگه اونجا نه جواب تلفنهاشونا بده ولی اون اینکارو نکرد جواب تلفن میدادعلی یک ماه نمیتونست برگرده شیراز بخاطر کار بعد از این یک ماه قول داد بره با مادرش بحرفه و میگفت نمیدونم جریان چیه و چرا میگه نه رفت شیراز با مادرش حرفید ولی قبول نکرد مادرش گفته بود اگه بمیرم هم نمیذارم از راه دور زن بگیری علت مخالفتش را یکی راه دوری اعلام کرد یکی میگفت مثلا خانوم علی یه مدت اینجا زندگی میکنه بعد میره اصفهان زندگی کنه و علی را میبره اصفهان نمیدونم میگفت مثلا امکان داره یه اتفاقی واسه علی بافته و خانومش بچه های علی را ببره شهر خودشون یه دلیل های الکی و بیخود خلاصه دو سه ماهی علی روی مخ مادرش کار کرد و قبول نکرد حتی همشهریاش باهاش حرفیدن دوستانشون ولی باز همین حرفها را میزد که علی تصمیم گرفت که قطع رابطه کنیم گفت که نمیخوام بیای توی این خانواده ی بی وجدان من روزها سر کارم و میترسم مادرم بهت بد کنه و از این حرفا خلاصه اینکه علی رفت که رفت الان دو سال و یک ماهه ازش خبر ندارم هر روز بیشتر دلام واسش تنگ میشه هر روز بیشتر هواییش میشم دست خودمم نیست میخوام فراموش کنم ولی به والله نمیتونم چون خیلی خیلی دوستش داشتم اصلا میترسم ازدواج کنم میگم نکنه اونا دوست نداشته باشم نکنه با علی مقایسه کنم نکنه یهویی بزنه به سرم بزنم زیر همه چی احساس میکنم هیچ کس دوست ندارم حتی اگه قشنگترین پولدار ترین فرد بیاد جلوم برام اهمیت نداره دلم فقط با علی هستش همین از روزی که زنگیدن و گفت مخالف هستن تا یکسال و نیم صبحانه و ناهار و شامم شده بود گریه. هم خدا شاهده و هم بالش زیر سرم نا گفته نمونه علی تک فرزند ااین خانوم بود پدرش شهید شده بود و مادرش علی را بزرگ کرده بود تا یکسال و نیم همونجور بودم خیلی ها باهام حرفیدن که تو لیاقتت این خانواده نبود بد بخت میشدی نمیدونم اون مادرش بهش وابسته بود نمیدونم دخالت میکرد توی زندگیتون و هزار تا نصیحت دیگه ولی دیر شده بود من ضربه ی روحی بدی خورده بودم از بد هم بدتر فکر میکردم بعد از 6 ماه فراموش میکنم و با یان قضیه کنار میام ولی اشتباه میکردم هزار تا دلیل اوردم واسه خودم که کلا متنفر بشم هم از خودش و هم از خانوادش ولی اثر گذار نبود میخواستم فراموش کنم ولی نمیشد طعنه های مردم تحمل کردم حرفایی که پشت سرم زدن من توی یه موقعیتی قرار گرفتم که نمیدونستم چیکار کنم همه اقوام و محل فهمیده بودن همه میگفتن چرا میگه نه بعضی ها طعنه میزدن همشو تحمل کردم و هنوز تحمل میکنم ولی متنفر نشدم که هیچ هر روز عشقم نسبت بهش بیشتر میشه با اینکه ازش خبر ندارم حس درونم باهاشه ساده بگم دلم پیشش گیر کرده وقتی نیستش چطوری پسش بگیرم تا 6 ماه گفتم که در مورد ازدواج با من نحرفید هر کی اومد هم رد کردم ولی بعد از 6 ماه بازم هیچ اتفاقی نافتاد بد بختیم اینجاست که 1 کاری نمیتونم بکنم دوم اینکه همه فکر میکنند من همه چی را فراموش کردم ولی در واقعیت این نیست هیچ چی را فراموش نکردم از هیچ چی نگذشتم چون واقعا از ته دلم دوستش داشتم اون کسی وبد که من همیشه میخواستم شرایطش اخلاقش تریپ و قیافش دیگه نتونستم مثل اون را پیدا کنم بهم میگن نمیتونی پیدا کنی خوب باید چیکار کنم دلم فقط اونو میخواد و هیچ کس همیشه حسم بهم میگه تو با اون خوشبختی فقط و اون با تو خوشبخته فقط خسته شدم دارم دیونه میشم فقط وقتی شاد میشم که توی خیالاتم با اون هستم بعضی وقتها که خیلی دلم تنگ میشه میگم خدایا خیلی دلم واسش تنگ شده حداقل خوابش ببینم من به خواب دیدنش هم راضی هستم.در ضمن نا گفته نمونه که هزار تا کار کردم سرگرم بشم ولی فایده نداره اینم یکساعت مگه اثر داره من صبح تا شب تنهام خونه مادرم فوت کرده و با بابام زندگی میکنم یه خواهر دارم دو تا داداش خواهرم ازدواج کرده و یکی از داداشهام هم ازدواج کرده
تو را خدا کمکم کن فقط نصیحت نکن چون واقعا خسته از حرفهایی تکراری

سلام عزیزم
یکی از دلایلی که نمی تونی فراموشش کنی تصویر سازی کردن طرف مقابلت تو ذهنته. بهت توصیه می کنم حضوری بری پیش مشاور .
امضای عصیانگر
بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
۲۲-۱-۱۳۹۱, ۰۹:۳۳ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
93
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 8


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: چه کاری درسته؟ما برای چی زنده ایم
سلام/خودم میدوزم وضعم وخیمه ولی خوب همش میخواستم برم پیش مشاور گفتم حالا وقتی میرم اخرش درکم نمیکنه و میخواد مثل بقیه نصیحت کنه و حرفای تکراری بزنهDash2
امضای mina67
۲۲-۱-۱۳۹۱, ۰۹:۵۶ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
391
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 239


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: چه کاری درسته؟ما برای چی زنده ایم
(۲۲-۱-۱۳۹۱ ۰۹:۵۶ صبح)mina67 نوشته شده توسط:  سلام/خودم میدوزم وضعم وخیمه ولی خوب همش میخواستم برم پیش مشاور گفتم حالا وقتی میرم اخرش درکم نمیکنه و میخواد مثل بقیه نصیحت کنه و حرفای تکراری بزنهDash2

مگه قبلا پیش مشاور رفتی؟
امضای عصیانگر
بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
۲۲-۱-۱۳۹۱, ۰۹:۵۸ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
93
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 8


محل سکونت :
ارسال: #5
RE: چه کاری درسته؟ما برای چی زنده ایم
نه نرفتم ولی دیدم نسبت به مشاور اینه یعنی یکبار همون اوایل که هنوز درگیر این موضوع بودیم از طریق تلفن حرفیدم بعد اون خانوم خیلی بد رفتار میکردبه جای اینکه راهنمایی کنه انگار دعوا داشت بعد از اون روز به بعد گفتم که حتما کسی نمیتونه درک کنه
امضای mina67
۲۲-۱-۱۳۹۱, ۱۰:۰۲ صبح
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
93
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 8


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: چه کاری درسته؟ما برای چی زنده ایم
تشکر ابجی نرگس اگه این کارو نکرده بودم که تا الان مرده بودم همهی امیدم به خداست (1782)
امضای mina67
۲۲-۱-۱۳۹۱, ۱۱:۱۵ صبح
یافتن سپاس نقل قول



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد