خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 45 رأی - میانگین امتیازات: 3.2
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

گفت‌وگو با حسین منصوری پسرخوانده فروغ فرخزاد

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
404
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 543


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #1
Package_favorite گفت‌وگو با حسین منصوری پسرخوانده فروغ فرخزاد
از «خانه سیاه» به خانه فروغ • بخش اول گفت‌وگو با حسین منصوری پسرخوانده فروغ فرخزاد

وقتی فروغ فرخزاد برای ساخت فیلم «خانه سیاه است» به آسایشگاه باباباغی تبریز رفت، حسین را از پدر و مادری مبتلا به جزام گرفت و با خود به تهران آورد. حسین منصوری حالا مردی میان‌سال و ساکن مونیخ است و با ما از فروغ می‌گوید.
در مونیخ آلمان با مردی ملاقات می‌کنم که راه درازی آمده است. از جایی که برای کم‌تر کسی آشناست. نام او حسین منصوری است. نامش به یک نام بزرگ در ادبیات معاصر ایران گره خورده است. او پسر خوانده‌ی فروغ فرخزاد است. از جزام‌خانه‌ی باباباغی تبریز تا به خانه فروغ در تهران و سپس خیلی زود «فرنگ» راه زیادی است. اما او این را می‌گذارد به حساب سرنوشت که راه پسر بچه‌ای را از «خانه سیاه» می‌کشاند به خانه‌ی فروغ، «خانه‌ی روشنایی.»

خانه سیاه است عنوان فیلمی‌ست که فروغ فرخزاد در سال ۱۳۴۱ آن را با تهیه‌کنندگی ابراهیم گلستان در جزام‌خانه تبریز ساخت. فیلمی که به آشنایی او با حسین، یکی از پسر بچه‌های حاضر در فیلم، انجامید. این آشنایی در طول ۱۳ روز فیلمبرداری سرانجام به این تصمیم فروغ منجر شد که حسین را از خانواده‌اش بگیرد و با خود به تهران ببرد.



آن‌چه در پی می‌آید متن گفت‌وگویی‌ست با حسین منصوری، درباره زندگی‌اش پیش از فروغ، با او و پس از او.

از روز اول دیدار با فروغ شروع کنیم. چه جور روزی بود؟

اولین بار فروغ را اوایل پاییز ۱۳۴۱ دیدم. این ملاقات در جزام‌خانه‌ی باباباغی تبریز صورت گرفت. فروغ تابستان ۴۱ یک بار سفر کرده بود به باباباغی که ببیند آن‌جا می‌تواند فیلمبرداری کند یا نه و بعد برگشته بود تهران و به ابراهیم گلستان گفته بود که این کار را انجام می‌دهد. ظاهراَ ابتدا یک مقدار از کار میان جزامی‌ها واهمه داشته است.

یک سناریوی کوچک هم نوشته بود که با خود برد به تبریز، مشخصاَ در رابطه با آن صحنه‌ای که در مسجد شما می‌بینید، اصلاَ مسجد در آن‌جا وجود نداشت، آن را برای فیلم‌برداری ساخته بودند. همچنین کلاس درس، آن کلاس درس بچه‌ها هم نبود.

دفعه اول که فروغ آمده بود به باباباغی ما در باباباغی نبودیم. ما در جزام‌خانه‌ی محراب خان مشهد بودیم. آن زمان ایران دو محل نگهداری جزامیان داشت، یکی خارج شهر مشهد، یکی هم در خارج از تبریز. من خودم در محراب خان به دنیا آمدم. اصلاَ باباباغی را زیاد ندیدم. دو سه هفته قبل از اینکه فروغ برای بار دوم بیاید به باباباغی و این بار برای فیلم‌برداری فیلم، ما از جزام‌خانه محراب خان فرستاده شدیم به جزام‌خانه‌ی باباباغی.

کافی بود یک هفته دیر بیاییم، هیچ وقت دیدار با فروغ اتفاق نمی‌افتاد. این هم که چرا ما آمدیم به باباباغی، خودش داستانی دارد.


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
امضای صنم
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۲-۵-۱۳۹۰ ۱۰:۴۱ عصر، توسط صنم.)
۱۲-۵-۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ عصر
یافتن
1 کاربر از صنم به دلیل این ارسال سپاس کرده.
kentia
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
404
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 543


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #2
RE: گفت‌وگو با حسین منصوری پسرخوانده فروغ فرخزاد
چه داستانی؟

من را از خانوا‌ده‌ام گرفته بودند، یکی دو سالی در یک خانه‌ای با بچه‌های سالم دیگر نگهداری می‌شدم، تا بیمار نشوم. خانه‌ای خارج محراب‌خان. این‌طور که مادرم بعدها گفت من نزدیک دو سال در این خانه بودم. تا این‌که یک روز دیدم اسم فامیل من را دارند به زبان می‌آورند: منصوری. تعجب کردم. مطلع شدم اتفاقی برای پدرم افتاده است. پدرم آدم جالبی بود. تنها آدم باسواد جزام‌خانه بود. نامه‌هایش به فروغ هنوز هست.

مشهدی هستید؟

خیر. من در مشهد به دنیا آمدم. در جزام‌خانه‌ی محراب‌خان. اما پدرم کرد کرمانشاه بود و مادرم اهل دهستان الموت قزوین. در جزام‌خانه با هم ازدواج کردند. خلاصه پدرم چون خواندن و نوشتن بلد بود نماینده و سخنگوی بیماران بود. بیمارها هر مشکلی داشتند می‌آمدند که او به دکترها یا اداره بهداری نامه بنویسد. یک بار یک پزشکی گویا به حال بیمارها رسیدگی نمی‌کرده و بیمارها شاکی بودند، آمدند پیش پدر من و گفتند نامه بنویس به بهداری و از دست این دکتر شکایت کن. پدر من هم یک نامه‌ی بلند بالا نوشت و بیمارها هم همه انگشت زدند، فرستادند به بهداری، بهداری هم آن پزشک مربوطه را شدید توبیخ می‌کند، خشم این پزشک برانگیخته می‌شود، می‌آید سراغ پدر من و شروع می‌کند به فحاشی کردن. مشاجره بالا می‌گیرد. بعد به پدرم توهین می‌کند. درست است پدر من مریض بود، ولی غرور داشت دیگر، اینطور که مادرم تعریف کرد، یک داسی آن نزدیکی بود که پدرم با آن به دست دکتر می‌زند. من شخصاَ مخالف هرگونه ضرب و شتم هستم ولی اگر این ضربه نبود، من الآن این‌جا نبودم. چون پدر من را دستگیر و محاکمه کردند ولی خب آدم جزامی را که شما نمی‌توانید زندانی کنید چون بیماری مسری دارد، در نتیجه حکم دادگاه این بود که منصوری به اتفاق خانواده از جزام‌خانه محراب خان مشهد به جزام‌خانه‌ی باباباغی تبریز تبعید می‌شود. قبل از این‌که فروغ بیاید به باباباغی گویی تمام شرایط آماده شده بود که ما هم به باباباغی برویم. دو سه هفته هم بیش‌تر نبودیم در باباباغی. اصلا من باباباغی را نشناختم. اصلاَ تصویری ندارم.

از آمدن فروغ می‌گفتید...

فروغ آمد به باباباغی و به بیمارها گفت که می‌خواهد چه کار کند. اما بیمارها نمی‌فهمیدند چون آذری‌زبان بودند. به او گفتند برو پیش نور محمد منصوری چون فارسی زبان است و حرف تو را می‌فهمد. ما برای خودمان به اصطلاح یک "بنگالو" داشتیم با یک حیاط کوچولو. فروغ آمد. من نشسته بودم روی زمین. مادرم می‌خواست محیط جدید زیاد اذیتم نکند، به من یک قل دو قل یاد داده بود. روی زمین داشتم این بازی را تمرین می‌کردم. پدرم شروع کرد به صحبت کردن، اولاَ خیلی حیرت کرد که یک زن آمده این کار خیر را انجام دهد. شروع کرد به قدردانی کردن از فروغ. فروغ از او پرسید من چطور می‌توانم مسایل شما را در فیلم مطرح کنم؟ پدرم جمله‌ی خیلی جالبی گفت، گفت ما بیمارها از این بیماری آنقدر رنج نمی‌بریم که از نگاه تحقیرآمیز انسان‌های سالم. فکر می‌کنم فروغ خیلی خوب این نکته را گرفت چون که با خودش هم در آن جامعه مثل یک جزامی برخورد شده بود.
امضای صنم
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
۱۲-۵-۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
404
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 543


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #3
RE: گفت‌وگو با حسین منصوری پسرخوانده فروغ فرخزاد
در همین حین چشمش افتاد به من. من اصلاَ متوجه نشده بودم کسی آمده و دارد با پدرم صحبت می‌کند. سنگ را می‌اندازم بالا، صدا گفت سلام، اسم من فروغ است، اسم تو چی‌است؟ من شاید اغراض‌آمیز به نظر بیاید اما واقعا می‌گویم من تا به امروز نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. فقط می‌دانم سنگ را نگرفتم. یک حالت فلج عصبی به من دست داد. نمی‌توانستم حرف بزنم. نمی‌توانستم بگویم که اسمم چی است. من چهل سال درباره این داستان با کسی صحبت نکردم برای این‌که فکر نکنند که دارم اغراق می‌کنم. بچه‌ی خجالتی نبودم، در دو جزام‌خانه به اسم بلبل من را می‌شناختند، خیلی خوش سر و زبان بودم. پدرم آمد به کمکم و با ان ادبیات مودبانه خودش گفت، علام شما حسین. این صدا ماند توی گوشم و بعدها که آمدم پیش فروغ، فکر می‌کردم پدرم واقعا من را فرستاده به غلامی پیش فروغ.

فروغ فکر کرد چی کار کند که من را از آن حالت زبان‌بریدگی خلاص کند. از این دوربین‌های شکاری داشت. گفت حسین نگاه کن، من نگاه کردم دیدم اوه پدرم چند کیلومتر رفت دور. شما فکر کنید بچه‌ای برای اولین بار در زندگی‌اش دارد همچین چیزی می‌بیند. گفت از این طرف نگاه کن. دیدم پدرم آمد در دسترس. همین شگفت‌زدگی باعث شد از آن حالت که حرف نزنم آمدم بیرون.

چند ساله بودید؟

شش ساله. تقریباَ هر روز هم می‌آمد و با هم صحبت می‌کردیم. در ضمن این را بگویم که بعدها خیلی‌ها گفتند که من شباهتی به پسر فروغ، کامی داشتم. من با کامی نزدیک به ۲۰ ماه در لندن زندگی کردم، شباهتی ندیدم. تا این‌که یک روز عکسی دیدم که از تهران برایم فرستاده بودند که کامی شش، هفت سالش بود و کنار پدرش ایستاده بود. واقعاَ اولین بار که عکس را دیدم فکر کردم خودمم. حتی به خانم فرزانه میلانی هم نشان دادم گفتم ببینید من و پرویز شاپور. اول گفت چه جالب. بعد یک مقدار فکر کرد و گفت شما نمی‌توانستید در آن سن با آقای شاپور عکس داشته باشید. گفتم نه من نیستم، این کامی‌ست


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
امضای صنم
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۲-۵-۱۳۹۰ ۱۰:۴۲ عصر، توسط صنم.)
۱۲-۵-۱۳۹۰, ۱۰:۴۱ عصر
یافتن
1 کاربر از صنم به دلیل این ارسال سپاس کرده.
kentia
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
404
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 543


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #4
RE: گفت‌وگو با حسین منصوری پسرخوانده فروغ فرخزاد
از «خانه سیاه» به خانه فروغ • بخش دوم گفت‌وگو با حسین منصوری پسرخوانده فروغ فرخزاد
آن‌چه در پی می‌آید بخش دوم از متن گفت‌وگویی‌ست با حسین منصوری، درباره زندگی‌اش پیش از فروغ، با او و پس از او.

چند ساله بودید که فروغ آمد به باباباغی و او را دیدید؟

شش ساله. تقریباَ هر روز هم می‌آمد و با هم صحبت می‌کردیم. در ضمن این را بگویم که بعدها خیلی‌ها گفتند که من شباهتی به پسر فروغ، کامی داشتم. من با کامی نزدیک به ۲۰ ماه در لندن زندگی کردم، شباهتی ندیدم. تا این‌که یک روز عکسی دیدم که از تهران برایم فرستاده بودند که کامی شش، هفت سالش بود و کنار پدرش ایستاده بود. واقعاَ اولین بار که عکس را دیدم فکر کردم خودمم. حتی به خانم فرزانه میلانی هم نشان دادم گفتم ببینید من و پرویز شاپور. اول گفت چه جالب. بعد یک مقدار فکر کرد و گفت شما نمی‌توانستید در آن سن با آقای شاپور عکس داشته باشید. گفتم نه من نیستم، این کامی‌ست.

از دیدارهای بعدی‌تان با فروغ بگویید.

فروغ هر روز می‌آمد.

چقدر طول کشید این ماجرا؟

فروغ ۱۲ روز فیلمبرداری می‌کرد. روز ۱۳‌ام بار را بستیم و آمدیم تهران.
پس شما هم همزمان با فروغ آمدید تهران؟

بله، مساله ضربتی بود! فروغ به خواهرش گلوریا گفته بود که تا روز آخر تصمیم نداشت. واقعا در لحظه تصمیم گرفت. فروغ قبل از این‌که صحنه فیلم‌برداری کلاس شروع شود، گفت حسین من می‌خواهم تو چهار تا چیز را بگویی. می‌توانی بگویی؟ اگرچه هنوز درست نمی‌توانستم مقابلش حرف بزنم، اما در دلم گفتم صبر کن، من جوری برایت بگویم که متوجه شوی می‌توانم خوب حرف بزنم. من که نمی‌دانستم فیلمبرداری و فیلم چیست. چهار تا کلمه را فقط به خاطر خودش گفتم. فروغ همان جا متوجه شد که بچه دارد با او حرف می‌زند. بچه دارد می‌گوید می‌توانم حرف بزنم. بعد به گلوریا گفته بود، همان لحظه بود که فکر کردم هر اتفاقی بخواهد بیفتد، بیفتد، من این بچه را با خودم می‌برم.

فروغ همیشه به ندای درون خودش وفادار بود. این صدا همان صدایی‌ست که شعرهای او را به او دیکته کرده است. فروغ یک شاعر الهامی ست. روز آخر که می خواستند از باباباغی بروند، فروغ از تک تک بیمارها خداحافظی کرد. بیمارها خیلی به او علاقه‌مند شده بود. در یک مجلس عروسی که قسمتی‌اش را شما در فیلم می‌بینید٬ فروغ در آن مجلس رقصیده است. حیف که فیلم‌برداری نشد. حتی بیمارها برای سلامتی او دعا می‌کردند٬ و نکته عجیب ماجرا همین جاست که بیمارها برای سلامتی او دعا می‌کردند. این نشان می‌دهد که چقدر بیمارها علاقه‌مند شده بودند به فروغ و بیش از همه پدر خود من. درست فروغ را شناخته بودند. آن هم درست در دورانی که در مجله فردوسی روشنفکران مرکز آن مقالات را می‌نوشتند و فروغ را رنج می‌دادند.

آدم‌های بیمار و گمنام فروغ را بهتر شناخته بودند نسبت به آن منتقدان ادبی که آن مقالات پرت را می‌نوشتند و باعث شدند فروغ به آن‌ها در آن شعر "تنها صداست که می‌ماند" جواب بدهد. بعد از انتشار تولدی دیگر اسم فروغ مطرح شد. یک عده‌ای که خود را شاعر می‌دانستند از اینکه اینطوری فروغ گوی سبقت را ربوده٬ به دست و پا افتادند و سعی کردند متوقف‌اش کنند. در مقالات‌شان شعر فروغ را شعر رخت‌خوابی قلمداد کرده بودند و این فروغ را خیلی رنج داد. فروغ سعی کرد بفهمد چرا به او می‌تازند. خیلی خوب سنجید که اینطور شعر را شروع کرد: چرا توقف کنم؟ چرا؟

فروغ آمده بود خداحافظی کند. این صحنه را درست یادم است. از پدرم پرسید چه کار می‌توانم برای شما بکنم؟ پدرم گفت ما در این جا احساس خوبی نداریم. خیلی اینجا محیط آلوده‌ای‌ست. واقعا هم همین‌طور بود٬ باباباغی خیلی محیط فشرده‌ای بود. خواهش کرد اگر رفت مرکز کاری کند که ما را دوباره به محراب‌خان بفرستند. که همین‌طور هم شد٬ فروغ که رفت تهران کاری کردند که دوباره خانواده‌ام به محراب‌خان برگردند.

خواهر و برادر هم داشتید؟

بله٬ وقتی فروغ من را برد٬ یک خواهر داشتم که دو سال از من کوچک‌تر بود به اسم مرضیه و یک خواهری که تازه به دنیا آمده بود به اسم راضیه. بعد از من هم یک خواهر دیگر به دنیا آمد به اسم منیژه. بعدها فروغ باعث شد یکی از خواهرهایم را هم یک خانمی در تهران به فرزندی بپذیرد. آن خواهرم الآن در کانادا به سر می‌برد.

خلاصه صحبت‌فروغ با پدرم که تمام شد، پدرم گفت اگر ممکن است حسین یک لحظه از اتاق برود بیرون. من رفتم بیرون. هنوز شک نبرده بودم که چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. در آن دو سالی که در یتیم‌خانه محراب‌خان خارج مشهد نگهداری می‌شدم خیلی رنج برده بودم و خوشحال بودم که تازه پیوسته‌ام به خانواده‌ام. یهو خواهرم مرضیه آمد و هیجان‌زده با لهجه‌ی مشهدی گفت٬ حسین حسین می‌خواهند تو را ببرند. خواهرم شدید مضطرب بود. با خودم فکر کردم اگر خواستند من را ببرند پا می‌گذارم به فرار. در باز شد دیدم مادرم یک چمدان کوچک در دستش است. پدرم با چوب زیر بغلش می‌آمد. پدرم شروع کرد به صحبت کردن که حسین جان این‌جا تو مریض می‌شوی٬ برایت خوب است که با خانم فرخزاد به تهران بروی. آن‌جا مدرسه می‌روی. من منتظر بودم که صحبت‌های پدرم تمام شود تا فرار کنم. فروغ آن‌جا بود و فکر می‌کنم که فهمید بچه چه نقشه‌ای دارد و کاری کرد که تا آن لحظه نکرده بود. دست من را گرفت. دست فروغ دستی‌ست که در باغچه بعدها کاشته شد و سبز شد. من خشک شدم و هیچ کاری نکردم. در قطار که نشسته بودیم به خودم آمدم. من قطار به زندگی‌ام ندیده بودم. شروع کردم به لرزیدن و فروغ همه راه من را در آغوش گرفته بود.

آمدید تهران کجا مستقر شدید؟

وقتی آمدیم تهران به خانه فروغ رفتیم، خانه‌ای در محله مزین‌الدوله، طرف‌های استادیوم امجدیه. یک آپارتمان دو سه اتاقه بود که یک بالکن بزرگ داشت و نمای بیرونی‌اش نمای شهر بود. شب بود که رسیدیم و هیچ کس نبود. فروغ دو تا مرغ عشق داشت یکی سبز و یکی آبی. آن‌ها را به من نشان داد. خوابیدیم و روز بعد رفتیم استدیو گلستان. چند ماه بعد شاید هشت ۹ ماه بعد فروغ رفت به منزلی در دروس شمیران. خانه‌ای که زمینش را گلستان خریده بود. کلاس دوم دبستان بودم که فروغ به آن منزل جدید رفت. سال ۴۲ یا ۴۳. این تنها سالی بود که تمام وقت با فروغ بودم. سال اول من در یک پانسیون بودم. اسمش بود پانسیون پروین. چون هیچ جا اسم من را نمی نوشتند و فروغ هم اصرار داشت اسم من را بنویسند در کلاس سوم. می گفتند خانم این بچه شش ساله است کلاس اول هم نمی‌شود نوشت اسمش را. فروغ می‌گفت این بچه روزنامه می‌تواند بخواند. راست هم می‌گفت چون در آن خانه‌ای که دو سال بودم٬ خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم. یکی از دلایلی هم که من را آورد همین بود.


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
امضای صنم
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۳-۵-۱۳۹۰ ۰۷:۵۹ صبح، توسط صنم.)
۱۲-۵-۱۳۹۰, ۱۰:۴۷ عصر
یافتن
3 کاربر از صنم به دلیل این ارسال سپاس کرده.
rozita65, گلسا90, M...M
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد