خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 23 رأی - میانگین امتیازات: 3.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ღ رمان باران عشق ღ

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #1
ღ رمان باران عشق ღ
روی نیمکت گوشه حیاط نشسته بودم.پرنده خیال را پرواز داده بودم به گذشته که صدای زنگ در مرا از آن دورها به نیمکت ، پاییز و حال برگرداند.در را خودم باز کردم.همیشه امیدوار بودم پشت در کسی که آرزوی دوباره دیدنش را داشتم استاده باشد.این بار هم مثل همیشه انتظار بیهوده ای بود چون پستچی بسته ای را از کیفش بیرون آورد و پرسید:"منزل آقای ایزدی؟"وقتی سرم را پایین آوردم دوباره پرسید:"خانم محبت ایزدی؟"این بار زبانم از تعجب باز شد و گفتم:"بله ، خودم هستم."بسته را به دستم داد و دفترش را جلویم گشود و گفت:"لطفا اینجا را امضا کنید."
وقتی دوباره وارد حیاط شدم بسته در دستم بود.آن را زیر و رو کردم تا اسم یا آدرسی از فرستنده پیدا کنم.هیچ اسمی نوشته نشده بود ، تنها آدرس گیرنده که آدرس خانه ما بود و یک کدپستی از فرستنده روی بسته درج شده بود.با عجله بسته را باز کردم.داخل بسته دو دفتر بود ، یکی با جلد سفید و دیگری آبی روشن که مرا به یاد چیزی می انداخت.روی نمیکت نشستم تا فکرم را متمرکز کنم.جرقه ای در ذهنم روشن شد.دفتر آبی دفتر خاطرات خودم بود.دفتر دیگر را باز کردم خطش ناآشنا بود.با دیدن دوباره دفتر خاطراتم بعد از این همه سال آنقدر هیجانزده شدم که دفتر سفید رنگ را کنار گذاشتم و دفتر خاطراتم را باز کردم.دلم میخواست خاطرات گذشته را که این همه مدت به دنبالش بودم بخوانم.گذشته حالا روبرویم بود.روزی که شروع به نوشتن خاطراتم کردم مثل یک تصویری روشن دوباره جلوی چشمانم نمایان شد.چطور این چند سال همه چیز از خاطرم پاک شده بود؟شاید چون خودم نمیخواستم بخاطر بیاورم ولی حالا لازم بود ، حالا باید تصمیم مهمی برای آینده ام میگرفتم.باید همه چیز را دوباره به یاد می آوردم.با اینکه یادآوری گذشته مثل تیری در قلبم فرو میرفت و مرا آزار میداد ولی دیگر نمیتوانستم مقاومت کنم.دلم میخواست زمان به عقب بازمیگشت و من در آن قدم میگذاشتم و همه چیز را عوض میکردم.حالا با دوباره خواندن خاطراتم میتوانستم پاسخ پرسش هایم را پیدا کنم.گذشته مثل یک فیلم روبرویم قرار گرفت و من به تماشا نشستم
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۲۶-۳-۱۳۹۱, ۱۱:۳۶ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #2
RE: ღ رمان باران عشق ღ
آن روز با روزهای قبل فرق داشت.از خواب که بیدار شد صدای مادر را شنیدم ، انگار با کسی حرف میزد.صدا از حیاط می آمد.از رختخواب بیرون آمدم کنار پنجره ایستادم و به حیاط خیره شدم.چقدرشلوغ بود ، تمام همسایه ها آمده بودند.یادم امد که مادر نذر دارد ، هر سال روز تولد اما رضا مادرم آش نذری می پخت.از اتاقم بیرون آمدم.درست جلوی در برادرم محمد روبرویم سبز شد.خمیازه ای کشیدم و سلام کردم و فوری پرسیدم:
-تو چرا هنوز خانه هستی!؟
محمد لبخندی زد و گفت:
-علیک سلام ، عجب استقبال گرمی!من داشتم می آمدم تا تو را صدا کنم.دوست داشتم قبل از رفتن صورت زیبای خواهر کوچکم را ببینم.
لحن تحسین آمیزش لبخند بر لبانم نشاند ولی محمد فوری گفت:
-زودتر برو حیاط ، یادت رفته مادر امروز آش نذری می پزد؟نه البته که یادت نرفته ، حتماً دیشب تا دیر وقت بیدار و مشغول ترسیم افکار قشنگت بودی.
-دیشب تا دیروقت کار میکردم.
-پس من درست حدس زدم مشغول نقاشی بودی.
-نمیدانم این حرفت را باید تعریف و تشویق تلقی کنم یا...
-البته که تعریف است.
لحنش اصلاً جدی نبود و همین باعث شد تا فکر کنم مسخره ام میکند ولی وقتی با نگرانی نگاهم کرد و گفت که خودم را با این تابلوها از بین میبرم متوجه شدم که واقعاً تعریف میکند و بخاطر نگرانی این حرف ها را میگوید.او گفت:
-کمی به فکر خودت باش.دانشگاه را که ول کردی ، نه دوستی ، نه هم صحبتی ، خودت را در نقاشی غرق کردی و همینطور با کتابهایی که هر کس بخواند یا دیوانه میشود یا شاعر.
از حرفش خنده ام گرفت.هیچوقت نمی توانستم بین صحبتهای جدی و شوخی او تفاوتی بگذارم.تشخیصش واقعاً مشکل بود.گفتم:
-خب من دیوانه نشدم ولی شاید شاعر بشوم.اگر هم بخواهم به فکر خودم باشم باید بیشتر از قبل نقاشی کنم و کتاب بخوانم چون این دو غذای روحم هستند.چطور است؟با این کار موافقی؟
لبخند زد و گفت:
-ای ناقلا ، تو برای هر حرفی جواب حاضر و آماده داری.
لبخندش رنگ شیطنت و مردم آزاری پیدا کرد و دوباره گفت:
-راستی یادم رفت بگویم که مادر خواست یک لباس قشنگ بپوشی و موهایت را هم مرتب کنی.
من فکر کردم باز هم شوخی میکند لبخند زدم و پرسیدم:
-چی شده ، عروسیه؟
محمد در حالی که به موهای ژولیده ام نگاه میکرد گفت:
-مادر راست می گوید که تو اصلاً به فکر خودت نیستی.اشکالی دارد که این بُرس بیچاره رنگ موهای تورا ببیند؟!
-حرف را عوض نکن آقا محمد ، من شما و مامان را می شناسم.راستش را بگو چه خبر است؟
-هیچی بابا ، من نمیدانم.
اخم کردم و دستم را به کمرم زدم و گفتم:
-تو نمیدانی؟!
باور کن چیزی نیست ، فقط این را میدانم که ،یعنی...مادر گفت که همسایه روبرویی مان...همان که تازه به این محل آمده اند...نمیدانم ، اسمشان چی بود؟آهان ، یادم آمد...خانم شکوهی ، اینجاست.
چنان دستپاچه شده بود که از حالتش خنده ام گرفت ولی با این حال گفتم:
-خب این چه ربطی به من دارد؟
-چه میدانم تو هم فقط سوال بپرس.
-تو رو خدا ، محمد جان باز حرف خواستگار است مگر نه ، راستش را بگو؟
محمد لبخندی زد و گفت:
-طوری حرف میزنی انگار میخواهند دارت بزنند.فوقش حرف خواستگاری باشد چه اشکالی دارد؟
-تو چرا این حرف را میزنی؟تو که خوب میدانی من اصلاً قصد ازدواج ندارم ، علاقه ای هم به این خواستگارهای جورواجور ندارم.
-واقعاً که ، همه دخترهای هم سن و سال تو آرزوی این همه خواستگار خوب را دارند آن وقت تو یکی تا حرف خواستگار پیش می آید غصه ات می گیرد.من که به تو گفتم اگر دانشگاه میرفتی و درس را ول نمیکردی الان بهانه داشتی و از دست این خواستگارها هم راحت بودی.یک کلمه میگفتی دارم درس میخوانم و خلاص.
-حالا که من دانشگاه نمیروم و کار از کار گذشته ، یک فکری به حال الان بکن.
-به اندازه کافی تا حالا کمکت کرده ام ، خودت باید فکری بکنی.
با ناراحتی گفتم:
-آخر تو که میدانی من نمی توانم مادر را ناراحت کنم ، او به این مسئله حساسیت دارد.
-ولی به نظر من بهتر است رک و راست به مادر بگویی که اصلاً قصد ازدواج نداری و تصمیم داری پیر دختری ترشیده شوی و مادر باید به فکر تهیه کوزه برایت باشد.
از حرفش خنده ام گرفت.همیشه همه مسایل را به شوخی برگزار میکرد ، روحیه شوخ او باعث میشد که هیچوقت غم و غصه به سراغ ما نیاید.
-اصلاً بهتر است من به حیاط نروم.این بهترین راه است.
محمد اخم کرد و گفت:
-باز تو از این نقشه ها کشیدی ؛ آخه دختر جون همسایه ها نمی پرسند تو کجا هستی؟
-خب به مادر بگو من مریض شدم ، سرما خوردم ، اصلاً دارم می میرم.
محمد خندید و گفت:
-بلند شو ، برای فرار از مشکلات نباید خودت را به مریضی بزنی و قایم شوی ، باید با آنها روبرو شوی.
-بله حق با توست ولی...
-ولی ندارد ، تو که مادر را می شناسی همین الان هم ناراحت است.خیلی دیر شد.
بعد قیافه ای مظلومانه به خود گرفت و آرام گفت:
-تو که نمی خواهی مادر ناراحت شود؟
-که اینطور ، حالا متوجه شدم ، مادر تو را فرستاده تا مرا راضی کنی ، ای بدجنس!
-باور کن اینطور نیست ، فقط به من گفت تو را صدا بزنم و بگویم که لباس مرتب بپوشی و کمی به خودت برسی.
-بخاطر مادر مجبورم بروم حیاط.
-آفرین دختر خوب.تو که میدانی مادر چقدر به ایم مسایل اهمیت میدهد.
به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-دیرم شد ، تو با پرچانگی ات باعث شدی دیرم شود
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۲۶-۳-۱۳۹۱, ۱۱:۳۷ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #3
RE: ღ رمان باران عشق ღ
از در که بیرون رفت به اتاقم برگشتم.در آینه نگاهی به خودم انداختم.موهای بلندم از پرپشتی قابل شانه کردن نبود.تا به حال چند برس شکانده بودم و بالاخره مادر برایم برس فلزی زیبایی خریده بود.با زحمت موهایم را برس زدم و از پشت بافتم ، یک بلوز و شلوار شفید انتخاب کردم.در اصل به غیر از رنگ سفید لباسی به رنگ دیگر نداشتم.تمام لباسهایم سفید بودند.عاشق رنگ سفید بودم.البته در انتخاب لباس فکر میکردم با پوشیدن این رنگ پاک و ساده میشوم.آنقدر دور از هیجان و التهاب زندگی میکردم که روحم ساده و بی غل و غش باقی مانده بود.بحز هیجا به تصویر کشیدن یک طرح در ذهنم هیجان دیگری وجود نداشت.هیچ یک از خواستگارهایم نتوانسته بودند مرا به ازدواج و زندگی مشترک علاقمند کنند.حتی پدر و مادر و اطرافیان هم با محبت ها و نصیحت هایشان در مورد زندگی و آینده ام علاقه ای در من ایجاد نکرده بودند.محمد خیلی خوب مرا درک میکرد و بالاخره پدر و مادر را متقاعد کرده بود.به خصوص مادر را ، او معتقد بود وقت آن است که شریک زندگی ام را پیدا کنم و هر چه زودتر ازدواج کنم.همیشه میگفت ازدواج زمان و وقتی دارد که اگربگذرد دیگر قابل جبران نیست.تمام مدت غصه مرا میخورد و میگفت چرا باید اینقدر عاشق تنهایی باشم و از اینکه حتی یک دوست صمیمی ندارم گله میکرد.من نمی توانستم برایش توضیح بدهم که بهترین دوستانم قلم موهایم و بوم سفید نقاشی هستند ، رنگ ها دوستان صمیمی تر من بودند و همینطور مداد طراحی ام و کاغذ سفید همه منتظر دستان من بودند تا دست دوستی به آنها بدهم.علاقه ای به ایجاد دوستی با هیچ دختری نداشتم.فکر میکردم هیچکس مرا درک نمیکند.بارها سعی کردم دوستی پیدا کنم چه در مدرسه و چه در یک ترمی که در دانشگاه درس خواندم ، ولی همیشه ناموفق بودم.هیچ دختری را مثل خودم پیدا نکردم.در آغاز همه به سمت من جذب میشدند ، نمیدانم شاید بخاطر خصوصیات ظاهری ام بود ولی بعد از کمی معاشرت وقتی با اخلاقم آشنا می شدند از اینکه علاقه ای به صحبت راجع به مردها و ازدواج یا ظاهر افراد و طرز لباس پوشیدن و بالاخره حرفهایی این چنینی نداشتم ناراحت میشدند و در نهایت مسخره ام می کردند چون حرفی برای گفتن نداشتم.تمام فکر آنها این بود که چه لباسی بپوشند و راجع به جدیدترین مدها صحبت میکردند ؛ پیزهایی که اطلاعاتی راجغ به آنها نداشتم.نمیتوانستم تحمل کنم.شاید ایراد از من بود به نظر آنها که اینطور بود.حتی اگر مرا دختری دهاتی و از همه جا بیخبر هم تصور می کردند برایم مهم نبود.دوست داشتم ساده باشم ، دلم نمی خواست به ظاهرم فکر کنم.سعی میکردم روحم را پرورش دهم.دیگران افکارم را کهنه و پوسیده میدانستند حتی یکبار یکی از دختران دانشکده به شوخی مرا پیرزن صدا کرد.او میگفت درست مانند مادربزرگش لباس پوشیده ام.از حرف او ناراحت نشدم چون به نظرم دختری جلف و از خود راضی می آمد که فقط به فکر خودش و سر و ضعش بود و منتظر این بود تا پسری پولدار و خوش قیافه به خواستگاریش بیاید و با او ازدواج کند.
این مسائل باعث شده تا بیشتر از یک ترم در دانشگاه طاقت نیاورم و علی رغم مخالفت پدر و مادر و حتی محمد درس را رها کنم و با اینکه علاقه زیادی به ادبیات داشتم از دانشگاه صرف نظر کنم.به سختی آنها را قانع کردم.میدانم که مادر هیچگاه قانع نشد.فکر میکردم تمام چیزهایی که دانشگاه به من یاد میدهد را خودم هم به تنهایی میتوانم بیاموزم ؛ با خواندن کتاب ، شاید هم بیشتر ، ولی اجتماعی بودن و با دیگران ارتباط برقرار کردن را نمی توانستم یاد بگیرم.مادر دوست داشت مانند تمامی دخترها زندگی کنم ، به سر و وضعم برسم با دوستهایم رفت و آمد داشته باشم ، در مجالس عمومی و مهمانی ها شرکت کنم ولی من از تمامی اینها فراری بودم.خیلی سعی کردم به خواسته مادر عمل کنم اما دیگر خودم نبودم ، شده بودم یک عروسک خیمه شب بازی که مجبور بود برای خشنودی دیگران مدام لبخند بزند و هر طور که آنها دوست دارند رفتار کندبالاخره موفق شذم مادر را هم قانع کنم و یک سالی بود که دیگر تنها در اتاقم و گاهی در حیاط به نقاشی و طراحی و کارهای مورد علاقه ام می پرداختم.گاهی تا یک ماه از خانه بیرون نمی رفتم و فقط برای خرید وسایل نقاشی یا کتابی جدید از خانه خارج میشدم.مادرم به این نتیجه رسیده بود که تنها راه نجات من پیدا شدن کسی است که علاقه مرا به خودش جلب کند و ازدواج همه چیز را حل میکند و من از این گوشه نشینی و عزلتی که به میل خودم انتخاب کرده بودم نجات پیدا میکنم.او منتظر شاهزاده ای سوار بر اسب سپید بود تا مرا از حصار خود ساخته ام نجات بدهد به همین دلیل مدام اصرار به قبول خواستگارهای جو واجور داشت.تعجب من از این بود که با آنکه کسی مرا نمی دید و شناختی از من وجود نداشت پس این همه خواستگار از کجا پیدا کی شد.شاید کنجکاوی برای دیدنم یا تعاریف دیگران و شناختی که از پدر و مادرم داشتند باعث این امر میشد ولی هیچکدام نمیدانستند که حتی یک روز هم نمی توانند اخلاقم را تحمل کنند.همه گول ظاهرم را می خوردند.یکبار محمد به شوخی به من گفته بود:همه گول زیبایی تو را میخورند و نمی دانند زیر ظاهر و صورت زیبایت چه اخلاق تند و خشکی پنهان است، اگر بدانند فرار می کنند.من جواب داده بودم:چطور است تو آنها را مطلع کنی کار مرا هم راحت کردی.محمد راست میگفت.با اینکه زیبا بودم ولی دختری منزوی و گوشه گیر بودم که نمیتوانستم هیچ مردی را تحمل کنم.حتی پسرهای فامیل را هم در سلام و احوال پرسی می شناختم.با اینکه آنها سعی میکردند خودشان را به من نزدیک کنند ولی من فرار میکردم و علاقه ای به آنها نشان نمیدادم.حتی با دخترهای فامیل هم صمیمی نبودم.بعضی فکر میکردند که من بخاطر صورت زیبایم مغرور و از خودراضی هستم.چند بار هم ناخواسته این حرفها را که پچ پچ کنان به هم میگفتند شنیده بودم ولی واقعیت این بود که خودم اضلا فکر نمیکردم زیبا هستم.قیافه ام را معمولی میدانستم و دوست داشتم به سیرتم و روحم فکر کنم و آنها را بسازم و فکر میکردم به تنهایی و با دور بودن از دیگران به خصوص مردها میتوانم این کار را انجام بدهم.فکر میکردم که کسی نیست مرا درک کند.همه به دلیل ظاهر زیبایم به سمت من جذب میشدند و حتی بکی از آنها سعی نمیکرد فکرم را بشناسد ، روحم را ببیند و بعد مجذوبم شود.فکر میکردم همه مردها ظاهر بین هستند.فقط محمد مرا درک میکرد و البته پدرم که همیشه احترام و علاقه خاصی برای او قائل بودم و همین احترام فاصله ای بین ما ایجاد میکرد.نمی توانستم با او درد و دل کنم چرا که او را مردی بزرگ و واقعی میدانستم و فکر میکردم حرفهای من برای او خام و بچگانه است ، ولی محمد مثل خودم بود ؛ رک و رو راست و برعکس من شوخ و بذله گو.و همین اخلاقش بود که همه را به سمت او جذب میکرد ، درست بر عکس من.محمد دوستهای زیادی داشت البته با هیچکدام خیلی صمیمی نبود.هیچ وقت صحبتی از دوستانش نمیکرد.در طول هفته با رفتن به سر کلاس درس و تئاتر و سینما و جمعه ها کوه پیمایی سرش گرم بود.در مجموع پسری پر از هیجان و انرژی بود.شور و هیجان او به پدر و مادر هم منتقل میشد.آنها از دیدن محمد انرژی میگرفتند.حتی من هم گاهی که خیلی احساس تنهایی میکردم با دیدن او و شنیدن حرفهایش جان تازه می گرفتنم.قسمتی از وجودم که احتیاج به هیجان و سرزندگی داشت با صدای او جان میگرفت.محمد برخلاف ظاهر شلوغ و پر هیجانش دلی آرام و پر محبت داشت و پر از احساس بود.عشق و محبت درونی او باعث شده بود رشته پزشکی را انتخاب کند.پدر همیشه دوست داشت محمد مهندس شود ولی او یک انسان واقعی بود.او هیچوقت تمایلات و خواسته های خودش را به ما تحمیل نمیکرد.ما را آزاد گذاشته بود تا خودمان راهمان را انتخاب کنیم ؛ البته دورا دور مراقب ما بود و غیر مستقیم به ما کمک میکرد تا در انتخاب راه به خطا و اشتباه نرویم ولی هیچوقت حس نمیکردیم که چیزی به ما تحمیل شده ، حتی به مادر.عشق و علاقه بین پدر و مادر قابل لمس بود.هر کس نمی توانست این احساس و عشق متقابل را ببیند.آنها حرفی به هم نمیزدند.من محبت واقعی را در نگاه متقابلشان به یکدیگر میدیدم.
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۲۶-۳-۱۳۹۱, ۱۱:۳۸ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #4
RE: ღ رمان باران عشق ღ
یکی از دلایلی که باعث میشد زیاد از خانه بیرون نروم خانه ی ما بود.آنقدر عاشق خانه بودم که دلم نمیخواست هیچوقت از خانه دور شوم.با اینکه تقریباً نوساز بود ولی شکل قدیمی داشت.حیاط بزرگ ، با درختهای بلند کاج و بید مجنون و چنارهایی که دور تا دور حیاط را پوشانده بودند حالتی رویایی داشت.در اصل من اینطور فکر میکردم مخصوصاً در فصل بهار همه جا سبزی و طراوت خاصی پیدا میکرد.خانه مان ساختمانی دو طبقه بود با نمایی سفید که درست وسط درختها قرار داشت.یک طبقه هال و آشپزخانه با دو اتاق خواب بزرگ بود.پله های پهن درست از وسط هال طبقه اول را به دوم متصل میکرد.طبقه دوم که در واقع جایگاه من بود دو اتاق بزرگ با سرویس مجزا داشت.یک اتاق کتابخانه و اتاق مطالعه و کار پدر و اتاق دیگر اتاق من بود.دوست داشتم استقلال داشته باشم و آنجا این استقلال و سکوت را به من میداد.وقتی در اتاقم بودم احتیاجی نبود با آمدن هر کسی به خانه ی ما از اتاقم بیرون بیایم.مادر معتقد بود دور بودن اتاق من از بقیه باعث شده تا از همه دور شوم و عاشق تنهایی باشم.
بهترین روزهای من در کتابخانه میگذشت.کتابخانه همیشه سرد بود مخصوصا روزهای سرد پاییز و زمستان ، ولی من عاشق آنجا بودم.در حالیکه دندان هایم به هم میخورد و از سرما میلرزیدم کتاب می خواندم.مادرم فقط غصه میخورد ولی پدرم بخاری کوچکی برایم روشن میکرد و این کار او تأییدی بر بودن من در کتابخانه بود و همین امر مادر را بیشتر ناراحت میکرد.
اتاق من بالکنی کوچک داشت که بیشتر اوقات آنجا نقاشی میکردم.درست زیر بالکن یک استخر کوچک قرار داشت.حال و هوای حیاط و اتاقهای بزرگ خانه باعث میشد تا تفاوت زیادی با آپارتمانهای مدرن و جدید پیدا کند و من در آنجا احساس آزادی میکردم و آنقدر مدل نقاشی دور و اطرافم بود که احتیاجی به خرید مدل برای نقاشی ام نبود.احساس امنیت و آرامشی که در کنار خانه و خانواده ام داشتم غیر قابل وصف است.
با موهای شانه شده ، قامت بلند و در میان لباس سفید وارد حیاط شدم ؛ حیاطی که عاشقش بودم.همه با دیدنم ساکت شدند و نگاه ها به سمت من برگشت.چند نفری از آنها را که قبلا دیده بودم با من روبوسی کردند.بعضی از همسایه ها را نمی شناختم ولی همه مرا می شناختند و با تحسین نگاهم میکردند.یکی از آنها خانمها بیشتر از همه نگاهم میکرد ، با نگاهی خریدارانه ، متوجه شدم خانم شکوهی است.
مادر صدایم کرد تا آش را هم بزنم.میگفت حاجتت برآورده میشود.،رام گفتم:
-ولی من که حاجتی ندارم.
خانم شکوهی که کنارم ایستاده بود شنید و گفت:
-محبت جون چرا آش را هم نمیزنی؟هر حاجتی داشته باشی برآورده میشود.
-خیلی ممنون.
ولی او دست بردار نبود و دوباره گفت:
-دختر جوان و زیبایی مثل تو باید کلی امید و آرزو داشته باشد برای ازدواج ، برای خوشبختی اش.
من که سخت عصبانی شده بودم گفتم:
-ولی من قصد ازدواج ندارم.
مادر از فرط ناراحتی لبش را گاز گرفت و در گوشم گفت:
-حالا هم بزن دیگه ، برای خاطر من.
برای خاطر مادر ناچار شدم.فکری به خاطرم رسید ، در حالیکه آش را هم میزدم آرزو کردم ای کاش اتفاقی می افتاد تا از دست تمام خواستگارهایم راحت میشدم و دل مادر هم شاد میشد.
خانم شکوهی تا دید زیر لب چیزی گفتم لبخندی زد گفت:
-هر کسی بگوید قصد ازدواج ندارد زودتر ازدواج میکند.
او فکر میکرد من زیر لب چی گفتم؟!من دیگر حرفی نزدم.وقتی مادر گفت کاسه های آش را از آشپزخانه بیاورم از خدا برای فرار از نگاه همسایه ها تشکر کردم و فوری به آشپزخانه رفتم.وقتی برگشتم مادر با کمک همسایه ها آش را در کاسه ریختند.نمیدانستم چکاری باید انجام دهم.مادر میدانست که دوست ندارم کاسه های آش را به در خانه ی همسایه ها ببرم.
ساکت کنارش استاده بودم ولی خانم شکوهی با آن چشمان تیزبین و زرنگش گفت:
-سارا خانم ، من دیگر میروم.
مادر پرسید:
-برای چه به این زودی؟
-باید کاسه آش را ببرم.
مادر که دید من کنارش ایستاده ام گفت:
-این حرفها چیه؟چقدر عجله داری؟محبت آش را برای شما میبرد.
گفتم:
-چطور است وقتی دارید تشریف میبرید کاسه آشتان را ببرید.
خانم شکوهی گفت:
-آخر تا اون موقع آش سرد میشود.
مادر کاسه آش را به سمتم گرفت و چشم غره ای به من رفت.در حالیکه از فط عصبانیت صورتم سرخ شده بود کاسه آش را از دست مادر گرفتم.خانم شکوهی که لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت گفت:
-خانه روبرویی است ، طبقه اول .ازت ممنونم عزیزم.
بدون حرف چادرم را سر کردم و از در بیرون رفتم.با خودم غرغر میکردم.روبروی در بزرگ قهوه ای رنگی استادم.نگاهی به پنجره ها انداختم.یک خانه جنوبی و ویلایی زیبا بود درست روبروی خانه ما ، چرا تا به حال متوجه آن نشده بودم؟خودم نمیدانستم.خانه بسیار زیبایی با نرده هایی به شکل گل و برگهای پهن بود.ایستادم ، نفس عمیقی کشیدم کاسه آش را در دستم جابجا کردم دکمه زنگ در را فشار دادم فوری چادرم را مرتب کردم.از آمدنم پشیمان شده بودم ولی دیگر راه برگشتی نبود.فکر کردم اصلا نباید قبول میکردم.با این کاسه آش در دست چقدر قیافه ام مضحک و خنده دار بود.صدایی از اف اف پرسید:کیه؟
من و من کنان جواب دادم:
-آش نذر آورده ام.
-بله ، بله.لطفاً چند لحظه صبر کنید.
چند لحظه بیشتر طول نکشید که در باز شد و جوانی خوش قد و بالا با موهایی بور و چشمان آبی روبرویم سبز شد.با اینکه فقط یک لحظه او را دیدم ولی همان یک لحظه کافی بود.نقاشی کردن به من آموخته بود که دقیق باشم و خوب ببینم و این برایم عادت شده بود.در مورد همه چیز با یکبار دیدن جزییات کامل را بخاطر می سپردم.سرم را پایین انداختم و کاسه آش را به سمت پسر جوان گرفتم.کاسه را که از دستم گرفت دیگر صبر نکردم فوری برگشتم و تقریباً با حالت دو به در خانه رسیدم.حتی منتظر نشدم تا تشکر کند.آنقدر عصبانی بودم که در حیاط به سوال مادر که آش را دادی یا نه هم جوابی ندادم و فوری به اتاقم رفتم.حتی برای خداحافظی با همسایه ها هم از اتاقم بیرون نیامدم.فقط وقتی مطمئن شدم که همه آنها رفتند از اتاقم بیرون آمدم.
مادر ظرفهای شسته شده آش را مرتب میکرد.پرسیدم:
-مادر ، کمک نمی خواهی؟
مادر با ناراحتی گفت:
-نه ، متشکرم.
از دست من خیلی ناراحت بود.نزدیکتر رفتم و گفتم:
-مادر شما باید به من حق بدید.
-جلوی همسایه ها خیلی خجالت کشیدم.
صورتش را بوسیدم و گفتم:
-باور کنید دست خودم نبود.خیلی عصبانی شده بودم.این خانم شکوهی از روی قصد مرا فرستاده بود تا کاسه آش را ببرم.میدانید چرا؟چون...
مادر حرفم را قطع کرد و گفت:
-خب چه اشکالی داشت ، خانم شکوهی این کار را کرد تا پسرش تو را ببیند.من میدانستم.
با اخم گفتم:
-شما میدانستید؟!
-همان موقع که نه ولی بعدا متوجه شدم.
-شما که میدانید من از این کارها متنفرم.
-آخه چرا؟اتفاقی نیفتاده یک لحظه دیدن تو و خواستگارت که اشکالی نداره.
-اشکالی نداره!؟
صدایم بلند شده بود.مادر آرام گفت:
-من که نمیدانستم.
-حتی اگر هم میدانستید مخالفتی نمی کردید.
-نه ، اشتباه نکن.تو خیلی حساس شدی.این کار هیچ ایرادی نداشت.خانم شکوهی تصمیم داشت قبل از خواستگاری سرش تو را ببیند.
از این حرف او بیشتر عصبانی شدم از آشپزخانه بیرون آمدم و بدون اینکه حرف دیگری بزنم به اتاقم رفتم.نمیدانم چقدر طول کشید.سرم را به خواندن کتاب گرم کرده بودم میخواستم دیگر به اتفاق صبح فکر نکنم ولی حواسم جمع نمیشد.از اینکه برای بردن آش به جلوی خانه خانم شکوهی رفته بودم از دست خودم و هم از دست مادر ناراحت بودم.صدای در اتاقم مرا از این افکار بیرون آورد.محمد بود.سرم را از روی کتاب بلمد کردم و نگاهش کردممثل همیشه لبخندی روی لبش بود.پرسیدم:
-چه زود آمدی!
-دلم میخواست زودتر آش دست پخت مادر را بخورم.
-میدانم که دلت برای خود مادر تنگ شده بود نه دست پختش ، ای بچه ننه!
-خوشم میاد که خوب مرا درک میکنی.
از حرف خنده لم گرفت.محمد گفت:
-چه عجب این لبها به خنده باز شد.
-تو مگر میگذاری کسی اخم کند.
-وقتی لبخند اینقدر زیباست چرا باید اخم کرد؟!
-بعضی ها آدم را مجبور به اخم می کنند.
-منظورت از بعضی ها همسایه های روبرویی است ، مگرنه!
-پس تو خبر داری؟
-بله ، به همین خاطر میخواتسم با تو صحبت کنم.
-خب صحبت کن ولی تو رو خدا نصیحت و موعظه باشه برای بعد.
-منظورت چیه؟پدر و مادر نمی توانند همه چیز را به تو بگویند.تو زود از کوره در میری ولی میدانم که از حرفهای من ناراحت نمیشی.با اینکه میدانم تو علاقه ای به ازدواج نداری ولی هر دختری در سن و سال تو باید به فکر ازدواج و آینده اش یاشد.میدانم که تو دوست داری وقتت را به مطالعه و نقاشی و کارهای مورد علاقه ات بگذرانی ولی کمی هم به فکر دیگران باش.پدر و مادر خیلی نگران تو هستند.تا کی میخوای به این تنهایی ادامه بدی؟فوقش تا چهار پنج سال دیگر هم از ازدواج فرار کنی بالاخره چی؟من نگرن تو هستم چون تو را خیلی دوست دارم.دخترهای هم سن و سال تو شاد و سرزنده اند تو احتیاج به هیجان و شادی داری.
سرم را پایین انداختم و گفتم:
-تو هم مثل دیگران فکر میکنی.
-اصلا اینطور نیست.فقط واقعیت ها را میبینم.بخاطر پدر و مادر هم که شده کمی بیشتر به زندگی آینده ات فکر کن.البته نمیخوام بگم سریع ازدواج کنی ولی اگر کسی پیدا شود که از همه نظر بتواند تو را خوشبخت کند چه اشکالی داره به ازدواج با او فکر کنی؟
دلم پر از غصه شده بود.فکر میکردم محمد مرا درک میکند ولی از او هم ناامید شدم.محمد متوجه ناراحتی ام شد و برای اینکه از دلم در بیاورد گفت:
-ای کاش کسی به من این حرفها را میگفت.
سرم را بلند کردم و پرسیدم:
-چه حرفهایی؟!
-حرف راجع به ازدواج و عروسی دیگه.
-تو که با ازدواج مشکل نداری ، من مشکل اصلی هستم.
-با این حرفها مشکل حل نمی شود.
-خوش به حال تو داداش محمد!خوب میدانی که به چه چیزهایی علاقه داری و برای رسیدن به آنها تلاش میکنی.
محمد با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
-مگر تو نمیدانی!؟
-چرا ولی نه کاملاً.من عاشق نقاشی ام.وقتی طرحی میزنم یا با قلم مو روی بوم نقاشی میکنم انگار دوباره متولد شده ام ولی اگر بشود هیچوقت ازدواج نکنم به همه آرزوهایم میرسم.
محمد با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:
-نمیدانم چرا اینطور فکر میکنی!همیشه مخالف ازدواج هستی.ایم برایم سوال است.تو که عاشق هستی ، عاشق هنر ، زندگی ، نقاشی و شعر ، چرا نباید علاقه به زندگی با کسی که تو را دوست دارد و تو هم به او علاقمند باشی داشته باشی؟ازدواج هم نوعی هنر است.
-من هیچوقت نمیخوام عشقم را به طرحهایم ، به طبیعت ، نقاشی و شعر از دست بدهم و یا آنها را با کسی تقسیم کنم.
-ولی این تقسیم عشق هم لذتی دارد.
صدای مادر باعث شد حرفهای ما نیمه تمام بماند.هر دو بلند شدیم و پایین رفتیم.
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۲۶-۳-۱۳۹۱, ۱۱:۴۳ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #5
RE: ღ رمان باران عشق ღ
صبح از شوق نقاشی بیدار شدم.رنگها صدایم میکردند.روی بالکن روبروی سه پایه ایستاده بودم.قلم مو دستم بود که محمد وارد اتاقم شد ، کنارم ایستاد و گفت:
-خواهر کوچکم چه سحر خیز شده است!
-سلام داداش محمد ، صبح بخیر.
به نقاشی ام نگاه کرد.گفتم:
-امروز عشق از اول صبح به سراغم آمده ، دیشب خواب خوبی دیدم و خوابم رو به تصویر در آوردم.
-اگر خواب خوبی دیدی معنی اش این است که روز خوبی داری.نقاشی خوابت که تمام شد بیا صبحانه بخور.
-الان مییا فقط میترسم چیزی از خوابم فراموش شود.
-خوب به ذهنت بسپار بعدا هم میتونی آن را روی بوم بیاوری.
-دیگر تمام شد.فقط همین یک خط.
یک قلم موی پهن برداشتم و یک خط همه چیز را تمام کرد.محمد نگاهی به بوم کرد و گفت:
چقدر آبی؟!خوابت این همه آبی بود؟!
-بله ، آبی آسمان و دریا ، آبی آرامش.
-معلوم است که راحت خوابیدی.فقط این رنگ قرمز اینجا فکر نمیکنی کمی اضافی باشد و نامتناسب؟
-قرمز نه ، نارنجی.درست همانجا لازم است.
-من که سر از کار تو درنمی آورم.
-اتفاقا خیلی خوب سر در می آوری و خیلی خوب نقاشی هایم را درک میکنی ، اگر نمی فهمیدی اینطور نظر نمیدادی و انتقاد نمیکردی.
-پس دلیل آن لکه نارنجی وسط آن همه آبی را برایم توضیح بده.
-راستش خوابم همه اش آبی و آرامش بود فقط یک چیزی مثل همین لکه نارنجی درست متفاوت با همه آبی ها و در تضاد با آنها در خوابم وجود داشت که نمیدانم چه بود.یک حسی که من با آن مخالف بودم و در عین حال دوست داشتنی و گرم بود و همه خوابم را کامل میکرد.
در فکر فرو رفت و گفت:
-خیلی جالب است.
-به چی فکر میکنی؟
-یک حسی به من میگوید اتفاقاتی در حال وقوع است که اصلا انتظارش را نداری و در عین حال شیرین و جذاب است.با اینکه مخالفش هستی ولی به نوعی برایت دلچسب و دلگرم کننده است.
-با اینکه حرفهایت درست همان حسی بود که داشتم و انگار تفسیر خوابم است ولی با این حرفها هم میترسم و هم یاد فالگیرها می افتم.
خندید و گفت:
-خدا کند از من بترسی شاید به حرفهایم گوش بدهی.
-تا بیشتر از این حرفهایت نترسیده ام برویم صبحانه بخوریم.
هنوز وارد آشپزخانه نشده بودیم که محمد آرام گفت:
-راستی یادم رفت بهت بگم اگر میشود امروز کمی به مادر کمک کن.
-چیزی شده؟
-نه از دیروز خسته است.امشب هم قرار است یکی از دوستانم برای شام اینجا بیاید.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
-دوست تو ولی تو که...
حرفم را قطع کرد و گفت:
-برایت عجیب است میدانم ، چون تا به حال صحبتی از او نکرده بودم.
-بله ، چطور شد او را شام دعوت کردی؟
-امیر صمیمی ترین دوستم است و با تمام دوستانم فرق دارد به همین خاطر دلم میخواست پدر و مادر را با او آشنا کنم.امیر برایم درست مثل برادر است.
-حتما باید پسر خوبی باشد و با سایر دوستانت فرق داشته باشد که اینطور راجع او صحبت میکنی!تا به حال ندیده بودم راجع به هیچ کدام از دوستانت اینطور صحبت کنی.فقط تعجب میکنم چرا تا به حال چیزی راجع به او به ما نگفته بودی؟
-برای اینکه مدت زیادی نیست که با او آشنا شدم با این حال انگار سالهاست که او را می شناسم.آنقدر افکارمان به هم نزدیک است و هدفمان یکی که احساس صمیمیت عجیبی به هم داریم.
سر میز صبحانه فکرم پیش دوست محمد بود.چطور تا به حال چیزی به من نگفته بود؟حداقل به من که اینقدر با هم درد دل میکردیم.شاید چون نپرسیده بودم.همان موقع بود که متوجه شدم چقدر خودخواه هستم.همیشه با محمد درددل میکردم و از غصه ها و امیدهایم برای او حرف میزدم ولی هیچوقت به او اجازه نمیدادم راجع به دوستانش چیزی به من بگوید.شاید چون میدانست من خوشم نمیاد از هیچ پسری صحبت کند اینطور فکر کرده بود ولی این خودخواهی مرا میرساند.باید به او بیشتر نزدیک میشدم.اگر من پسر بودم و برادری برای محمد خیلی بهتر بود.
بالاخره به این فکر کردم که این پسر چکار کرده بود که محمد او را مثل برادر خودش میدانست؟سوالات زیادی در ذهنم شکل گرفته بود با این حال به خودم نهیب زدم:"هر کسی میخواهد باشد برایم فرقی نمیکند فقط چون دوست محمد است وجودش برایم اهمیت پیدا کرده.فقط بخاطر محمد این همه سوال در ذهنم شکل میگرفت."من که خواهر او بودم هنوز او را نشناخته بودم.برای اولین بار بود که یکی از دوستانش را به شام دعوت کرده بود.همین برایم عجیب بود.حتما آنقدر به او اعتماد و اطمینان داشت که دوست داشت ما با او آشنا شویم.در ذهنم صورت دوستش را مجسم کردم.یک پسر ریزه میزه ی رنگ پریده ، قد کوتاه و لاغر با صورتی مظلوم و ساکت و آرام.نمیدانم چرا فکر میکردم محمد فقط با چنین پسری دوست صمیمی میشود.بالاخره با صدای پدر از بحر افکارم بیرون آمدم.
پدر می پرسید:
-محبت چیزی نمیخواهی برایت بخرم؟
-چطور مگه؟
-مادرت کلی سفارش داده فکر کردم شاید تو هم چیزی بخواهی.
-نه پدر ، ممنونم.
نگاهی به من کرد و گفت:
-فکر کنم به چند دست لباس تازه احتیاج داری.
-همین لباسهایی که دارم خوب هستند.
اخمی کرد و گفت:
-این عقیده توست ولی کمی هم به فکر خودت باش.
-چشم پدر.
-چشم تو کافی نیست.
-برای من لباس نو زیاد مهم نیست ، خود شما که میدانید.
پدر نگاهی به مادر انداخت و گفت:
-حالا لازم است.
-برای چی؟
مادر چشم عره ای به پدر رفت و گفت:
-حالا بگذریم ، من یک فکری میکنم.
-نه پدر ، یک لحظه صبر کنید.خبری شده است؟
مادر گفت:
-نه دخترم ، پدرت همینطوری چیزی گفت.
پدر به مادر نگاه کرد و گفت:
-بالاخره که باید بهش بگی چرا طفره میری؟
سپس رو به من کرد و گفت:
-ببین دخترم ، مادرت رودبایستی میکند ، میترسد تو ناراحت شوی.این یک مسئله عادی است ، خواستگاری در سن و سال تو مسئله عجیبی نیست.
پدر با گفتن این حرف از آشپزخانه خارج شد.انگار عکس العمل مرا میدانست و نمیخواست با عواقب آن روبرو شود.مادر لبش را گاز گرفت و ساکت ایستاد.با عصبانیت گفتم:
-باز هم خواستگار؟!
مادر دل را به دریا زد و گفت:
-بله ، پسر خانم شکوهی برای فردا شب قرار خواستگاری گذاشته اند.
-و شما حتی از من چیزی نپرسیدید؟چرا قبول نمیکنید که من ازدواج نمیکنم؟اصلا چرا با این خواستگاری موافقت کردید؟
پس از گفتن این حرف با عصبانیت از آشپزخانه بیرون آمدم و مستقیم به اتاقم رفتم.چند دقیقه بعد محمد وارد اتاقم شد ، با گامهای آهسته به سمت پنجره رفت و پشت به من ایستاد.روی کاناپه نشسته بودم و فکر میکردم.او سکوت را شکست و گفت:
-من مادر را راضی کردم تا فعلا آنها را منصرف کند و بگذارد برای وقت مناسبتر.
از خوشحالی بلند شدم و پرسیدم:
-راست میگی؟!
-باور کن.
-ازت ممنونم.نمیدانم چطوری این محبتت را جبران کنم؟تو همیشه به دادم میرسی.
-برای جبران محبت من به مادر بگو که شام قورمه سبزی درست کند.امیر خیلی قورمه سبزی دوست دارد.
فکرم از خواستگاری و خانم شکوهی به دوست محمد امیر برگشت.
-راستی این دوستت امیر چند سال دارد؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-چه عجب یک نفر پیدا شد تا راجع به او سوال بپرسی!
-دلیل پرسیدن این سوال فقط این است که دوست صمیمی توست و تو با او صمیمی هستی.دوست دارم بدانم چه جور آدمی است.
-خوشحالم که برایت مهم است.حالا برایت میگم .امیر روانشناسی میخواند.
-روانشناسی؟!پس چطور با او آشنا شدی؟
-ما هر دو در یک دانشکده درس میخوانیم.بعضی از کلاسهای عمومی ما مشترک است.
-حتما از آن بچه درس خوانهاست.
-درست حدس زدی ، امیر فوق لیسانس میخواند.
-چه جالب!چرا تا به حال راجع به او چیزی به من نگفته بودی؟
-چون تو دوست نداری راجع به پسرها چیزی بشنوی.
-این چه حرفی است؟تو برادر من هستی و او هم صمیمیترین دوستت ، اگر اینقدر برای تو مهم و عزیز است پس من هم باید راجع به او میدانستم.
بعد فکر کردم و گفتم:
-البته حق با توست ، برای من هیچ پسری غیر از تو اهمیت ندارد ولی اگر این دوستت اینقدر برایت مهم است که مثل برادر خودت میدانی اش پس برای من هم مهم است که او را بشناسم فقط همین.حالا بگو چطور آشنا شدید؟
-خیلی ساده ، ترم اول سر یکی از کلاسهای عمومی من از استاد سوالی پرسیدم که او را خیلی عصبانی کرد همین باعث شد استاد مرا از کلاس بیرون کند.همان موقع امیر بلند شد و گفت:استاد اگر اجازه بدهید من هم از کلاس بیرون بروم.استاد با تعجب پرسید:برای چی؟!امیر گفت:چون سوالی که آقای ایزدی پرسیدند درست سوالی بود که من میخواستم بپرسم.همین حرف امیر باعث شد نمیی از بچه های کلاس بلند شوند و از کلاس بیرون بیایند.نتیجه اینکه استاد غیرمنطقی و عصبانی خودش از کلاس بیرون رفت و همه دانشجویان که از احلاق و رفتار این استاد ناراحت بودند از من و امیر بخاطر این شجاعت تشکر کردند.از همانجا بود که متوجه شدم امیر تنها کسی است که میتوانم به او اعتماد کنم و با او صمیمی شوم.میدانی امیر خیلی شبیه من است.
-قیافه اش؟
-نه ، رفتارش.البته مثل من شوخ نیست ولی رفتار و اخلاقش خیلی شبیه من است.
-اگر مثل تو شوخ نیست پس شباهتی به تو نداره.
-اگر او را خوب بشناسی متوجه میشی که چقدر شبیه همدیگر هستیم.
-آنطور که تو او را میشناسی بله ، ولی من که نمیتوانم.اصلا مهم این است که تو به او علاقه داری.
-میدانم که خود او برای تو مهم نیست با این حال ممنونم که به حرفهایم گوش دادی و میدانم که حرفهایم را می فهمی.
-باید خیلی زودتر از اینها به من میگفتی ولی تقصیر خودم بود.حالا هم دیر نیست.راستی از خانواده ی دوستت برایم بگو.
-مادر امیر سالها قبل فوت کرده است و او با پدر و خواهرش که فکر میکنم هم سن و سال تو باشد زندگی میکند.پدرش بیشتر ایام سال را خارج از کشور است.شرکتی در انگلستان دارد که نیمی از سال را آنجا میگذراند و امیر با خواهرش تنها زندگی میکند.از همه مهمتر اینکه خواهر امیر سال سوم ادبیات است.
-چه عالی!
-میدانستم خوشحال میشی ولی فکر نمیکردم این همه علاقه نشان بدی.
-خودم هم نمیدانم چرا ، ولی فکر میکنم باید دختر خوبی باشد.
-خیلی جالب است امکان نداشت تو راجع به کسی اینطور علاقه نشان بدی ، به خصوص وقتی که او را اصلا
ندیده باشی.
-چطور است امشب برای شام او را هم دعوت کنیم تا با او آشنا شوم.
محمد با تعجب نگاهم کرد.گفتم:
-چرا اینطوری نگاهم میکنی؟الان به مادر میگویم.
-صبر کن ، فکر نکنم بیاید.
-آخر برای چی؟
-او دختری ساکت و گوشه گیر است.
-حالا ما دعوت میکنیم حتماً میاد.
-خیلی مطمئنی؟
-نمیدانم چرا ولی حس میکنم باید دختر خوبی باشد.
وقتی با مادر صحبت کردیم از اینکه محمد اینقدر بی فکری کرده است که خواهر او را دعوت نکرده عصبانی شد.پدر آنها خارج از کشور بود و خواهر امیر مجبور بود تنها بماند.
بالاخره مادر تلفنی با امیر صحبت کرد و خواهرش غزل را هم برای شام دعوت کرد.با اینکه آنها قبول نمیکردند ولی با اصرار مادر بالاخره راضی شدند.وقتی محمد با امیر صحبت کرد متوجه شد غزل برای اینکه تنها نباشد قصد داشت به خانه عمه اش برود.محمد کلی از مادر بخاطر فکر خوبش تشکر کرد.
با اخم به محمد نگاه کردم و گفتم:
-این فکر من بود باید از من تشکر کنی.
-حتماً ،قبلاً مراتب تشکرم را به شما ابراز میکنم.
-قبلاً این کار را کرده ای
بعد آرام در گوشش گفتم:با به هم زدن خواستگاری.
و هر دو خندیدیم.
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۲۶-۳-۱۳۹۱, ۱۱:۴۴ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #6
RE: ღ رمان باران عشق ღ
بعد از ظهر پدر زودتر از همیشه به خانه برگشت.با دین من با خوشحالی جعبه شیرینی را به سمتم گرفت و گفت:
-بفرمایید.
نمیدانم چرا اینقدر خوشحال بود شاید چون من به مادر کمک میکردم.شاید هم اهمیتی که من به مهمانی آن شب داده بودم و از اتاقم بیرون آمده بودم خوشحالش کرده بود.
وقتی زنگ در به صدا در آمد من و محمد جلوی در ورودی ایستاده بودیم.خیلی دوست داشتم زودتر آنها را ببینم.برای اولین بار وجود کسی برایم مهم شده بود چون برای محمد مهم بود.محمد خیلی خوشحال به نظر میرسید من هم بخاطر او خودم را بیشتر از حد علاقمند نشان میدادم.کنجکاوی برای دیدن آنها با دیدنشان به تعجب تبدیل شد.
امیر بر عکس تصورم پسری قد بلند و چهارشانه با چشمان سبز تیره و ابروهایش مشکی بود و موهای مشکی صافش که خیلی خوب کوتاه شده بود جلوی پیشانی چینی زیبا میخورد.برعکس تصورم اصلا خجالتی به نظر نمیرسید خیلی راحت با همه سلام و احوال پرسی کرد حتی با من.اصلا رنگ پریده و خجالتی نبود.با اینکه پوستی سفید و صاف داشت ولی رنگ پریده به نظر نمیرسید.غزل دختری لاغر و قد بلند بود با چشمان عسلی و پوستی سفید و کمی رنگ پریده ولی صورتش آرام و مهربان بود.از رفتارش کاملاً معلوم بود که خجالتی و کمروست ، درست بر عکس برادرش.اصلاً صحبت نمیکرد بجز چند کلمه احوال پرسی در بقیه اوقات ساکت بود.وقتی همه وارد سالن پذیرایی شدیم من دسته گل بزرگ و زیبایی که پر از گلهای رز و مریم بود را داخل گلدان گذاشتم.بوی گلها فضای سالن را پر کرده بود.
آن روز هم مثل همیشه پیراهنی سفید و ساده پوشیده بودم و شال بلندی روی سرم گذاشته بودم تا بلندی موهایم را بپوشاند.وقتی با سینی چای وارد سالن شدم همه نشسته بودند.بعد از تعارف چای کنار غزل نشستم.برای پیش آوردن حرف پرسیدم:
-شما باید یکی دو سال از من کوچکتر باشید؟
آرام در حالیکه به زحمت صدایش را می شنیدم گفت:
-من 21 سال دارم.
-ولی خیلی کمتر نشان میدهید.فکر میکردم از من کوچکتر ید ولی دو سال از من بزرگتر هستید.
همان موقع امیر گفت:
-غزل درست برعکس من که بیشتر از سن واقعی ام نشان میدهم کم سنتر به نظر می آید.
مادر پرسید:
-شما چند سالتان است پسرم؟
محمد گفت:
-میتونید حدس بزنید؟
مادر گفت:
-من که نمیتوانم حدس بزنم.
پدر گفت:
-فکر کنم 28 سال داشته باشید.
محمد در عوض امیر گفت:
-اشتباه میکنید.
همه به من نگاه کردند و منتظر اظهار نظرم شدند.گفتم:
-فکر نمیکنم بیشتز از 26 سال داشته باشید.
محمد گفت:
آفرین!چه خواهر باهوشی دارم ، درست حدس زدی.
امیر گفت:
-شما اولین کسی هستید که متوجه سن واقعی ام شدید چون قیافه ام بیشتر از سنم نشان میدهد.
بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم:
-ظاهر هر کسی با درونش فرق دارد و من معمولاً به ظاهر افراد نگاه نمیکنم.
محمد گفت:
-شاید دلیل دقت محبت این است که او به همه چیز توجه میکند تا آنها را روی بوم نقاشی بیاورد و این کار باعث شده نسبت به همه چیز دقیق باشد.
غزل برای اولین بار سکوت را شکست و با خوشحالی پرسید:
-شما نقاشی میکنید؟
محمد گفت:
-بله ، محبت نقاش ماهری است.
من که اصلا علاقه ای به تعریف نداشتم گفتم:
-محمد شوخی میکند.
و با ناراحتی حرف را عوض کردم و گفتم:
-محمد ، لطفا شیرینی تعارف کن.
پدر از امیر پرسید:
-رشته شما روانشناسی است؟
-بله.
مادر گفت:
-حتما خیلی به این رشته علاقه دارید؟رشته شما باعث میشود تا به همه چیز با دقت نگاه کنید بخصوص انسانها و افکار آنها.
-بله ، ولی نه همه انسان ها ، اشخاصی که ناراحتی یا مشکلی دارند و کسانی که جالب و متفاوت هستند بخصوص کسانی که غیر قابل شناخت باشند.
و به من نگاه کردطوری که حس کردم منظورش به من است.یک لحظه از او ترسیدم ، انگار از درونم با خبر بود.در دل فکر کردم علاوه بر هوش و ذکاوتی که دارد فضول هم هست.
محمد گفت:
-هر کسی مشکلی دارد ، امیر برای کمک آماده است.
پدر گفت:
-خوشبختانه ما مشکل نداریم البته دوست داریم در خدمت شما باشیم.
امیر گفت:
-شما لطف دارید ، امیدوارم که هیچوقت مشکلی نداشته باشید.
من لبخند زورکی زدم و به آشپزخانه رفتم.بعد از پذیرایی از مهمان ها مادر گفت:
-چطور است تو وغزل برای آشنایی بیشتر به اتاقت بروید.
من که منتظر این پیشنهاد بودم فوری قبول کردم.
غزل بلند شد نگاهی به برادرش انداخت انگار از او اجازه میگرفت.به همراه هم از سالن خارج شدیم و به اتاقم رفتیم.او با تعجب به دور و اطراف نگاه میکرد.او را دعوت به نشستن کردم.
در حالی که روی کاناپه می نشست به تابلوهای روی دیوار و به دکور اتاقم نگاه میکرد و متوجه شدم همه چیز برایش جالب است.اتاقم ساده ولی قشنگ بود.یک طرف دیوار پر بود از نقاشی ها و طراحی های خودم و چند کپی از نقاشی های معروف.از این کنجکاوی و علاقه اش متوجه اهمیتش به هنر شدم.بعد از تماشای تابلوهای روی دیوار طراحی هایم را آوردم تا ببیند.
برعکس تصورم زیاد هم کم صحبت نبود.وقتی تنها بودیم هر دو صحبت میکردیم.با من احساس راحتی میکرد.حسی مشترک مارا به هم نزدیک میکرد.او از خودش صحبت کرد ، از شعرهایش ف از کتابهای مورد علاقه اش ، از دوستهای داشگاهش ، تنها موردی که با هم اختلاف داشتیم همین دوستانش بودند.در همه موارد نظرمان یکی بود.هر دو عاشق خواندن کتاب بودیم و هنر را دوست داشتیم.آنقدر غرق صحبت شدیم که زمان را فراموش کردیم.فقط وقتی مادر مارا برای خوردن شام صدا کرد متوجه گذشت زمان شدیم.مادر میز را چیده بود و ما سر جایمان نشستیم.امیر وقتی بشقاب قورمه سبزی را دید گفت:
-دست شما درد نکند خانم ایزدی به زحمت افتادید.
-خواهش میکنم ، محمد گفت که شما قورمه سبزی دوست دارید.
-مثل اینکه محمد قبلاً کلی از من تعریف ، فکر نکنید من خیلی شکمو هستم.
محمد گفت:
-این چه حرفی است پسرم ، خودم مایل بودم غذایی که دوست دارید را درست کنم.
موقع خوردن شام پدر از امیر پرسید:
-شما که روانشناسی میخوانید حتماً در جایی هم مشغول هستید.
-من علاوه بر کار در یک آسایشگاه در یک مرکز مشاوره هم مشغول به کار هستم.
مادر پرسید:
-حتماً کار خیلی سختی است؟
-بله ، ولی من خیلی به کارم علاقه دارم و سختی ها را تحمل میکنم.
محمد گفت:
-در کار امیر چون هدف کمک کردن به انسان هاست سختی ها و مشکلات زیادی وجود دارد.
امیر گفت:
-در کار روانشناسی بیشتر خستگی روح و فکر است که آدم را از پا در می آورد.
مادر گفت:
-در عوض این کار کلی ثواب دارد ، درست مثل پزشکی.
من که تا آن لحظه ساکت بودم ناخوداگاه گفتم:
-شاید هم کمی بیشتر.
همه با تعجب نگاهم کردند.فوری گفتم:
-به نظر من روح که مریض باشد جسم را هم تحت تأثیر قرار میدهد به همین خاطر روانشناسی هم به روح کمک میکند و هم به جسم.
محمد گفت:
-حق با محبت است.
امیر با دقت تگاهم میکرد و به حرفهایم گوش میداد.
پدر گفت:
-پس وظیفه ی یک روانشناس از پزشک هم بیشتر و سخت تر است.
مادر گفت:
-امیدوارم هر دو موفق باشید چون نیت شما و محمد خدمت به مردم است.
بعد از خوردن شام امیر بعد از کلی تعریف از دست پخت مادر بلند شد تا در جمع کردن ظرف ها کمک کند.مادر به محمد اشاره کرد تا مانع امیر شود.
امیر گفت:
-خانم ایزدی من عادت دارم ، این کار را دوست دارم.
محمد گفت:
-با اینکه در خانه ما کار با آقایان است و من بجای محبت کار میکنم ولی این مسئله در مورد مهمان ها مصداق نیست.
چشم غره ای به محمد رفتم ، محمد فوری گفت:
-ببخشید محبت خانم منظوری نداشتم.
مادر خندید و گفت:
-محمد اینطور که میگویی همه باور میکنند.
امیر گفت:
-من با اخلاق محمد آشنا هستم و از شوخی هایش خبر دارم.
همه به سالن برگشتیم.پدر از امیر راجع به کار پدرش پرسید.بعد از تعارف چای به همه کنار غزل نشستم و رو به پدر
گفتم:
-اگر بدانید غزل چه شعرهایی میگوید.
غزل از خجالت سرخ شد و گفت:
-محبت جان خجالتم میدهند.
پدر با خوشحالی گفت:
-چقدر عالی!اگر اشکالی ندارد یکی از شعرهایت را برایمان بخوان دخترم.من هم عاشق شعر هستم.
غزل که از فرط خجالت گونه هایش سرخ شده بود این پیشنهاد را پذیرفت و از کیفش دفتر شعرش را بیرون آورد و با رودربایستی گفت:
-اگر اشکالی ندارد محبت شعرم را بخواند.
با تعجب گفتم:
-چرا؟بهتر است خودت بخوانی.هر کس شهر خودش را بهتر میخواند.
-لطفاً تو بخوان ، فکر میکنم بهتر از من بخوانی.
وقتی اصرار او را دیدم قبول کردم.مادر هم کنار پدر نشست و گفت:
-شما هم مثل محبت هنرمند هستید؟چقدر خوب ، بالاخره کسی پیدا شد تا مورد علاقه محبت قرار بگیرد.
امیر با تعجب نگاهی به من انداخت و من فوری به دفتر نگاه کردم.حتما از اینکه دختری چنین بی توجه و غیر عادی میدید تعجب کرده بود.
غزل گفت:
-خانم ایزدی شما لطف دارید ولی شعرهای من در برابر تابلوهای نقاشی محبت هیچ است.
-شکسته نفسی میکنی غزل جان ، من شعرهایت را خواندم عالی هستند.
-ولی هر کسی از شعر نو خوشش نمیاد.
-من که عاشق شعر سپید سهتم.مخصوصا اگر ساده و گویا باشد.فکر کنم خودت شعر را بخوانی بهتر باشد.
امیر که میدانست خواهرش خجالت میکشد رو به من کرد و گفت:
-محبت خانم لطف کنید و زحمت خواندنش را شما بکشید.
دیگر نمی توانستم مخالفت کنم ، بدون تعارف نگاهی به شعر انداختم و شروع به خواندن کردم:
من کوچ خواهم کرد
تا رفیع ترین قله خورشید
تا سپیدترین جاده ی امید
تا عمیق ترین لحظه های نیایش
آنجا که دیوارها فاصله نیندازند.
و کوچه ها نشان از غربت در دل نداشته باشند
آنجا که آسمانش آبی ست
شب هایش مهتابی ست
و عشق بیداری ست
آنجا که دوستی ابدی ست
و زندگی پر ز معنی ست
جایی که در آن ،
روی گلبرگ سرخ گونه ی دلم
جای پای باران خالی ست.
صدایم میلرزید ، حرفهای دل خودم را می شنیدم.آنقدر صدایم آرام و گوشنواز شده بود که خودم تعجب کردم.همه ساکت شده بودند.سرم را بلند کردم.چشمم به اولین کسی که خورد امیر بود.یک لحظه نگاهمان با هم یکی شد.نمیدانم چند ثانیه طول کشید فوری سرم را پایین انداختم.او هم به غزل نگاه کرد ؛ نگاهش خیلی چیزها در خود داشت ، حس کردم فکرم را خوانده است.شاید میخواست مانند یکی از بیمارهایش مرا بشناسد ولی فهمیده بود حرفهای دل من با غزل یکی است.آنقدر عمیق و با احساس خوانده بودم که امیر را در فکر فرو برده بود.پدر کلی تعریف کرد البته از شعر غزل.
محمد هم گفت:
-چیزی در شعر شما بود که برای من آشنا بود انگار حرفهای محبت را میزدید.
-از اینکه اینقدر خوب متوجه شدی ممنونم داداش محمد.
-عالی بود.
پدر گفت:
با اینکه من اشعار کلاسیک را بیشتر می پسندم بخصوص غزلیات حافظ را ولی شعر شما هم ساده و زیبا بود.حرف دل جوان ها بود.
مادر خندید و گفت:
-یاد جوانی هایت افتادی ، مگر نه؟
-مگر فکر میکنی پیر شده ام؟!خانم عزیز من هنوز جوان هستم.
محمد گفت:
-پدر از همه ما جوان تر است.دل باید جوان باشد که هست.البته دل پدر نه دلهای ما.
-این چه حرفی است؟دل شما جوان ها از همه جوان تر است ولی شما قدرش را نمیدانید.
امیر گفت:
-حق با شماست آقای ایزدی ، ما جوانها قدر دلمان را که نمیدانیم هیچ ، قدر پاکی و صداقت نگاهمان را هم نمیدانیم.خیلی ها فکر میکنند جوانی و جوانی کردن به پوشیدن لباس های رنگارنگ و جورواجور و رفتن به مهمانی های آنچنانی و شلوغ کردن و ویراژ دادن با ماشین در خیابان هاست.
پدر گفت:
-البته شما که از این دسته جوانها نستید.امیدوارم همه جوان ها قدر سادگی و جوانی شان را بدانند.
وقت خداحافظی غزل از من دعوت کرد به خانه آنها بروم.او هم مثل من تنها بود.امیر هم بعد از تشکر از پدر و مادر با امید به اینکه موقعیتی پیش بیاید تا زحمت ما را جبران کند خداحافظی کرد.
شب از خوشحالی پیدا کردن یک دوست خوب خیلی زود خوابم برد.صبح که از خواب بیدار شدم مادر را دیدم که با غزل صحبت کیرد.غزل تلفن کرده بود تا از مادر تشکر کند.فوری از رختخواب بیرون آمدم و با او صحبت کردم.به دوستی با من علاقه نشان میداد و میخواست تا دوباره یکدیگر را ببینیم.با اینکه زیاد از بیرون رفتن خوشم نمی آمد به خصوص رفتن به خانه دوستانم ولی او آنقدر اصرار کرد که بالاخره قبول کردم فردا به دیدنش بروم.از خوشحالی خندید و گفت که از امروز لحظه شماری میکند.خوشحالی او روی من هم اثر گذاشته بود.از لحن ساده ی او خوشم می آمد.بعد از خداحافظی مادر صدایم کرد و پیراهنی را به دستم داد و گفت:
-امتحانش کن.
با تعجب پرسیدم:
-این دیگه چیه؟
-با اینکه مطابق سلیقه تو لباس خریدن کار مشکلی بود ولی این کار را انجام دادم.تو که هیچوقت به فکر خودت نیستی.
پیراهن به رنگ لیمویی بود و حاشیه ای با گلهای ریز آفتابگردان داشت.واقعاً زیبا بود.دیگر نمی توانستم مخالفت کنم.پیراهن را پوشیدم.چقدر بهم می آمد.لبه ی آستین و پایین دامن پر از گلهای زرد و نارنجی آفتابگردان بود.موهایم را بالای سرم جمع کردم.مادر تا مرا دید لبخند زد.فهمیدم خیلی خوشحال شده است.لباس درست اندازه ام بود و رنگ آن به صورتم می آمد.
-نمیدانم چرا هیچوقت لباس این رنگی نمیخری؟
-میدانید که من فقط رنگ سفید را دوست دارم.
-ولی وقتی این همه رنگ قشنگ در دنیا هست که همه آنها به صورت زیبای تو میاد چرا باید فقط لباس سفید بپسندی؟
-برای اینکه دوست دارم ساده باشم.سفید هم رنگ سادگی و پاکی است.اینطوری حس میکنم دور از تجملات و زرق و برق زندگی هستم.
-ولی سادگی و پاکی که فقط به لباس نیست.
-میدانم مادر با این حال دوست ندارم لباس های جلف و نامناسبی که بعضی دخترها می پوشند بخرم.
-ولی این پیراهن جدای لباسهای دیگر است ، مگر نه؟
-بله چون انتخاب شماست.
-حالا اگر دوست داری برای امشب این پیراهن را بپوش.
-امشب؟!
-برای امشب مهمان داریم.
-راستی ، چه مهمان مهمی برای امشب دعوت شده که باید پیراهن و لباس رسمی بپوشم.
-خانم شکوهی و پسرش.
اخم کردم و گفتم:
-ولی من گفتم قصد ازدواج ندارم.
-حالا کی گفته ازدواج کن.بگذار بیایند خواستگاری شاید پسرک آدم خوبی بود.
-ولی من دوست ندارم امیدوار شوند.
مادر با لجبازی گفت:
-شاید خوب باشد و تو خوشت بیاید.چرا قبول نکنی؟
-قبلاً هم گفتم قصد ازدواج ندارم نه با این و نه با هیچ خواستگار دیگری.
-تو دختری جوان و زیبا هستی باید قدر جوانی ات را بدانی ، چند سال دیگر که این فرور جوانی ات را کنار گذاشتی پشیمان میشوی ولی دیگر پشیمانی سودی نخواهد داشت.من و پدرت خیر و صلاح تو را میخواهیم.
-چرا نمیگذارید آنطوری که دوست دارم زندگی کنم؟
مادر با ناراحتی گفت:
-تا به حال هر طور که دوست داشتی زندگی کردی ما که چیزی غیر از این نمیخواهیم ، حالا هم حرف مادر را گوش کن.
-نمیتوانم.
-ولی ما قرار گذاشته ایم.
-بهتر است قرار را بهم بزنید ، اصلا بگویید که من ازدواج نمیکنم.شما بدون اینکه به من چیزی بگویید قرار گذاشتید؟
-حتما اگر میگفتیم مثل دفعات قبل قبول نمیکردی.
بالاخره بغضی که راه گلویم را بسته بود ترکید و اشکم سرازیر شد.گفتم:
-من اصلا آمادگی ندارم.
-حالا چرا گریه میکنی؟
دیگر طاقت نیاوردم به اتاقم رفتم و در را بستم.روی تخت دراز کشیدم و افکار پریشانم را متمرکز کردم.به سقف خیره شده بودم.نمیدانم چند ساعت همینطوری بودم فکر کردم که بالاخره محمد آمد.مثل همیشه رازدار و غمخوارم به دادم رسید.
با دیدن او روی تخت نشستم.کنارم نشست و گفت:
-سلام خدمت خواهر کوچک مهربانم.
از لحن شوخش معلوم بود که خیلی سرحال است.
-سلام داداش محمد.طوری میگویی خواهر کوچولو که انگار بچه ای لوس هستم که دلم عروسک میخواهد.
محمد خندید و گفت:
-با بچه ی لوس بودنت موافقم.
-هر چه دوست داری بگو.
بغض کرده بودم.متوجه شد حوصله ندارم.گفت:
-چی شده؟خیلی ناراحتی؟
-خیلی به موقع اومدی میخواتسم با تو صحبت کنم.
-اول اشکهایت رو پاک کن و بعد برایم حرف بزن.
اشک هایم را که سرازیر شده بود با دست پاک کردم و با دلخوری گفتم:
-نمیخواهم ازدواج کنم.
محمد لبخند زد و گفت:
-خیالت راحت باشد قرار خواستگاری به هم خورد.
-جدی میگی؟!
-این دفعه را بله ، به مادر گفتم تماس بگیرد و بهانه ای بیاورد.
-بگو ببینم نکند تو مهره مار داری که هر بار مادر را راضی میکنی؟
-این دیگر آخرین بار بود.فکر نکنم دفعه بعد بتوانم.
-اشکالی ندارد خیلی خوشحالم ، ازت ممنونم.باورم نمیشود.
-با اینکه تو را درک میکنم ولی خواهش میکنم کمی هم به فکر دیگران باش.
-سعی میکنم باشه.
برای اینکه حرف را عوض کنم دستم را دور گردنش انداختم و صورتش را بوسیدم و گفتم:
-داداش خوبم تو خیلی مهربانی.
او هم فوری لبخند زد و فراموش کرد که میخواست نصیحتم کند.
بعد فوری حرف غزل را پیش کشیدم و گفتم که از من دعوت کرده به خانه شان بروم و من هم قبول کرده ام.
-راستی؟!فکر نمکیردم قبول کنی.هیچوقت خانه ی هیچکدام از دوستانت نمیرفتی ، چطور این بار قبول کردی؟!
-چرا باید قبول نمیکردم؟غزل با همه فرق دارد.یک حسی به من میگوید که او میتوناد دوست خوبی برایم باشد و با دیگران فرق دارد.درست مثل خودم است.
-درست مثل من و امیر و همان حسی که به او دارم.خوشحالم که اینطور فکر میکنی و کسی پیدا شده تا به او اطمینان کنی.
-دلم میخواهد غزل را بیشتر بشناسم ، او درست مثل من عاشق است ، عاشق خیلی چیزهایی که من هم هستم ؛ طبیعت ، کتاب ، نقاشی ، شعر و خیلی چیزهای دیگر.غزل مثل من تنهاست.
-و درست مثل تو ساده ، آرام و ساکت.
یک لحظه از این حرف محمد تعجب کردم.چقدر دقیق راجع به غزل نظر میداد.وقتی به او نگاه کردم متوجه شدم حرفهایش بدون منظور است و احساسی غیر از حس خواهرانه و دوستانه در کلامش نیست.
-نوعی سادگی و پاکی در او و شعرهایش هست که دوست دارم به تصویر بکشم.
محمد لبخند زد.ظاهراً حرفهایم باعث خوشحالی اش شده بود.گفتم:
-خیلی ممنونم که ما را با هم آشنا کردی.
محمد در حالیکه از اتاق بیرون میرفت گفت:
-باید از امیر ممنون باشی چون غزل خواهر اوست.
وقتی بیرون رفت با خودم گفتم:"ازت ممنونم امیر آقا دوست مرموز و غریب داداش محمد."
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۲۷-۳-۱۳۹۱, ۰۱:۱۳ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد