امتیاز موضوع:
  • 15 رای - 3.2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کارهای بامزه و جالب نی نی های خودمون
#11
سلام من هم بچه ندارم اما خواهر زادم وقتی 3-4 سالش بود رفته بودن حنابندان اذان مغرب و تلویزیون داده بوده ، هنوزم مهمونا نیومده بودن اما خودمونی ها داشتن آهنگ می ذاشتن و ریز ریز قر می دادن خواهر زاده منم رفته مهر پیدا کرده و قشنگ رفته وسط حال دقیقا همونجا که داشتن قر می دادن شروع می کنه نماز خوندن و کاسه کوزه همه رو ریخته بهم . همه کف کرده بودن . laflaf
پاسخ }
#12
این خاطره مربوط به چندین ماه پیشه که هنوز هانیتای گلم 4دست و پا میرفت
1روز عصر بردم و حمومش کردم و مثه همیشه وانش رو پر از آب کرده بودم و 1 اسباب بازیشم برده بودم تا باهاش بازی کنه و م حمومش کنم
خلاصه بعد بیرون اومدن یادم رفت حموم رو مرتب کنم
شب داشتم اتاق هانی رو مرتب می کردم و باباشم تو پذیرایی فیلم تماشا می کرد و هانی هم تو مسیر پذیرایی و اتاق در رفت و آمد بود بعد از 1 مدت دیگه نیومد پیش م فک کردم پیش باباش موندگار شده چند دقیقه ای گذشت که دیدم باباش میگه وااااااااااااااااااااااااای تو چرا اینطوری شدی؟؟fak سریع پریدم بیرون اتاق دیدم هانی مثه موش آبکشیده جلوی درب حموم باباش از زیر بغل گرفتتش و از اون وروجک همونطور آب میچکه fak
خلاصه پریدیم حوله بیار کولرو خاموش کن سشوار بیار که خانوم سرما نخوره gag بماند که تا پوشکش خیس خیس آب بود
بعد فهمیدیم که درب حموم نیمه باز بوده و خانوم تو مسیر رفت و آمد دیده اسباب بازیش تو وانشه همونطور 4دست و پا رفته تو وان اسباب بازی رو برداشته و اومده بیاد بیرون که باباش از صدای شلپ شلپ آب رفته ببینه چه خبره و خانوم رو دیده laflaflaflaflaflaflaf
[عکس: 20131003221144_15c4c2e5-6e2b-45a6-9cba-2251ede00488.jpg]
پاسخ }
#13
خدا حفظش کنه هانیتای عزیز رو .

یه خواهر زاده دیگه دارم اسمش علاء هست ، اقا الان 2 سال و نیمشه ، خونه خواهرم طبقه دوم هست ، کلا ساختمان 2 طبقه هستش مستقله ، در ورودی و یادش رفته ببنده مشغول کاراش بوده که یهو میبینه خبری از علاء نیست داشته میگشته دنبالش میبینه در حال بازه ، بنده خدا از ترسش که نکنه از پله ها افتاده باشه پایین سراسیمه میره جلو در میبینه آقا با همون زبون بچگیش که هنوز ددد بده می کنه داره مثلا با یکی حرف میزنه ،laflaf خواهرم که داشته سکته میکرده صحبت بچه رو قطع میکنه و میارتش تو hih حالا به اقا بر خورده مه چرا آوردنش تو داشته با کی حرف میزده خدا میدونه ، حالا خوبه طرف پایینه پلاها نبوده که دیگه هیچی fak
پاسخ }
#14
این خاطره خنده دار ماله دو تا از خواهرزاده های بنده میباشد. یک سال من و خواهرام دسته جمعی رفته بودیم شمال . عصر یک روز بچه ها توی محوطه ویلا داشتن بازی میکردند منم در حال تماشای اونا بودم که یهو دختر یکی از خواهرام که 5-6 سالش بود بلند بلند زدزیر گریه.crying منم رفتم سراغشون که ببینم چرا داره گریه میکنه با خودم گفتم حتما دعوا کردن. وقتی بهشون رسیدم خودشو انداخت تو بغل من بعد روشو کرد به خواهرزده دیگم که پسره هم سن و سال خودش و بچه تهرون هم هست. به مشهدی غلیظ گفت تو که نمخی مورو بگیری پس کیو میخی بگیری؟ بعد دوباره زد زیر گریه .. منو میگی fakfakfakfak بعدش فهمیدم که پسره بهش گفته من تورو دوست ندارم یکی دیگه رو دوست دارم.
پاسخ }
#15
یه روز نازدونه گیر داده بود که می خوام رو آیینه نقاشی کنم . بهش گفتم بعد از نهار آیینه رو بهت با رنگ انگشتی میدم تا نقاشی کنی . ولی دست بردار نبود که . داشتم اتاقشو مرتب می کردم که برگشت گفت : آخه آدم به یه بچه دوساله گیر می ده. fakfakfak
کنار حوصله ام بمان !! نباشی دلم که هیچ !! دنیا هم تنگ میشود . . .
پاسخ }
#16
خانمی که شما باشی : یه روز با عمه جون هستی نشسته بودیم در مورد عروسیشون صحبت می کردیم. هستی سرگرم عروسک بازی بود. چند بار رفت و آمد و برگشت گفت : مامان من اگر دختر خوبی باشم عروسم می کنی ؟fakfakfak
کنار حوصله ام بمان !! نباشی دلم که هیچ !! دنیا هم تنگ میشود . . .
پاسخ }
#17
نیروانا چند روز پیش موبایل به دست داشت حرف میزد هی داد میزد من اشلا باهات کار ندالم دشت اژ شرم بردار ولم کن خشته ام کردی
منم متعجب داشتم نگاش میکردم یهو موبایلش و پرت کرد گفتم نیروانا مامانی این پلاستیکه میشکنه یهو با عصبانیت برگشته میگه مامان من خشته شدم گفتم از دست کی خسته شدی میگه اژ دشت اون مرده میگم کدوم مرده میگه همون که ژن داره میگم خوب زن داره به تو چه میگه آخه من میخوام باهاش ژندگی کنم اینجوری که نمیشه fak من یعنی همینجوری کف کرده بودم بهش گفتم از کجا یاد گرفتی این حرفا رو با یه قیافه حق به جانب میگه این تلویژیون چه حرفایی یاد من میده وای وایfakfakfakfakfaklaf
پاسخ }
#18
تو خونه ما از نظر هستی جان هر کی یه اسمی داره . باباش پسرشجاع و خودش لوسیمی . من هم بماند که هر روز یه کارتون جدید و یه اسم تازه .
دیشب داشتم هستی رو می خوابوندم که بهم گفت : مامان یه روز که تولد پسرشجاع بود باهم بریم بیرون واسه من دوچرخه بخریم.laflaflaf
قابل ذکر هست که بگم یک ماه پیش براش سه چرخه خریدم .
کنار حوصله ام بمان !! نباشی دلم که هیچ !! دنیا هم تنگ میشود . . .
پاسخ }
#19
وقتی برادرزاده ام دو ساله بود با مداد رو کاغذ خط خطی می کرد بعد میورد نشون من میداد می گفت : عمه جون بخون ببینم چی نوشتم
من و میگی هر چی به خودم فشار میاوردم هیچی از تو خط خطی هاش نمی فهمیدم بعد بهش می گفتم عمه جون اینجا چیزی ننوشتی عزیزم
بعد عصبانی میشد و یه قیافه حق به جانب به خودش می گرفت و میگفت عمه جون مگه سواد نداری
منو می گی fak
برادرزاده ام Swear
پاسخ }
#20
من بچه ندارم اما از خواهرم میگم. مامانم میگه بهش گفتم غزاله بشین بازی کن من برم شیر بخرم زود بیام. میگه وقتی برگشتم دیدم جعبه دستمال کاغذی رو گذاشته جلوش با آب خیسشون کرده گلوله کرده پرت کرده به دیوار و سقف چسبیده. میگه اول متوجه نشدم بعدش گفت ببین مامان با دستمال کاغذی برات گچ کاری (منظورش کچبری هست) کردم!!fak
مامانم میگه دیگه نشستم به هنرنماییش نکاه کردم تا بابام اومدو سقف اینا رو تمیز کرد.
[عکس: GdJjp4.png]
پاسخ }