تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
Famous stories with translation



He came into the room to shut the windows while we were still in bed and I saw he looked ill. He was shivering, his face

was white, and he walked slowly as though it ached to move.

"What's the matter, Schatz?"

"I've got a headache. "

"You better go back to bed."

"No. I'm all right."

"You go to bed. I'll see you when I'm dressed."

But when I came back downstairs he was dressed, sitting by the fire, looking a very sick and miserable boy of nine years. When I put my hand on his forehead I knew he had a fever.

"You go up to bed, " I said, "you're sick."

"I'm all right," he said.

When the doctor came he took the boy's temperature.

"What is it?" I asked him.

"One hundred and two. "

Downstairs, the doctor left three different medicines in different coloured capsules with instructions for giving them. One was to bring down the fever, another a purgative, the third to overcome an acid condition. The germs of influenza can only exist in an acid condition, he explained. He seemed to know all about influenza and said there was nothing to worry about if the fever did not go above one hundred and four degrees. This was a light epidemic of flu and there was no danger if you avoided pneumonia.

Back in the room I wrote the boy's temperature down and made a note of the time to give the various capsules.

"Do you want me to read to you?"

"All right. If you want to, " said the boy. His face was very white and there were dark areas under his eyes. He lay still in the bed and seemed very detached from what was going on.

I read aloud from Howard Pyle's Book of Pirates; but I could see he was not following what I was reading.

"How do you feel, Schatz?" I asked him.

"Just the same, so far, " he said.

I sat at the foot of the bed and read to myself while I waited for it to be time to give another capsule. It would have been natural for him to go to sleep, but when I looked up he was looking at the foot of the bed, looking very strangely.

"Why don't you try to go to sleep? I'll wake you up for the medicine."

"I'd rather stay awake. "

After a while he said to me, "You don't have to stay in here with me. Papa, if it bothers you."

"It doesn't bother me."

"No, I mean you don't have to stay if it's going to bother you."

I thought perhaps he was a little light-headed and after giving him the prescribed capsule at eleven o'clock I went out for a while.

It was a bright, cold day, the ground covered with a sleet that had frozen so that it seemed as if all the bare trees, the bushes, the cut brush and all the grass and the bare ground had been varnished with ice. I took the young Irish setter for a little walk up the road and along a frozen creek, but it was difficult to stand or walk on the glassy surface and the red dog slipped and slithered and I fell twice, hard, once dropping my gun and having it slide over the ice.

We flushed a covey of quail under a high clay bank with overhanging brush and I killed two as they went out of sight over the top of the bank. Some of the covey lit in trees, but most of them scattered into brush piles and it was necessary to jump on the ice-coated mounds of brush several times before they would flush. Coming out while you were poised unsteadily on the icy, springy brush they made difficult shooting and I killed two, missed five, and started back pleased to have found a covey so close to the house and happy there were so many left to find on another day.

At the house they said the boy had refused to let anyone into the room.

"You can't come in, " he said. "You mustn't get what I have. "

I went up to him and found him in exactly the position I had left him, white-faced, but with the tops of his cheeks flushed by the fever, staring still, as he had stared, at the foot of the bed.

I took his temperature.

"What is it?"

"Something like a hundred, " I said. It was one hundred and two and four tenths.

"It was a hundred and two, " he said.

"Who said so?"

"The doctor."

"Your temperature is all right, " I said. "It's nothing to worry about. "

"I don't worry," he said, "but I can't keep from thinking."

"Don't think, " I said. "Just take it easy. "

"I'm taking it easy, " he said and looked straight ahead. He was evidently holding tight onto himself about something.

"Take this with water. "

"Do you think it will do any good?"

"Of course it will."

I sat down and opened the Pirate book and commenced to read, but I could see he was not following, so I stopped.

"About what time do you think I'm going to die?" he asked.


"About how long will it be before I die?"

"You aren't going to die. What's the matter with you?"

"Oh, yes, I am. I heard him say a hundred and two. "

"People don't die with afever of one hundred and two. That's a silly way to talk."

"I know they do. At school in France the boys told me you can't live with forty-four degrees. I've

got a hundred and two. "

He had been waiting to die all day, ever since nine o'clock in the morning.

"You poor Schatz, " I said. "Poor old Schatz. It's like miles and kilometers. You aren't going to die. That's a different thermometer. On that thermometer thirty-seven is normal. On this kind it's ninety-eight. "

Absolutely," I said. "It’s like miles and kilometres we make when we do seventy in the car?"

"Are you sure?"

"Oh," he said.

But his gate at the foot of the bed relaxed slowly. The hold over himself relaxed too, finally , and

the next day it was very slack and he cried very easily at little things that were of no importance.

ترجمه فارسی داستان انتظار یک روزه

ارنست همینگوی

اومد تو اتاق تا پنجره رو ببنده، زماني که ما خوابيده بوديم، اما من ديدمش که مريض به نظر مي رسيد. مي لرزيد و صورتش مثل گچ سفيد شده بود و آروم راه مي رفت، انگار حرکت براش دردناک بود.
چي شده شاتز (به آلماني=عزيزم) ؟
سردرد دارم.
بهتره برگردي تو تخت خواب.
نه، حالم خوبه.
برو تو تخت خواب، لباس مي پوشم ميام مي بينمت.
اما وقتي رفتم پايين، لباس پوشيده بود و نشسته بود کنار آتش، به نظر يه پسر نه ساله ي خيلي مريض و بيچاره ميومد. وقتي دستم رو گذاشتم رو پيشونيش فهميدم تب داره.
برو تو تخت خواب! بهش گفتم: تو حالت خوب نيست!
وقتي دکتر اومد درجه حرارت پسر رُ گرفت.
از دکتر پرسيدم چنده؟
صد و دو.

طبقه ي پايين، دکتر سه جور داروي مختلف با کپسول هاي رنگي متفاوت با دستور استفاده ي هر کدوم رُ داد. يکي واسه پايين آوردن تب، يه مهسل و سومي هم واسه غلبه بر محيط اسيدي. ميکروب هاي آنفولانزا فقط در محيط هاي اسيدي مي تونن زندگي کنن، توضيح داد. به نظر رسيد همه چيز رُ در مورد آنفولانزا ميدونه و گفت هيچ نگراني در مورد تب، اگه بالاي صد و چهار نره، وجود نداره. اين فقط يه واگير آنفولانزاي سبک بود و اگه نذارين ذات الريه بشه، هيچ خطري نداره.
برگشتم تو اتاق و دماي پسر رُ رو کاغذ نوشتم، به همراه ساعتي که بايد کپسول هاي مختلف رُ بخوره.

مي خواي واسه ت کتاب بخونم؟
پسر گفت:باشه، اگه دوست داري.
رنگ صورتش خيلي سفيد شده بود و زير چشماش قسمت هاي تيره رنگي بود. آروم رو تخت خوابيد و به نظر مي رسيد از تو يه دنياي ديگه ست و نميديد چي داره دور و بر ش ميگذره.
با صداي بلند از رو «کتاب دزدان دريايي» هُروارد پلي شروع کردم به خوندن اما مي ديدم که داستان رُ دنبال نمي کنه..
ازش پرسيدم:حالت چه طوره شاتز؟
جواب داد:مثل قبل.
نشستم ته تخت و واسه خودمشروع کردم به خوندم و صبر کردم تا موقع دادن کپسول بعدي بشه. واسه ي اون طبيعي بود که خوابش ببره، اما وقتي نگاش کردم ديدم داره پاي تخت رُ نگاه مي کنه، با يه طرز عجيبي.
چرا سعي نمي کني بخوابي؟ واسه قرص بعدي بيدارت مي کنم.
ترجيح ميدم بيدار بمونم.
بعد از مدتي بهم گفت: اگه زحمته، مجبور نيستي اينجا با من بموني بابا.
زحمتي نيست.
نه، منظورم اينه که مجبور نيستي بموني، اگه داره اذيتت مي کنه.

فکر کردم شايد يه کم سردرد داره و بعد از دادن کپسول تجويز شده، ساعت يازده. واسه مدت زماني رفتم بيرون.يه روز سردِ درخشان بود، زمين با برف و تگرگ پوشيده شده بود و يخ زده بود، جوري که به نظر مي رسيد همه ي درختان عريان و بوته ها يخ ده باشن. بوته هاي کنده شده و چمن ها صيقلي شده بودن با يخ. من توله سگ جوون ايرلندي م رُ برداشتم بريم يه قدمي بزنيم بالاي جاده و در امتداد نهر، اما سخت بود وايسادن يا راه رفتن بر سطح شيشه اي زمين و سگ قرمز لغزيد و سر خورد و من هم دو بار افتادم. به طور سخت، يکبار تفنگ م رُ انداختم در حالي که اونو سر دادم روي يخ ها.
يه دسته کبک رُ از قسمت مرتفعي از ساحل رُسي پرونديم و در حالي که از تيررس بالاي ساحل دور مي شدن، من دو تاشون رُ کشتم. بعضي از کبک ها به طرف درخت ها فرار کردن اما اکثرشون بين انبوه بوته هاي پراکنده شدن و لازم بود از رو تپه ي يخ بسته (که از انبوه بوته ها درست شده بود) بپرن قبل از اين که بخوان در برن. غلبه براي حفظ تعادل رو يه بوته ي بخز زده ي مرتجع تيراندازي رُ سخت مي کرد؛ دو تا کشته و پنج تا خطا و برگشتم خوشحال از اين که يه دسته کبک نزديک خونه پيدا کردم و خوشحال از اين که خيلي هاشون باقي موندن واسه يه روز ديگه.

تو خونه، گفتن پسر قبول نکرده اجازه بده کسي وارد اتاق بشه.
اجازه نداري بياي تو. گته بوده: نبايد چيزايي که دارم رُ ازم بگيري.
رفتم بالا پيشش و اونو دقيقا در موقعیتي ديدم که ترکش کرده بودم. صورت رنگ پريده، اما سر گونه هاش به خاطر تب سرخ شده بود، آروم خيره شده بود. همون طور که قبلا آروم به پايين تخت خيره شده بود..
دره حرارت ش رُ گرفتم.
بهش گفتم: حدود صد....... صد و دو بود.
اون گفت:صد و دو بود،
کي گفته اينو؟
من گفتم:درجه حرارتت نرماله، مشکلي نيست. چيزينيست که نگرانش بشي.
گفت:نگران نيستم. اما نمي تونم جلو فکر کردنم رُ بگيرم.
بهش گفتم:فکر نکن! فقط سخت نگير.
گفت : سخت نمي گيرمش! و مستقيم به جلو نگاه کرد. بديهي بود داره در مورد يه چيزي، شديدا جلو خودش رُ ميگيره.
اينو با آب بخور.
فکر مي کني هيچ فايده اي داشته باشه؟
البته که داره

من نشستم و کتاب «دزدان دريايي» رُ باز کردم و شروع کردم به خوندن. اما ميديدم دنبال نمي کنه، در نتيجه ديگه نخوندم.
حدودا کي فکر مي کني من مي ميرم؟ اون پرسيد.
چه قدر طول مي کشه تا من بميرم؟
قرار نيست بميري.. تو چت شده؟
چرا، هست. من شنيدم اون گفت صد و دو.
هيچ کي از تب صد و دو درجه نمرده. اين يه موضوع چرنده واسه حرف زدن.
ميدونم که مي ميرم. تو مدرسه يه پسر فرانسوي بهم گفت که نمي توني با چهل و چهار درجه تب زنده بموني. من الآن درجه حرارتم صد و دو هست.

تمام مدت منتظر بوده که بميره، حتی از ساعت نه صبح.

شاتز بيچاره! اين مثل مايل و کيلومتر هست. تو قرار نيست بميري. اون يه دماسنج متفاوت هست. با اون دماسنج، درجه ي سي و هفت طبيعي هست و رو اين دماسنج نود و هشت.
کاملاً ! اين مثل مايل و کيلومتر هست، مي دوني؟ ما چند کيلومتر ميريم وقتي هفتاد مایل با ماشين حرکت مي کنيم؟
اون گفت: اوه!
اما چشم دوختنش به پايين تخت خواب يواش يواش راحت (شل) شد. اين که خودش رُ گرفته بود هم آروم شد. بالاخره روز بعدش خيلي رها شد و خيلي ساده به خاطر چيزاي بي ارزش گريه کرد..

ارنست همینگوی
ترجمه : مهدی . ه . ا

پاسخ }
The Bet

Anton Chekhov

It was a dark autumn night. The old banker was walking up and down his study and remembering how, fifteen years before, he had given a party one autumn evening. There had been many clever men there, and there had been interesting conversations. Among other things they had talked of capital punishment. The majority of the guests, among whom were many journalists and intellectual men, disapproved of the death penalty. They considered that form of punishment out of date, immoral, and unsuitable for Christian States. In the opinion of some of them the death penalty ought to be replaced everywhere by imprisonment for life. "I don't agree with you," said their host the banker. "I have not tried either the death penalty or imprisonment for life, but if one may judge a priori, the death penalty is more moral and more humane than imprisonment for life. Capital punishment kills a man at once, but lifelong imprisonment kills him slowly. Which executioner is the more humane, he who kills you in a few minutes or he who drags the life out of you in the course of many years?"
"Both are equally immoral," observed one of the guests, "for they both have the same object - to take away life. The State is not God. It has not the right to take away what it cannot restore when it wants to."
Among the guests was a young lawyer, a young man of five-and-twenty. When he was asked his opinion, he said:
"The death sentence and the life sentence are equally immoral, but if I had to choose between the death penalty and imprisonment for life, I would certainly choose the second. To live anyhow is better than not at all."
A lively discussion arose. The banker, who was younger and more nervous in those days, was suddenly carried away by excitement; he struck the table with his fist and shouted at the young man:
"It's not true! I'll bet you two million you wouldn't stay in solitary confinement for five years."
"If you mean that in earnest," said the young man, "I'll take the bet, but I would stay not five but fifteen years."
"Fifteen? Done!" cried the banker. "Gentlemen, I stake two million!"
"Agreed! You stake your millions and I stake my freedom!" said the young man.
And this wild, senseless bet was carried out! The banker, spoilt and frivolous, with millions beyond his reckoning, was delighted at the bet. At supper he made fun of the young man, and said:
"Think better of it, young man, while there is still time. To me two million is a trifle, but you are losing three or four of the best years of your life. I say three or four, because you won't stay longer. Don't forget either, you unhappy man, that voluntary confinement is a great deal harder to bear than compulsory. The thought that you have the right to step out in liberty at any moment will poison your whole existence in prison. I am sorry for you."
And now the banker, walking to and fro, remembered all this, and asked himself: "What was the object of that bet? What is the good of that man's losing fifteen years of his life and my throwing away two million? Can it prove that the death penalty is better or worse than imprisonment for life? No, no. It was all nonsensical and meaningless. On my part it was the caprice of a pampered man, and on his part simple greed for money ..."
Then he remembered what followed that evening. It was decided that the young man should spend the years of his captivity under the strictest supervision in one of the lodges in the banker's garden. It was agreed that for fifteen years he should not be free to cross the threshold of the lodge, to see human beings, to hear the human voice, or to receive letters and newspapers. He was allowed to have a musical instrument and books, and was allowed to write letters, to drink wine, and to smoke. By the terms of the agreement, the only relations he could have with the outer world were by a little window made purposely for that object. He might have anything he wanted - books, music, wine, and so on - in any quantity he desired by writing an order, but could only receive them through the window. The agreement provided for every detail and every trifle that would make his imprisonment strictly solitary, and bound the young man to stay there exactly fifteen years, beginning from twelve o'clock of November 14, 1870, and ending at twelve o'clock of November 14, 1885. The slightest attempt on his part to break the conditions, if only two minutes before the end, released the banker from the obligation to pay him the two million.
For the first year of his confinement, as far as one could judge from his brief notes, the prisoner suffered severely from loneliness and depression. The sounds of the piano could be heard continually day and night from his lodge. He refused wine and tobacco. Wine, he wrote, excites the desires, and desires are the worst foes of the prisoner; and besides, nothing could be more dreary than drinking good wine and seeing no one. And tobacco spoilt the air of his room. In the first year the books he sent for were principally of a light character; novels with a complicated love plot, sensational and fantastic stories, and so on.
In the second year the piano was silent in the lodge, and the prisoner asked only for the classics. In the fifth year music was audible again, and the prisoner asked for wine. Those who watched him through the window said that all that year he spent doing nothing but eating and drinking and lying on his bed, frequently yawning and angrily talking to himself. He did not read books. Sometimes at night he would sit down to write; he would spend hours writing, and in the morning tear up all that he had written. More than once he could be heard crying.
In the second half of the sixth year the prisoner began zealously studying languages, philosophy, and history. He threw himself eagerly into these studies - so much so that the banker had enough to do to get him the books he ordered. In the course of four years some six hundred volumes were procured at his request. It was during this period that the banker received the following letter from his prisoner:
"My dear Jailer, I write you these lines in six languages. Show them to people who know the languages. Let them read them. If they find not one mistake I implore you to fire a shot in the garden. That shot will show me that my efforts have not been thrown away. The geniuses of all ages and of all lands speak different languages, but the same flame burns in them all. Oh, if you only knew what unearthly happiness my soul feels now from being able to understand them!" The prisoner's desire was fulfilled. The banker ordered two shots to be fired in the garden.
Then after the tenth year, the prisoner sat immovably at the table and read nothing but the Gospel. It seemed strange to the banker that a man who in four years had mastered six hundred learned volumes should waste nearly a year over one thin book easy of comprehension. Theology and histories of religion followed the Gospels.
In the last two years of his confinement the prisoner read an immense quantity of books quite indiscriminately. At one time he was busy with the natural sciences, then he would ask for Byron or Shakespeare. There were notes in which he demanded at the same time books on chemistry, and a manual of medicine, and a novel, and some treatise on philosophy or theology. His reading suggested a man swimming in the sea among the wreckage of his ship, and trying to save his life by greedily clutching first at one spar and then at another.
The old banker remembered all this, and thought:
"To-morrow at twelve o'clock he will regain his freedom. By our agreement I ought to pay him two million. If I do pay him, it is all over with me: I shall be utterly ruined."
Fifteen years before, his millions had been beyond his reckoning; now he was afraid to ask himself which were greater, his debts or his assets. Desperate gambling on the Stock Exchange, wild speculation and the excitability whic h he could not get over even in advancing years, had by degrees led to the decline of his fortune and the proud, fearless, self-confident millionaire had become a banker of middling rank, trembling at every rise and fall in his investments. "Cursed bet!" muttered the old man, clutching his head in despair "Why didn't the man die? He is only forty now. He will take my last penny from me, he will marry, will enjoy life, will gamble on the Exchange; while I shall look at him with envy like a beggar, and hear from him every day the same sentence: 'I am indebted to you for the happiness of my life, let me help you!' No, it is too much! The one means of being saved from bankruptcy and disgrace is the death of that man!"
It struck three o'clock, the banker listened; everyone was asleep in the house and nothing could be heard outside but the rustling of the chilled trees. Trying to make no noise, he took from a fireproof safe the key of the door which had not been opened for fifteen years, put on his overcoat, and went out of the house.
It was dark and cold in the garden. Rain was falling. A damp cutting wind was racing about the garden, howling and giving the trees no rest. The banker strained his eyes, but could see neither the earth nor the white statues, nor the lodge, nor the trees. Going to the spot where the lodge stood, he twice called the watchman. No answer followed. Evidently the watchman had sought shelter from the weather, and was now asleep somewhere either in the kitchen or in the greenhouse.
"If I had the pluck to carry out my intention," thought the old man, "Suspicion would fall first upon the watchman."
He felt in the darkness for the steps and the door, and went into the entry of the lodge. Then he groped his way into a little passage and lighted a match. There was not a soul there. There was a bedstead with no bedding on it, and in the corner there was a dark cast-iron stove. The seals on the door leading to the prisoner's rooms were intact.
When the match went out the old man, trembling with emotion, peeped through the little window. A candle was burning dimly in the prisoner's room. He was sitting at the table. Nothing could be seen but his back, the hair on his head, and his hands. Open books were lying on the table, on the two easy-chairs, and on the carpet near the table.
Five minutes passed and the prisoner did not once stir. Fifteen years' imprisonment had taught him to sit still. The banker tapped at the window with his finger, and the prisoner made no movement whatever in response. Then the banker cautiously broke the seals off the door and put the key in the keyhole. The rusty lock gave a grating sound and the door creaked. The banker expected to hear at once footsteps and a cry of astonishment, but three minutes passed and it was as quiet as ever in the room. He made up his mind to go in.
At the table a man unlike ordinary people was sitting motionless. He was a skeleton with the skin drawn tight over his bones, with long curls like a woman's and a shaggy beard. His face was yellow with an earthy tint in it, his cheeks were hollow, his back long and narrow, and the hand on which his shaggy head was propped was so thin and delicate that it was dreadful to look at it. His hair was already streaked with silver, and seeing his emaciated, aged-looking face, no one would have believed that he was only forty. He was asleep ... In front of his bowed head there lay on the table a sheet of paper on which there was something written in fine handwriting.
"Poor creature!" thought the banker, "he is asleep and most likely dreaming of the millions. And I have only to take this half-dead man, throw him on the bed, stifle him a little with the pillow, and the most conscientious expert would find no sign of a violent death. But let us first read what he has written here ... "
The banker took the page from the table and read as follows:
"To-morrow at twelve o'clock I regain my freedom and the right to associate with other men, but before I leave this room and see the sunshine, I think it necessary to say a few words to you. With a clear conscience I tell you, as before God, who beholds me, that I despise freedom and life and health, and all that in your books is called the good things of the world.
"For fifteen years I have been intently studying earthly life. It is true I have not seen the earth nor men, but in your books I have drunk fragrant wine, I have sung songs, I have hunted stags and wild boars in the forests, have loved women ... Beauties as ethereal as clouds, created by the magic of your poets and geniuses, have visited me at night, and have whispered in my ears wonderful tales that have set my brain in a whirl. In your books I have climbed to the peaks of Elburz and Mont Blanc, and from there I have seen the sun rise and have watched it at evening flood the sky, the ocean, and the mountain-tops with gold and crimson. I have watched from there the lightning flashing over my head and cleaving the storm-clouds. I have seen green forests, fields, rivers, lakes, towns. I have heard the singing of the sirens, and the strains of the shepherds' pipes; I have touched the wings of comely devils who flew down to converse with me of God ... In your books I have flung myself into the bottomless pit, performed miracles, slain, burned towns, preached new religions, conquered whole kingdoms ...
"Your books have given me wisdom. All that the unresting thought of man has created in the ages is compressed into a small compass in my brain. I know that I am wiser than all of you.
"And I despise your books, I despise wisdom and the blessings of this world. It is all worthless, fleeting, illusory, and deceptive, like a mirage. You may be proud, wise, and fine, but death will wipe you off the face of the earth as though you were no more than mice burrowing under the floor, and your posterity, your history, your immortal geniuses will burn or freeze together with the earthly globe.
"You have lost your reason and taken the wrong path. You have taken lies for truth, and hideousness for beauty. You would marvel if, owing to strange events of some sorts, frogs and lizards suddenly grew on apple and orange trees instead of fruit, or if roses began to smell like a sweating horse; so I marvel at you who exchange heaven for earth. I don't want to understand you.
"To prove to you in action how I despise all that you live by, I renounce the two million of which I once dreamed as of paradise and which now I despise. To deprive myself of the right to the money I shall go out from here five hours before the time fixed, and so break the compact ..."
When the banker had read this he laid the page on the table, kissed the strange man on the head, and went out of the lodge, weeping. At no other time, even when he had lost heavily on the Stock Exchange, had he felt so great a contempt for himself. When he got home he lay on his bed, but his tears and emotion kept him for hours from sleeping.
Next morning the watchmen ran in with pale faces, and told him they had seen the man who lived in the lodge climb out of the window into the garden, go to the gate, and disappear. The banker went at once with the servants to the lodge and made sure of the flight of his prisoner. To avoid arousing unnecessary talk, he took from the table the writing in which the millions were renounced, and when he got home locked it up in the fireproof safe.

شرط بندی

شب پاییزی تاریکی بود. بانکدار پیر، آرام آرام داشت مطالعه می کرد و در ذهن خود میهمانی ای را بیاد می آورد که پاییز پانزده سال پیش ترتیب داده بود. آدمهای باهوشی در آن میهمانی حضور داشتند و مکالمه ای بسیار جالب توجه پیش آمده بود. در خلال سایر مسایل، در مورد مجازات اعدام صحبت کردند. مهمانان، که میانشان روزنامه نگار و تحصیل کرده کم نبود، از نقش بسیار ناپسند اعدام، گفتگو کردند و آن را یکی از ابزارهای کهنه و غیراخلاقی مجازات شمردند. برخی از آنان این تفکر را داشتند که شایسته است که مجازات حبس ابد بطور جهانی جایگزین مجازات اعدام شود.
میزبان گفت: من با شما موافق نیستم. بنده شخصاً، نه اعدام را تجربه کرده ام و نه حبس ابد را. اما، اگر قرار برقضاوت باشد، به نظر من اعدام بسیار اخلاقی تر و انسانی تر از حبس ابد است. اعدام بلافاصله می کشد و حبس ابد به تدریج. چه کسی جلاد دل رحم تری است؛ آن که طی چند ثانیه شما را می کشد یا آنکه زندگی تان را برای سال ها مداومت می دهد؟ یکی از مهمانان متذکر شد: هردو به طور مساوی غیر اخلاقی هستند چرا که هدف هردو یکی است؛ گرفتن حیات. دولت، خدا نیست. دولت این حق را ندارد چیزی را بگیرد که نمی تواند برگرداند؛ چیزی که خیلی مطلوب است.
در میان جمع، وکیل جوانی بود حدوداً بیست ساله. وقتی نظر او را خواستند، گفت: اعدام و حبس ابد، هردو غیراخلاقی اند. اما اگر پیشنهاد انتخاب یکی از میان آن دو را به من می دادند، بطور قطع، دومی را انتخاب می کردم. کمی بیشتر زنده بودن بهتر است از اصلاً زنده نبودن. بحث پویایی ادامه پیدا کرد. بانکدار، که جوان تر و عصبی تر به نظر می رسید، ناگاه کنترل خود را از دست داد؛ مشتش را روی میز کوبید و درحالیکه به طرف وکیل جوان می چرخید فریاد زد: دروغ است! سر دو میلیون با تو شرط می بندم که حتی پنج سال هم نخواهی توانست در یک سلول دوام بیاوری. وکیل پاسخ داد: اگر در سخنت جدی هستی پس من... نه تنها پنج سال که پانزده سال خواهم ماند. بانکدار فریاد کشید: پانزده سال؟! بمان! و ادامه داد: آقایان... سر دو میلیون شرط می بندم! وکیل گفت: موافقم، تو سر دو میلیون خود شرط بندی کن و من سر آزادی ام!
بدین ترتیب، شرط بندی دیوانه وار و مضحکی تصویب شد و بانکدار، که در آن زمان پول زیادی برای شمردن داشت، حظ می کرد. در طول صرف شام، با لحن مطایبه آمیزی رو به وکیل گفت: به هوش بیا مرد جوان... پیش از آنکه خیلی دیر شود. دو میلیون برای من هیچ است و تو مقاومت می کنی که سه یا چهار سال از بهترین سالهای عمرت را از دست بدهی. من! سه یا چهار سال می گویم چرا که تو بیش از این هرگز تاب نمی آوری. بیچاره، این را هم فراموش نکن که به خواست خود محبوس شدن بسیار سنگین تر از بالإجبار محبوس شدن است. نظری که بوسیله آن میگویی «هر آن حق رهاندن خود را داری» تمام زندگی ات را مسموم می کند. دلم به حالت می سوزد.
حالا، درحالی که معامله ای را که سرگرفته بود، مرور می کرد از خود پرسید: چرا سر آن موضوع شرط بندی کردم؟ چه حسنی داشت؟ وکیل پانزده سال از زندگی اش را از دست می دهد و من دو میلیون را. آیا این ماجرا، مردم را قانع می کند که حبس ابد بهتر یا بدتر از اعدام است؟ نه، نه! اینها همه چرند است. بخشی از من، در این شرط بندی، مرد هوسباز خوش اشتهایی بود و بخشی از وکیل مردی عاشق محض پول.
بانکدار مجدداً بیاد آورد که بعد از مهمانی عصر چه اتفاقی افتاد. تصمیم گرفته شد که، وکیل، حبس خود را، در بخش جداگانه ای از خانه بانکدار تحت نظارتی سخت تحمل کند. در این شرط بندی، موافقت شد که وکیل در طول دوره حبس خود از خروج از اتاقش برای دیدن اطرافیان، شنیدن صدای آدمها و دریافت نامه یا روزنامه محروم باشد. اجازه داشت تا ساز داشته باشد. کتاب بخواند. نامه نگاری کند. شراب بنوشد و دخانیات مصرف کند. با این توافق نامه، تنها در سکوت، با دنیای بیرون خود، از طریق پنجره ای که مخصوصاً برای این هدف تعبیه شده بود، ارتباط برقرار کند. با فرستادن یک یادداشت از طریق این پنجره می توانست هر چیز ضروری را –کتاب، نوشیدنی، موسیقی- به هر مقدار که می خواست دریافت کند. توافق نامه برای کوچکترین جزئیات ترتیب داده شده بود که طی آن، زندانی را مجبور به تنهایی می کرد و وکیل متعهد بود که دقیقاً پانزده سال از ساعت 12نیمه شب 14 نوامبر 1870 تا 12 نیمه شب 14نوامبر 1885 در محبس بماند. کوچکترین تلاش از طرف وکیل برای نقض شروط و خلاصی پیش از موعد مقرر حتی برای دو دقیقه، بانکدار را از تعهدش برای پرداخت دو میلیون به او خلاص می کرد.
در طول سال نخست، وکیل، تا آنجا که امکان داشت از طریق نوشته های کوچک خود حکم می داد؛ اما به طرز وحشتناکی از تنهایی و ملالت –روزها- رنج می کشید. شب و روز، از مکان او در ساختمان، نوای پیانو به گوش می رسید. شراب و سیگار را نپذیرفت. نوشت: شراب تمایلات را تحریک می کند و تمایلات سر دسته دشمنان یک زندانی اند. هیچ چیز خسته کننده تر از نوشیدن تنها یک شراب خوب نیست. و سیگار، هوای اتاقش را فاسد می کند.
در طول اولین سال، کتابهایی برای وکیل فرستاده شد؛ کتبی سرگرم کننده. رمانهایی با دلبستگی عاشقانه پیچیده، داستانهایی از جنایت و تخیل، کمدی و نظایر اینها.

در سال دوم، آوای پیانو چندان به گوش نرسید و وکیل، تنها موسیقی کلاسیک را تقاضا کرد.

در سال پنجم، نوای موسیقی دوباره شنیده شد و زندانی درخواست شراب کرد. آنهایی که که او را تماشا می کردند، می گفتند که تمام طول سال می خورد و می نوشید و روی تختش دراز می کشید. اغلب خمیازه می شکید و خشمگینانه با خود سخن می گفت. دیگر کتاب نخواند. گاهی اوقات شب ها می نشست و می نوشت. مدتها می نوشت و صبح همه آنها را پاره می کرد. بارها صدای گریه اش را می شنیدند.

در نیمه دوم سال ششم، زندانی مشتاقانه شروع کرد به مطالعه زبانها، فلسفه و تاریخ. او این موضوعات را با اشتهای تمام می خواند تا آنجا که بانکدار برای تهیه آن کتاب ها به سختی زمان پیدا کرده بود. در طول چهار سال، حدود صد جلد کتاب بنابر نیازش به او رسید و زمانی آمد که اشتاقش به اوج خود رسید؛ بانکدار نامه ای با این مضمون از طرف زندانی دریافت کرد: زندانبان عزیزم! مشغول نوشتن این خطوط به شش زبان هستم. آنها را به کارشناسان نشان بده. بگذار تا بخوانند. اگر هیچ اشتباهی در نوشت هام نیافتند از تو خواهش می کنم دستور بدهی تا با تفنگ، تیری در هوا شلیک کنند. با صدای شلیک خواهم فهمید که تلاش من بیهوده نبوده است. نوابغ در هر سنی و اهل هر کشوری به یک زبان صحبت نمی کنند اما در تفکر مشترک هستند. آه! اگر شما می فهمیدید شادی آسمانی ام را آن طور که من قادر به درک آنهایم. خواسته زندانی انجام و دو تیر به دستور بانکدار در باغ شلیک شد. پس از آن و بعد از ده سال، وکیل بی حرکت پشت میزش نشست و تنها انجیل را خواند. برای بانکدار عجیب بود که مردی که طی چهار سال، استاد ششصد جلد کتاب دشوار بود، حال باید نزدیک به یک سال از عمر خود را برای خواندن یک کتاب سپری کند. کتابی قابل فهم و بی هیچ معنی دشواری! نوشته های انجیل جای خود را به تاریخ مذاهب و خداشناسی داد. در طول دو سال پایانی حبس، زندانی به خواندن حجم غیرمعمولی –از کتب- پرداخت بدون هیچ برنامه یا نظمی. حال، او می خواست خود را قربانی علوم طبیعی کند؛ پس به خواندن آثار شکسپیر و بایرون متمایل شد. نوشته هایی از جانب او معمول شده بود که در آن درخواست می کرد بلافاصله کتابی در باب علم شیمی، رساله ای پزشکی، یک رمان و یک سری مقاله درباره فلسفه یا خداشناسی برای او فرستاده شود. او می خواند، چنانکه گویی داشت در دریا و میان قطعات شکسته یک لاشه کشتی، شنا می کرد. و طبق میلش، که زندگی اش را حفظ کند، مشتاقانه داشت سعی می کرد تکه ای را بعد از دیگری تحت تصرف خویش درآورد.

بانکدار به یادآورد و با خود اندیشید: فردا ساعت دوزاده آزادی خود را بدست می آورد. طبق قرار، باید دو میلیون به او بپردازم. تمام شد... برای همیشه نابود شدم!
پانزده سال پیش او پول زیادی داشت و اکنون می ترسید که از خودش بپرسد بیشتر پول دارد یا بدهی؟ قمار کردن روی دارایی اش و بی احتیاطی با پولش، شغلش و تجارت، او را به تدریج به سمت افول کشانده بود و مرد مغرور و نترس و خودخواه تجارت، یک بانکدار معمولی شده بود؛ هراسان از هرگونه افت و خیزی در بازار. پیرمرد، درحالیکه سرش را ناامیدانه میان دستانش نگاه میداشت، زیر لب شکوه کنان زمزمه کرد: شرط بندی لعنتی! چرا مردک نمرد؟ تنها چهل سال دارد... هرچه را که دارم خواهد گرفت... زندگی زناشویی و لذات زندگی را از من خواهد گرفت. و من...چون گدایی حسود هر روز همان کلمات را از او خواهم شنید...
- من مرهون لطف توام بخاطر شادی زندگی ام... بگذار کمکت کنم!
نه! این خیلی زیاد است. تنها راه فرار از فقر و شرم، مرگ است...مردن.
ساعت سه بار زنگ زد و بانکدار گوش می کرد. در خانه همه خواب بودند و تنها یک نفر - خودش – می توانست صدای درختان سرمازده آن سوی پنجره را بشنود. سعی کرد صدایی ایجاد نکند؛ از گاو صندوقش کلید دری را که پانزده سال گشوده نشده بود بیرون آورد. اورکتش را پوشید و از خانه خارج شد. باغ، تاریک و سرد بود. باران می بارید. باد رسوخ کننده نمناکی در باغ زوزه می کشید و خواب را از درختان گرفته بود. او هر چند به سختی سعی می کرد، اما قادر به دیدن زمین و درختان و مجسمه سپید نبود. با رسیدن به اتاق وکیل، نگهبان را دوبار صدا زد. جوابی نشنید. واضح بود که نگهبان در برابر این هوای بد، پناهگاهی یافته و حال جایی در آشپزخانه به خواب رفته است. پیرمرد با خود اندیشید: اگر جرأت انجام قصدم را داشته باشم ظن ِ به قتل وکیل، اول از همه گریبان نگهبان را خواهد گرفت.
او در تاریکی می کوشید که پله ها و در را پیدا کند. وارد هال و بعد وارد راهرویی باریک شد و کبریتی روشن کرد. حتی روحی هم آنجا نبود. تخت یک نفر بدون روکش گوشه اتاق بود و در آن تاریکی، اجاق گازی کنج اتاق نمایان شد. مهر و موم روی دری که به اتاق زندانی ختم می شد شکسته نشده بود. با خاموش شدن کبریت، رعشه براندام پیرمرد افتاد. به پنجره کوچک نگاه کرد. در اتاق زندانی، شمعی با نوری خفیف داشت می سوخت. خود زندانی مقابل میزش نشسته بود و تنها پشت او، موی سر و دستانش قابل دیدن بودند. کتابهایی گشوده شده روی میز پراکنده بودند، و دو صندلی روی قالیچه نزدیک میز بود.
5 دقیقه گذشت و زندانی حتی تکانی هم نخورد. حبس پانزده ساله به او آموخته بود بی حرکت بنشیند. بانکدار با انگشت خود به نرمی ضربه ای به پنجره زد اما زندانی در جواب حرکتی نکرد؛ بانکدار محتاطانه مهر و موم را از در جدا و کلید را در قفل فرو کرد. قفل استفاده نشده ناله خشنی سر داد و در با صدای غژغژ لولاهای روغن نخورده باز شد. او انتظار داشت که بلافاصله فریادی هیجان آلود یا صدای گامهایی را بشنود.
سه دقیقه گذشت و اتاق مثل قبل ساکت بود. بانکدار تصمیم گرفت وارد شود. پشت میز مردی نشسته بود که شباهتی به یک انسان معمولی نداشت. یک اسکلت! با پوستی سخت کشیده. موی مجعد بلند مثل موی زن و ریشی پرپشت. رنگ چهره اش زرد بود. گونه هایی فرو رفته، کمر خمیده و باریک. و دستی که سر پر مویش را به آن تکیه داده بود چنان لاغر به نظر می رسید که تماشا کردنش دردناک بود. موهایش تقریباٌ نقره ای و خاکستری شده بود و هیچ کس با یک نظر کوتاه به صورت باریک و لاغرش باور نمی کرد که او تنها چهل سال دارد. روی میز، جلوی دستان خمیده اش، تکه کاغذی قرار داشت که روی آن با دست خط بسیار ریز چیزی نوشته شده بود. پیرمرد اندیشید: شیطان بدبخت! احتمالا خواب است و خواب پولها را در رویایش می بیند. من فقط این جسم نیمه جان را می گیرم و روی تخت می اندازمش. خفه اش می کنم. با بالش. دقیق ترین آزمایش هم هیچ نشانه ای از مرگ غیرطبیعی نخواهد یافت. اما اول! بگذار این نامه را بخوانم تا ببینم چه نوشته.بانکدار کاغذ را گرفت و مشغول خواندن شد.
«فردا، در ساعت 12 نیمه شب، باید به آزادی و حق ارتباط با مردم رسیده باشم. اما پیش از آنکه اتاق را ترک کنم و خورشید را ببینم، به گمانم ضروری است تا چند کلمه ای با شما بگویم. با وجدانی پاک و پیش از آنکه خداوند مرا ببیند به شما اعلام می دارم که از آزادی، زندگی، سلامتی و همه آن چیزهایی که کتابهای شما موهبت می دانند، بیزارم.
پانزده سال تمام، با پشتکار، زندگی زمینی را مطالعه کردم. درست است! نه زمین را دیدم و نه مردم را. اما... در کتابهایتان... شرابهای نابی نوشیدم. نوازندگی کردم. درجنگل ها آهو و گراز شکار کردم. به زنان عشق ورزیدم؛ زنانی به زیبایی ابرهای بهشتی که بوسیله جادوی قریحه شاعرانتان خلق شدند... شبانه به دیدارم آمدند و افسانه هایی شگفتی آفرین در گوشم زمزمه کردند که مرا مست می کرد. در کتابهایتان به قله کوه البرز و Mont Blanc صعود کردم و از آنجا دیدم که چگونه خورشید صبحگاهان برمی خیزد و عصرگاهان پرتوش را بر سرتاسر آسمان، اقیانوس و مرز کوه ها، با طلایی باشکوهی، می پراکند. از آنجا دیدم که چطور بر فراز من، آذرخش ها با نور خود ابرها را از هم جدا می کنند. من، جنگل های سرسبز را دیدم، کشتزارها، رودخانه ها، دریاچه ها، شهرها.ن وای نی شبانان را شنیدم. من بالهای شیاطین زیبا را لمس کردم که نزد من آمده بودند تا از خدا سخن بگویند. در کتابهایتان، خود را در گودالهای بی انتها انداختم. معجزه کردم. شهرهای روی زمین را به آتش کشیدم. به مذهبی نو دست یافتم. همه کشورها را فتح کردم...
کتابهای شما به من خرَد داد. تمام افکار نشاط آلود بشریت که در طول قرون متولد گشت، در جمجمه من فشرده شده است. می دانم که از تمامی شمایان زیرک ترم. و من... از کتاب هایتان بیزارم. از تمامی موهبت های جهانی، از خرد جهانی. همه چیز، ناچیز و بی ارج است. ناتوان، خیالی و گمراه کننده چون سراب. به هر حال، پرغرور باشید و خردمند و زیبا؛ تا آن زمان مرگ نابودتان خواهد کرد. و آینده تان،تاریخ تان و ابدیت ِنبوغ ِ مردانتان هیچ خواهد بود.
شما دیوانه اید و مسیر را به غلط رفته اید. شما نادرستی را به جای درستی و زشتی را به جای زیبایی گرفته اید. شگفت زده می شوید اگر درختان سیب و پرتقال، عوض میوه، وزغ و مارمولک بار بدهند. شگفت زده می شوید اگر گلهای رز بویی شبیه بوی عرق بدن اسب بدهند. و من... از شما در شگفتی ام! کسی که بهشت را درازای زمین معامله کرده است.
نمی خواهم درکتان کنم...
ای کاش واقعاً این امکان را داشتم که بیزاریم را نسبت به زندگی ای که در پیش گرفته اید نشان دهم. من دو میلیونی را که زمانی چون بهشت در رویا می دیدمش رها می کنم. پولی که حالا از آن بیزارم؛ تا آنجا که ممکن است خود را از حقوقم نسبت به آن محروم کنم.ب اید پنج دقیقه قبل از زمان مقرر از اینجا خارج شوم. بنابراین باید توافق نامه را نقض کنم...»
بانکدار وقتی نامه را خواند آن را روی میز گذاشت؛ سر مرد عجیب را بوسید و شروع کرد به گریستن. از اتاق خارج شد. هرگز و در هیچ زمانی، حتی به خاطر شکست وحشتناکش در شرط بندی، مثل حالا، نسبت به خودش احساس بیزاری نداشت.
به خانه آمد. روی تختتش دراز کشید اما آشفتگی و اشکهایش برای مدتی مانع خوابیدن او شدند...
صبح روز بعد، نگهبان بینوا دوان دوان نزد او آمد و گفت که آنها مردی را که در آن اتاق زندگی می کرد دیده اند که از پنجره به باغ پریده است. مرد به سمت دروازه رفت و ناپدید شد. بانکدار، فوراً با خدمتکارانش به اتاق رفت و فرار زندانی اش را تأیید کرد. برای اجتناب از بحث غیر ضروری نامه را از روی میز برداشت و در بازگشت آن را در گاو صندوقش گذاشت.

ترجمه: هدی صادقی مرشت
پاسخ }

Anton Chekhov
THE whole sky had been overcast with rain-clouds from early morning; it was a still day, not hot, but heavy, as it is in grey dull weather when the clouds have been hanging over the country for a long while, when one expects rain and it does not come. Ivan Ivanovitch, the veterinary surgeon, and Burkin, the high-school teacher, were already tired from walking, and the fields seemed to them endless. Far ahead of them they could just see the windmills of the village of Mironositskoe; on the right stretched a row of hillocks which disappeared in the distance behind the village, and they both knew that this was the bank of the river, that there were meadows, green willows, homesteads there, and that if one stood on one of the hillocks one could see from it the same vast plain, telegraph-wires, and a train which in the distance looked like a crawling caterpillar, and that in clear weather one could even see the town. Now, in still weather, when all nature seemed mild and dreamy, Ivan Ivanovitch and Burkin were filled with love of that countryside, and both thought how great, how beautiful a land it was.

"Last time we were in Prokofy's barn," said Burkin, "you were about to tell me a story."

"Yes; I meant to tell you about my brother."

Ivan Ivanovitch heaved a deep sigh and lighted a pipe to begin to tell his story, but just at that moment the rain began. And five minutes later heavy rain came down, covering the sky, and it was hard to tell when it would be over. Ivan Ivanovitch and Burkin stopped in hesitation; the dogs, already drenched, stood with their tails between their legs gazing at them feelingly.

"We must take shelter somewhere," said Burkin. "Let us go to Alehin's; it's close by."

"Come along."

They turned aside a nd walked through mown fields, sometimes going straight forward, sometimes turning to the right, till they came out on the road. Soon they saw poplars, a garden, then the red roofs of barns; there was a gleam of the river, and the view opened on to a broad expanse of water with a windmill and a white bath-house: this was Sofino, where Alehin lived.

The watermill was at work, drowning the sound of the rain; the dam was shaking. Here wet horses with drooping heads were standing near their carts, and men were walking about covered with sacks. It was damp, muddy, and desolate; the water looked cold and malignant. Ivan Ivanovitch and Burkin were already conscious of a feeling of wetness, messiness, and discomfort all over; their feet were heavy with mud, and when, crossing the dam, they went up to the barns, they were silent, as though they were angry with one another.

In one of the barns there was the sound of a winnowing machine, the door was open, and clouds of dust were coming from it. In the doorway was standing Alehin himself, a man of forty, tall and stout, with long hair, more like a professor or an artist than a landowner. He had on a white shirt that badly needed washing, a rope for a belt, drawers instead of trousers, and his boots, too, were plastered up with mud and straw. His eyes and nose were black with dust. He recognized Ivan Ivanovitch and Burkin, and was apparently much delighted to see them.

"Go into the house, gentlemen," he said, smiling; "I'll come directly, this minute."

It was a big two-storeyed house. Alehin lived in the lower storey, with arched ceilings and little windows, where the bailiffs had once lived; here everything was plain, and there was a smell of rye bread, cheap vodka, and harness. He went upstairs into the best rooms only on rare occasions, when visitors came. Ivan Ivanovitch and Burkin were met in the house by a maid-servant, a young woman so beautiful that they both stood still and looked at one another.

"You can't imagine how delighted I am to see you, my friends," said Alehin, going into the hall with them. "It is a surprise! Pelagea," he said, addressing the girl, "give our visitors something to change into. And, by the way, I will change too. Only I must first go and wash, for I almost think I have not washed since spring. Wouldn't you like to come into the bath-house? and meanwhile they will get things ready here."

Beautiful Pelagea, looking so refined and soft, brought them towels and soap, and Alehin went to the bath-house with his guests.

"It's a long time since I had a wash," he said, undressing. "I have got a nice bath-house, as you see -- my father built it -- but I somehow never have time to wash."

He sat down on the steps and soaped his long hair and his neck, and the water round him turned brown.

"Yes, I must say," said Ivan Ivanovitch meaningly, looking at his head.

"It's a long time since I washed . . ." said Alehin with embarrassment, giving himself a second soaping, and the water near him turned dark blue, like ink.__

Ivan Ivanovitch went outside, plunged into the water with a loud splash, and swam in the rain, flinging his arms out wide. He stirred the water into waves which set the white lilies bobbing up and down; he swam to the very middle of the millpond and dived, and came up a minute later in another place, and swam on, and kept on diving, trying to touch the bottom.

"Oh, my goodness!" he repeated continually, enjoying himself thoroughly. "Oh, my goodness!" He swam to the mill, talked to the peasants there, then returned and lay on his back in the middle of the pond, turning his face to the rain. Burkin and Alehin were dressed and ready to go, but he still went on swimming and diving. "Oh, my goodness! . . ." he said. "Oh, Lord, have mercy on me! . . ."

"That's enough!" Burkin shouted to him.

They went back to the house. And only when the lamp was lighted in the big drawing-room upstairs, and Burkin and Ivan Ivanovitch, attired in silk dressing-gowns and warm slippers, were sitting in arm-chairs; and Alehin, washed and combed, in a new coat, was walking about the drawing-room, evidently enjoying the feeling of warmth, cleanliness, dry clothes, and light shoes; and when lovely Pelagea, stepping noiselessly on the carpet and smiling softly, handed tea and jam on a tray -- only then Ivan Ivanovitch began on his story, and it seemed as though not only Burkin and Alehin were listening, but also the ladies, young and old, and the officers who looked down upon them sternly and calmly from their gold frames.

"There are two of us brothers," he began --"I, Ivan Ivanovitch, and my brother, Nikolay Ivanovitch, two years younger. I went in for a learned profession and became a veterinary surgeon, while Nikolay sat in a government office from the time he was nineteen. Our father, Tchimsha-Himalaisky, was a kantonist, but he rose to be an officer and left us a little estate and the rank of nobility. After his death the little estate went in debts and legal expenses; but, anyway, we had spent our childhood running wild in the country. Like peasant children, we passed our days and nights in the fields and the woods, looked after horses, stripped the bark off the trees, fished, and so on. . . . And, you know, whoever has once in his life caught perch or has seen the migrating of the thrushes in autumn, watched how they float in flocks over the village on bright, cool days, he will never be a real townsman, and will have a yearning for freedom to the day of his death. My brother was miserable in the government office. Years passed by, and he went on sitting in the same place, went on writing the same papers and thinking of one and the same thing -- how to get into the country. And this yearning by degrees passed into a definite desire, into a dream of buying himself a little farm somewhere on the banks of a river or a lake.

"He was a gentle, good-natured fellow, and I was fond of him, but I never sympathized with this desire to shut himself up for the rest of his life in a little farm of his own. It's the correct thing to say that a man needs no more than six feet of earth. But six feet is what a corpse needs, not a man. And they say, too, now, that if our intellectual classes are attracted to the land and yearn for a farm, it's a good thing. But these farms are just the same as six feet of earth. To retreat from town, from the struggle, from the bustle of life, to retreat and bury oneself in one's farm -- it's not life, it's egoism, laziness, it's monasticism of a sort, but monasticism without good works. A man does not need six feet of earth or a farm, but the whole globe, all nature, where he can have room to display all the qualities and peculiarities of his free spirit.

"My brother Nikolay, sitting in his government office, dreamed of how he would eat his own cabbages, which would fill the whole yard with such a savoury smell, take his meals on the green grass, sleep in the sun, sit for whole hours on the seat by the gate gazing at the fields and the forest. Gardening books and the agricultural hints in calendars were his delight, his favourite spiritual sustenance; he enjoyed reading newspapers, too, but the only things he read in them were the advertisements of so many acres of arable land and a grass meadow with farm-houses and buildings, a river, a garden, a mill and millponds, for sale. And his imagination pictured the garden-paths, flowers and fruit, starling cotes, the carp in the pond, and all that sort of thing, you know. These imaginary pictures were of different kinds according to the advertisements which he came across, but for some reason in every one of them he had always to have gooseberries. He could not imagine a homestead, he could not picture an idyllic nook, without gooseberries.

" 'Country life has its conveniences,' he would sometimes say. 'You sit on the verandah and you drink tea, while your ducks swim on the pond, there is a delicious smell everywhere, and . . . and the gooseberries are growing.'

"He used to draw a map of his property, and in every map there were the same things -- (a) house for the family, (b) servants' quarters, © kitchen-ga rden, (d) gooseberry-bushes. He lived parsimoniously, was frugal in food and drink, his clothes were beyond description; he looked like a beggar, but kept on saving and putting money in the bank. He grew fearfully avaricious. I did not like to look at him, and I used to give him something and send him presents for Christmas and Easter, but he used to save that too. Once a man is absorbed by an idea there is no doing anything with him.

"Years passed: he was transferred to another province. He was over forty, and he was still reading the advertisements in the papers and saving up. Then I heard he was married. Still with the same object of buying a farm and having gooseberries, he married an elderly and ugly widow without a trace of feeling for her, simply because she had filthy lucre. He went on living frugally after marrying her, and kept her short of food, while he put her money in the bank in his name.

"Her first husband had been a postmaster, and with him she was accustomed to pies and home-made wines, while with her second husband she did not get enough black bread; she began to pine away with this sort of life, and three years later she gave up her soul to God. And I need hardly say that my brother never for one moment imagined that he was responsible for her death. Money, like vodka, makes a man queer. In our town there was a merchant who, before he died, ordered a plateful of honey and ate up all his money and lottery tickets with the honey, so that no one might get the benefit of it. While I was inspecting cattle at a railway-station, a cattle-dealer fell under an engine and had his leg cut off. We carried him into the waiting-room, the blood was flowing -- it was a horrible thing -- and he kept asking them to look for his leg and was very much worried about it; there were twenty roubles in the boot on the leg that had been cut off, and he was afraid they would be lost."

"That's a story from a different opera," said Burkin.

"After his wife's death," Ivan Ivanovitch went on, after thinking for half a minute, "my brother began looking out for an estate for himself. Of course, you may look about for five years and yet end by making a mistake, and buying something quite different from what you have dreamed of. My brother Nikolay bought through an agent a mortgaged estate of three hundred and thirty acres, with a house for the family, with servants' quarters, with a park, but with no orchard, no gooseberry-bushes, and no duck-pond; there was a river, but the water in it was the colour of coffee, because on one side of the estate there was a brickyard and on the other a factory for burning bones. But Nikolay Ivanovitch did not grieve much; he ordered twenty gooseberry-bushes, planted them, and began living as a country gentleman.__

"Last year I went to pay him a visit. I thought I would go and see what it was like. In his letters my brother called his estate 'Tchumbaroklov Waste, alias Himalaiskoe.' I reached 'alias Himalaiskoe' in the afternoon. It was hot. Everywhere there were ditches, fences, hedges, fir-trees planted in rows, and there was no knowing how to get to the yard, where to put one's horse. I went up to the house, and was met by a fat red dog that looked like a pig. It wanted to bark, but it was too lazy. The cook, a fat, barefooted woman, came out of the kitchen, and she, too, looked like a pig, and said that her master was resting after dinner. I went in to see my brother. He was sitting up in bed with a quilt over his legs; he had grown older, fatter, wrinkled; his cheeks, his nose, and his mouth all stuck out -- he looked as though he might begin grunting into the quilt at any moment.

"We embraced each other, and shed tears of joy and of sadness at the thought that we had once been young and now were both grey-headed and near the grave. He dressed, and led me out to show me the estate.

" 'Well, how are you getting on here?' I asked.

" 'Oh, all right, thank God; I am getting on very well.'

"He was no more a poor timid clerk, but a real landowner, a gentleman. He was already accustomed to it, had grown used to it, and liked it. He ate a great deal, went to the bath-house, was growing stout, was already at law with the village commune and both factories, and was very much offended when the peasants did not call him 'Your Honour.' And he concerned himself with the salvation of his soul in a substantial, gentlemanly manner, and performed deeds of charity, not simply, but with an air of consequence. And what deeds of charity! He treated the peasants for every sort of disease with soda and castor oil, and on his name-day had a thanksgiving service in the middle of the village, and then treated the peasants to a gallon of vodka -- he thought that was the thing to do. Oh, those horrible gallons of vodka! One day the fat landowner hauls the peasants up before the district captain for trespass, and next day, in honour of a holiday, treats them to a gallon of vodka, and they drink and shout 'Hurrah!' and when they are drunk bow down to his feet. A change of life for the better, and being well-fed and idle develop in a Russian the most insolent self-conceit. Nikolay Ivanovitch, who at one time in the government office was afraid to have any views of his own, now could say nothing that was not gospel truth, and uttered such truths in the tone of a prime minister. 'Education is essential, but for the peasants it is premature.' 'Corporal punishment is harmful as a rule, but in some cases it is necessary and there is nothing to take its place.'

" 'I know the peasants and understand how to treat them,' he would say. 'The peasants like me. I need only to hold up my little finger and the peasants will do anything I like.'

"And all this, observe, was uttered with a wise, benevolent smile. He repeated twenty times over 'We noblemen,' 'I as a noble'; obviously he did not remember that our grandfather was a peasant, and our father a soldier. Even our surname Tchimsha-Himalaisky, in reality so incongruous, seemed to him now melodious, distinguished, and very agreeable.

"But the point just now is not he, but myself. I want to tell you about the change that took place in me during the brief hours I spent at his country place. In the evening, when we were drinking tea, the cook put on the table a plateful of gooseberries. They were not bought, but his own gooseberries, gathered for the first time since the bushes were planted. Nikolay Ivanovitch laughed and looked for a minute in silence at the gooseberries, with tears in his eyes; he could not speak for excitement. Then he put one gooseberry in his mouth, looked at me with the triumph of a child who has at last received his favourite toy, and said:

" 'How delicious!'

"And he ate them greedily, continually repeating, 'Ah, how delicious! Do taste them!'

"They were sour and unripe, but, as Pushkin says:

" 'Dearer to us the falsehood that exalts
Than hosts of baser truths.'

"I saw a happy man whose cherished dream was so obviously fulfilled, who had attained his object in life, who had gained what he wanted, who was satisfied with his fate and himself. There is always, for some reason, an element of sadness mingled with my thoughts of human happiness, and, on this occasion, at the sight of a happy man I was overcome by an oppressive feeling that was close upon despair. It was particularly oppressive at night. A bed was made up for me in the room next to my brother's bedroom, and I could hear that he was awake, and that he kept getting up and going to the plate of gooseberries and taking one. I reflected how many satisfied, happy people there really are! 'What a suffocating force it is! You look at life: the insolence and idleness of the strong, the ignorance and brutishness of the weak, incredible poverty all about us, overcrowding, degeneration, drunkenness, hypocrisy, lying. . . . Yet all is calm and stillness in the houses and in the streets; of the fifty thousand living in a town, there is not one who would cry out, who would give vent to his indignation aloud. We see the people going to market for provisions, eating by day, sleeping by night, talking their silly nonse nse, getting married, growing old, serenely escorting their dead to the cemetery; but we do not see and we do not hear those who suffer, and what is terrible in life goes on somewhere behind the scenes. . . . Everything is quiet and peaceful, and nothing protests but mute statistics: so many people gone out of their minds, so many gallons of vodka drunk, so many children dead from malnutrition. . . . And this order of things is evidently necessary; evidently the happy man only feels at ease because the unhappy bear their burdens in silence, and without that silence happiness would be impossible. It's a case of general hypnotism. There ought to be behind the door of every happy, contented man some one standing with a hammer continually reminding him with a tap that there are unhappy people; that however happy he may be, life will show him her laws sooner or later, trouble will come for him -- disease, poverty, losses, and no one will see or hear, just as now he neither sees nor hears others. But there is no man with a hammer; the happy man lives at his ease, and trivial daily cares faintly agitate him like the wind in the aspen-tree -- and all goes well.

"That night I realized that I, too, was happy and contented," Ivan Ivanovitch went on, getting up. "I, too, at dinner and at the hunt liked to lay down the law on life and religion, and the way to manage the peasantry. I, too, used to say that science was light, that culture was essential, but for the simple people reading and writing was enough for the time. Freedom is a blessing, I used to say; we can no more do without it than without air, but we must wait a little. Yes, I used to talk like that, and now I ask, 'For what reason are we to wait?' " asked Ivan Ivanovitch, looking angrily at Burkin. "Why wait, I ask you? What grounds have we for waiting? I shall be told, it can't be done all at once; every idea takes shape in life gradually, in its due time. But who is it says that? Where is the proof that it's right? You will fall back upon the natural order of things, the uniformity of phenomena; but is there order and uniformity in the fact that I, a living, thinking man, stand over a chasm and wait for it to close of itself, or to fill up with mud at the very time when perhaps I might leap over it or build a bridge across it? And again, wait for the sake of what? Wait till there's no strength to live? And meanwhile one must live, and one wants to live!

"I went away from my brother's early in the morning, and ever since then it has been unbearable for me to be in town. I am oppressed by its peace and quiet; I am afraid to look at the windows, for there is no spectacle more painful to me now than the sight of a happy family sitting round the table drinking tea. I am old and am not fit for the struggle; I am not even capable of hatred; I can only grieve inwardly, feel irritated and vexed; but at night my head is hot from the rush of ideas, and I cannot sleep. . . . Ah, if I were young!"

Ivan Ivanovitch walked backwards and forwards in excitement, and repeated: "If I were young!"

He suddenly went up to Alehin and began pressing first one of his hands and then the other.

"Pavel Konstantinovitch," he said in an imploring voice, "don't be calm and contented, don't let yourself be put to sleep! While you are young, strong, confident, be not weary in well-doing! There is no happiness, and there ought not to be; but if there is a meaning and an object in life, that meaning and object is not our happiness, but something greater and more rational. Do good!"

And all this Ivan Ivanovitch said with a pitiful, imploring smile, as though he were asking him a personal favour.

Then all three sat in arm-chairs at different ends of the drawing-room and were silent. Ivan Ivanovitch's story had not satisfied either Burkin or Alehin. When the generals and ladies gazed down from their gilt frames, looking in the dusk as though they were alive, it was dreary to listen to the story of the poor clerk who ate gooseberries. They felt inclined, for some reason, to talk about elegant people, about women. And their sitting in the drawing-room where everything -- the chandeliers in their covers, the arm-chairs, and the carpet under their feet -- reminded them that those very people who were now looking down from their frames had once moved about, sat, drunk tea in this room, and the fact that lovely Pelagea was moving noiselessly about was better than any story.

Alehin was fearfully sleepy; he had got up early, before three o'clock in the morning, to look after his work, and now his eyes were closing; but he was afraid his visitors might tell some interesting story after he had gone, and he lingered on. He did not go into the question whether what Ivan Ivanovitch had just said was right and true. His visitors did not talk of groats, nor of hay, nor of tar, but of something that had no direct bearing on his life, and he was glad and wanted them to go on.

"It's bed-time, though," said Burkin, getting up. "Allow me to wish you good-night."

Alehin said good-night and went downstairs to his own domain, while the visitors remained upstairs. They were both taken for the night to a big room where there stood two old wooden beds decorated with carvings, and in the corner was an ivory crucifix. The big cool beds, which had been made by the lovely Pelagea, smelt agreeably of clean linen.

Ivan Ivanovitch undressed in silence and got into bed.

"Lord forgive us sinners!" he said, and put his head under the quilt.

His pipe lying on the table smelt strongly of stale tobacco, and Burkin could not sleep for a long while, and kept wondering where the oppressive smell came from.

The rain was pattering on the window-panes all night.

انگور فرنگی
آنتون چخوف

از صبح زود ابرهاي تيره باراني سراسر آسمان را پوشانده بود. دامپزشك ايوان ايوانويچ و آموزگار دبيرستان بوركين از راهپيمايي خسته شده و دشت به نظرشان بيكران مي رسيد. بوركين گفت:

- دفعه گذشته، وقتي ما در خانه كدخدا پركوفي جمع بوديم شما مي خواستيد سرگذشتي را برايمان حكايت كنيد.

- بله، من مي خواستم سرگذشت برادرم را برايتان تعريف کنم.

ايوان ايوانويچ آه كشيد و پيپش را روشن كرد . مي خواست حكايتش را شروع كند كه ناگهان باران گرفت.

بوركين گفت:

- بايد سرپناهي پيدا كنيم. بياييد برويم پيش آليوخين، نزديك است.

- برويم.

هوا نمناك و زمين پر گل و همه چيز ناراحت‌كننده و راه رفتن در آن هواي سرد نامطبوع بود. ايوان ايوانويچ و بوركين در سراسر بدن خود خيسي و چسبندگي و ناراحتي احساس مي كردند و پاهايشان از گل هايي که به چکمه هايشان چسبيده بود سنگيني مي كرد و هنگاميكه به انبارهاي اربابي نزديك شدند چنان خاموش و بي‌صدا بودند كه انگار رنجش و دلخوري‌اي بينشان پيش آمده است. بزودي به خانه آليوخين رسيدند.

آليوخين که در انبار مشغول کار بود با ديدن آنها خوشحال شد و از آنها خواست به خانه بروند. پلاگه‌يا خدمتكار آليوخين در را به روي ايوان ايوانويچ و بوركين باز كرد. زن جوان آنقدر زيبا بود كه هر دوي آنها بهت‌زده سر جا ايستادند و به يكديگر نگاه كردند. آليوخين بدنبال آنها به خانه آمد و گفت:

- آقايان، هيچ نمي توانيد تصورش را بكنيد كه از ديدن شما چقدر خوشحالم. هيچ انتظارش را نداشتم.

بعد رو به خدمتكار كرد و گفت:

پلاگه‌يا لباس خشك و پاكيزه براي مهمانها بياوريد. راستي خوبست كه خود منهم لباس عوض كنم. اما اول بايد خودمرا بشورم. چون به نظرم از بهار تا حالا خودمرا نشسته‌ام. آقايان ميل داريد تا اينجا را آماده مي كنند برويم آبي به تنمان بزنيم.

صاحب خانه در حين درآوردن لباس هايش مي گفت:

- بله مدتيست كه من شست شو نكرده‌ام. اين آبگير را پدرم ساخته و چنانكه مي‌بينيد خوب و پاك و پاكيزه است، اما من حتي براي شست و شو هم وقت ندارم.

ايوان ايوانويچ شنا مي‌كرد و دلش نمي خواست از آب بيرون بيايد. بوركين و آليوخين لباس پوشيده بودند و مي خواستند بروند و او همچنان شنا مي كرد و شيرجه مي‌رفت. بالاخره او را صدا كردند و هر سه به خانه برگشتند و به طبقه بالا رفتند. خدمتكار زيبا آرام، آهسته و لبخند‌زنان روي قالي قدم برمي داشت و چاي و مربا به آنها تعارف مي کرد، فقط آنوقت بود که ايوان ايوانويچ شروع به گفتن داستان خود كرد.

- ما دو برادريم يكي من، ايوان ايوانويچ و ديگري نيكلاي ايوانيچ كه دو سالي از من كوچكتر است. من به رشته علمي پرداختم و دامپزشك شدم اما نيكلاي از همان نوزده‌سالگي پشت ميز نوكري دولت نشست. پدر، شش دانگي ملك برايمان باقي گذاشته بود اما بعد از مرگش ملك را بجاي بدهكاريهاي پدر ازمان گرفتند. با وجود اين دوره بچگي ما در ده به آزادي گذشت.

- شما خوب مي دانيد كه هر كس اگر يك دفعه در زندگيش ماهي خاردار صيد كند يا موسم پاييز زاغچه‌ها را ببيند كه در هواي صاف و سرد بالاي دهكده پرواز مي كنند ديگر به زندگي شهري رغبتي ندارد و تا دم مرگ زندگي آزاد روستايي او را بسوي ده مي كشاند. باينجهت برادرم از كار در اداره دولتي كسل و خسته مي‌شد. برادرم آدم خوب و مهرباني بود. من دوستش داشتم، اما هيچ نمي‌توانستم با آرزوي او كه عبارت بود از گوشه‌نشيني در كنج ده آنهم براي تمام مدت زندگي موافقت کنم. خود را در خانه روستايي پنهان كردن، اين زندگي نيست، بلكه خودپرستي و تنبلي است. يكنوع زندگي تارك دنيايي است، آنهم بي‌رنج و مشقت.

- نيكلاي وقتي در دبيرخانه اداره دولتي نشسته بود همه‌اش در اين فكر بود كه در خانه روستايي سوپ سبزي خودش را كه بوي مطبوعش در خانه مي‌پيچد بخورد، روي علف سبز بنشيند، در آفتاب بخوابد و ساعتهاي دور و دراز نزديك در روي نيمكت بنشيند و دشت و جنگل را تماشا كند. يگانه خوشحالي و غذاي روحش كتابهاي كشاورزي و هر گونه سفارشي بود كه در اينباره در تقويم ها انتشار مي يافت. روزنامه‌خواني را هم دوست داشت اما فقط آگهي هاي فروش تكه‌اي زمين قابل كشت و چمنزار و خانه روستايي و رودخانه و باغ و آسياب و استخر با آب روان را مي خواند. بارها مي گفت: “ زندگي در ده خوبيهاي خودش را دارد. روي ايوانت مي نشيني و چاي مي خوري، و تماشا مي كني كه مرغابي‌هايت چطور در استخر شنا مي كنند، عطر گلها همه جا را گرفته و انگور فرنگي رشد مي كند و مي رسد.

سالها مي گذشت، او را به استان ديگري منتقل كردند، ديگر پا به چهل سالگي گذاشته بود و هنوز همه‌اش آگهي هاي روزنامه‌ها را مي‌خواند و پول جمع مي كرد. بعد شنيدم بدون احساس هيچگونه مهري زن گرفته است. زنش بيوه‌اي بي‌ريخت و پير بود. تنها حسنش اين بود كه درآمدكي داشت. او زن را نيمه‌سير نگه مي داشت و درآمد او را به نام خودش در بانك مي گذاشت. زندگي زن آنقدر سخت بود كه سه سالي نگذشت مرد. البته نيكلاي حتي لحظه‌اي هم اين فكر ناراحتش نکرد كه تقصير مرگ زن به گردن اوست. پول مثل ودكا آدم را احمق مي‌‌كند. در شهر ما تاجري بود كه پيش از مرگش دستور داد برايش بشقابي از عسل بياورند. آنوقت پولها و بليطهاي بخت‌آزمايي‌اش را با آن عسل خورد تا دارايي‌اش بدست كسي نيفتد. بگذريم. برادرم بعد از مرگ زنش شروع به جست و جو و انتخاب زمين و ملك كرد. او بوسيله دلال و برات كردن پول زميني به مساحت 112 هكتار با خانه اربابي و جاي خدمتكاران و چمنزار بزرگي خريد. ولي آن ملك باغ ميوه و انگور فرنگي و استخر و مرغابي نداشت.

سال گذشته من بديدنش رفتم. بعد از ظهر به آنجا رسيدم. هوا گرم بود. بطرف خانه رفتم. سگي حنايي رنگ و چاق و سنگين بطرفم آمد، مي خواست عوعو كند اما تنبلي‌اش مي آمد. زن آشپز گفت كه ارباب دارد استراحت مي‌كند. وقتي پيشش رفتم ديدم در رختخواب دراز كشيده. پير و چاق و شكم گنده شده بود. گونه‌ها و دماغ و لپهايش باد كرده بود.

همديگر را در آغوش كشيديم و اشك خوشحالي و غم ريختيم كه زماني جوان بوديم و ديگر مويمان سفيد شده و وقت مردنمان رسيده است. برادرم رخت پوشيد و مرا برد كه ملكش را نشانم بدهد. پرسيدم: خوب، تو چطور اينجا زندگي مي كني؟ گفت: بدك نيست. خدا را شكر، زندگيم خوب است.

مي ديدم كه او ديگر آن كارمند بيچاره ترسوي سابق نبود. به زندگي آنجا عادت كرده و خوشحال بود. پر مي خورد، در حمام شست و شو مي كرد، پيه مي‌آورد و چاق مي‌شد.

ايوان ايوانويچ گفت: حالا كاري بكار او نداريم صحبت بر سر خود منست. مي‌خواهم تغيير و تحولي را كه در آن مدت كوتاه كه در ملك او گذراندم در من ايجاد شد را برايتان تعريف كنم. شب، هنگام چاي آشپز بشقابي پر از انگور فرنگي برايمان روي ميز گذاشت. اين انگور فرنگي را نخريده بودند. اولين محصول همان بيست بوته‌اي بود كه برادرم خريده و در زمين خود نشانده بود. نيكلاي ايوانويچ تبسمي كرد . دقيقه اي خاموش و با چشم پر اشك به تماشاي انگور فرنگيش پرداخت. از شوق و هيجان زبانش بند آمده بود. بعد دانه‌ايي به دهان گذاشت و با ذوق و نشاط كودكانه‌اي نگاهي بمن انداخت و گفت: چقدر خوشمزه است! آنوقت با حرص و ولع شروع کردن به خوردن و گفتن: آخ، چه خوشمزه است! بخور، امتحان كن!

من يكي به دهان گذاشتم، پوست كلفت و ترش بود. اما بقول پوشكين، فريب خشنودكننده گرامي تر از تاريكي حقيقت است. من مرد خوشبختي را مي ديدم كه آرزوي نهانش بخوبي برآورده شده و به هدف زندگي‌اش رسيده و آنچه را كه مي‌خواسته بدست آورده و از خود و سرنوشتش راضي است. هميشه تفكر و انديشه من در باره خوشبختي انسانها نمي دانم چرا با احساس غم و اندوه آميخته مي‌شد ولي در آنوقت با ديدن اين مرد خوشبخت احساس دردناكي شبيه و نزديك به نااميدي به من دست داد.

ايوان ايوانويچ از جا برخاست و به گفتارش ادامه داد: من در آن شب پي بردم كه خود منهم آدم راضي و خوشبختي هستم. منهم سر ناهار و هنگام شكار به ديگران مي‌آموختم كه چگونه بايد باور و ايمان داشته باشند، چگونه بايد مردم را اداره كرد. من هم مي گفتم كه دانايي روشنايي است فرهنگ ضروريست اما براي مردم ساده، فقط سواد خواندن و نوشتن بس است. مي گفتم آزادي نعمتي است مانند هوا و بي آن زندگي ممكن نيست. اما هنوز بايد صبر كنيم. آره من اين را مي گفتم. اما حالا مي پرسم: صبر براي چه؟ از شما مي پرسم صبر براي چه؟ بخاطر چه؟ بخاطر كه؟ چه فايده از انتظار وقتي كه ديگر نيرويي براي زنده ماندن باقي نمانده است و با وجود اين زندگي لازمست و مي‌خواهيم زنده باشيم و زندگي كنيم!

صبح زود از پيش برادرم برگشتم و از آنروز ديگر ماندن در شهر برايم غير قابل تحمل شد. خاموشي و آرامش شهر رنج و عذابم مي دهد. من ديگر پير شده‌ام و بدرد نبرد و پيكار نمي خورم، حتي نيروي بيزاري و قهر و تنفر برايم باقي نمانده است. فقط روحم زجر مي كشد، برآشفته مي‌شوم و افسوس مي خورم. شبها فكرهاي زيادي بسرم مي‌زند و نمي توانم بخواب بروم...آخ اگر من جوان بودم!

ايوان ايوانويچ هيجان‌زده شده بود و در اتاق قدم مي زد. ناگهان به آليوخين نزديک شد و گاه يک دست و گاه دست ديگرش را مي فشرد و التماس کنان مي گفت: آسوده دل ننشينيد، نگذاريد دل و جانتان به خواب برود! تا جوانيد و نيرومند و آماده، از نيكوكاري خسته نشويد! خوشبختي شخصي وجود ندارد و نمي تواند وجود داشته باشد اگر زندگي داراي معنا و هدفي است آن هدف و معنا آسودگي و رفاه شخصي نيست، بلكه چيزي خردمندانه و عاليست. تا مي توانيد نيكوكاري كنيد!

هر سه آنها در گوشه‌هاي مختلف اتاق جدا از هم نشسته و خاموش بودند. آليوخين دلش براي خواب پر پر مي زد. او ساعت دو از خواب بيدار شده بود بدنبال كارهاي كشاورزي رفته بود و چشمهايش از خستگي داشت بهم مي‌رفت ولي چون مي‌ترسيد كه مهمانها در غياب او داستان شوخ و خوشمزه اي تعريف كنند از جايش بلند نمي شد. او سعي نمي‌كرد عميق بشود و سر دربياورد كه آنچه ايوان ايوانويچ حكايت كرد عاقلانه و عادلانه بود يا نه، برايش همين بس بود كه صحبت در باره علوفه و قير و بلغور نبود. به اين جهت خوشحال بود و مي خواست كه صحبت ادامه يابد... اما بوركين از جا بلند شد و به آليوخين شب بخير گفت. ايوان ايوانويچ هم از جا بلند شد و به طرف جاي خواب خود رفت. خاموش و آهسته لباس كند و دراز كشيد و بعد از لحظه‌اي گفت: خدايا ما گناهكاران را ببخش.

قطرات باران تمام آن شب به پنجره خورد، انگار باران مي خواست بدين وسيله از تپش و التهاب افکار مهمان خانه بکاهد...

پاسخ }

The Cask of Amontillado
Edgar Allan Poe

THE thousand injuries of Fortunato I had borne as I best could ; but when he ventured upon insult, I vowed revenge. You, who so well know the nature of my soul, will not suppose, however, that I gave utterance to a threat. At length I would be avenged ; this was a point definitively settled - but the very definitiveness with which it was resolved, precluded the idea of risk. I must not only punish, but punish with impunity. A wrong is unredressed when retribution overtakes its redresser. It is equally unredressed when the avenger fails to make himself felt as such to him who has done the wrong.

It must be understood, that neither by word nor deed had I given Fortunato cause to doubt my good will. I continued, as was my wont, to smile in his face, and he did not perceive that my smile now was at the thought of his immolation.

He had a weak point - this Fortunato - although in other regards he was a man to be respected and even feared. He prided himself on his connoisseurship in wine. Few Italians have the true virtuoso spirit. For the most part their enthusiasm is adopted to suit the time and opportunity - to practise imposture upon the British and Austrian millionaires. In painting and gemmary, Fortunato, like his countrymen , was a quack - but in the matter of old wines he was sincere. In this respect I did not differ from him materially : I was skilful in the Italian vintages myself, and bought largely whenever I could.

It was about dusk, one evening during the supreme madness of the carnival season, that I encountered my friend. He accosted me with excessive warmth, for he had been drinking much. The man wore motley. He had on a tight-fitting parti-striped dress, and his head was surmounted by the conical cap and bells. I was so pleased to see him, that I thought I should never have done wringing his hand.

I said to him - "My dear Fortunato, you are luckily met. How remarkably well you are looking to-day ! But I have received a pipe of what passes for Amontillado, and I have my doubts."

"How ?" said he. "Amontillado ? A pipe ? Impossible ! And in the middle of the carnival !"

"I have my doubts," I replied ; "and I was silly enough to pay the full Amontillado price without consulting you in the matter. You were not to be found, and I was fearful of losing a bargain."

"Amontillado !"

"I have my doubts."

"Amontillado !"

"And I must satisfy them."

"Amontillado !"

"As you are engaged, I am on my way to Luchesi. If any one has a critical turn, it is he. He will tell me --"

"Luchesi cannot tell Amontillado from Sherry."

"And yet some fools will have it that his taste is a match for your own."

"Come, let us go."

"Whither ?"

"To your vaults."

"My friend, no ; I will not impose upon your good nature. I perceive you have an engagement. Luchesi --"

"I have no engagement ; - come."

"My friend, no. It is not the engagement, but the severe cold with which I perceive you are afflicted. The vaults are insufferably damp. They are encrusted with nitre."

"Let us go, nevertheless. The cold is merely nothing. Amontillado ! You have been imposed upon. And as for Luchesi, he cannot distinguish Sherry from Amontillado."

Thus speaking, Fortunato possessed himself of my arm. Putting on a mask of black silk, and drawing a roquelaire closely about my person, I suffered him to hurry me to my palazzo.

There were no attendants at home ; they had absconded to make merry in honor of the time. I had told them that I should not return until the morning, and had given them explicit orders not to stir from the house. These orders were sufficient, I well knew, to insure their immediate disappearance, one and all, as soon as my back was turned.

I took from their sconces two flambeaux, and giving one to Fortunato, bowed him through several suites of rooms to the archway that led into the vaults. I passed down a long and winding staircase, requesting him to be cautious as he followed. We came at length to the foot of the descent, and stood together on the damp ground of the catacombs of the Montresors.

The gait of my friend was unsteady, and the bells upon his cap jingled as he strode.

"The pipe," said he.

"It is farther on," said I ; "but observe the white web-work which gleams from these cavern walls."

He turned towards me, and looked into my eyes with two filmy orbs that distilled the rheum of intoxication .

"Nitre ?" he asked, at length.

"Nitre," I replied. "How long have you had that cough ?"

"Ugh ! ugh ! ugh ! - ugh ! ugh ! ugh ! - ugh ! ugh ! ugh ! - ugh ! ugh ! ugh ! - ugh ! ugh ! ugh !"

My poor friend found it impossible to reply for many minutes.

"It is nothing," he said, at last.

"Come," I said, with decision, "we will go back ; your health is precious. You are rich, respected, admired, beloved ; you are happy, as once I was. You are a man to be missed. For me it is no matter. We will go back ; you will be ill, and I cannot be responsible. Besides, there is Luchesi --"

"Enough," he said ; "the cough is a mere nothing; it will not kill me. I shall not die of a cough."

"True - true," I replied ; "and, indeed, I had no intention of alarming you unnecessarily - but you should use all proper caution. A draught of this Medoc will defend us from the damps."

Here I knocked off the neck of a bottle which I drew from a long row of its fellows that lay upon the mould.

"Drink," I said, presenting him the wine.

He raised it to his lips with a leer. He paused and nodded to me familiarly, while his bells jingled.

"I drink," he said, "to the buried that repose around us."

"And I to your long life."

He again took my arm, and we proceeded.

"These vaults," he said, "are extensive."

"The Montresors," I replied, "were a great and numerous family."

"I forget your arms."

"A huge human foot d'or, in a field azure ; the foot crushes a serpent rampant whose fangs are imbedded in the heel."

"And the motto ?"

"Nemo me impune lacessit ."

"Good !" he said.

The wine sparkled in his eyes and the bells jingled. My own fancy grew warm with the Medoc. We had passed through walls of piled bones, with casks and puncheons intermingling, into the inmost recesses of the catacombs. I paused again, and this time I made bold to seize Fortunato by an arm above the elbow.

"The nitre !" I said : "see, it increases. It hangs like moss upon the vaults. We are below the river's bed. The drops of moisture trickle among the bones. Come, we will go back ere it is too late. Your cough --"

"It is nothing," he said ; "let us go on. But first, another draught of the Medoc."

I broke and reached him a flaçon of De Grâve. He emptied it at a breath. His eyes flashed with a fierce light. He laughed and threw the bottle upwards with a gesticulation I did not understand.

I looked at him in surprise. He repeated the movement - a grotesque one.

"You do not comprehend ?" he said.

"Not I," I replied.

"Then you are not of the brotherhood."

"How ?"

"You are not of the masons."

"Yes, yes," I said, "yes, yes."

"You ? Impossible ! A mason ?"

"A mason," I replied.

"A sign," he said.

"It is this," I answered, producing a trowel from beneath the folds of my roquelaire.

"You jest," he exclaimed, recoiling a few paces. "But let us proceed to the Amontillado."

"Be it so," I said, replacing the tool beneath the cloak, and again offering him my arm. He leaned upon it heavily. We continued our route in search of the Amontillado. We passed through a range of low arches, descended, passed on, and descending again, arrived at a deep crypt, in which the foulness of the air caused our flambeaux rather to glow than flame.

At the most remote end of the crypt there appeared another less spacious. Its walls had been lined with human remains, piled to the vault overhead, in the fashion of the great catacombs of Paris. Three sides of this interior crypt were still ornamented in this manner. From the fourth the bones had been thrown down, and lay promiscuously upon the earth, forming at one point a mound of some size. Within the wall thus exposed by the displacing of the bones, we perceived a still interior recess, in depth about four feet, in width three, in height six or seven. It seemed to have been constructed for no especial use in itself, but formed merely the interval between two of the colossal supports of the roof of the catacombs, and was backed by one of their circumscribing walls of solid granite.

It was in vain that Fortunato, uplifting his dull torch, endeavored to pry into the depths of the recess. Its termination the feeble light did not enable us to see.

"Proceed," I said ; "herein is the Amontillado. As for Luchesi --"

"He is an ignoramus," interrupted my friend, as he stepped unsteadily forward, while I followed immediately at his heels. In an instant he had reached the extremity of the niche, and finding his progress arrested by the rock, stood stupidly bewildered. A moment more and I had fettered him to the granite. In its surface were two iron staples, distant from each other about two feet, horizontally. From one of these depended a short chain, from the other a padlock. Throwing the links about his waist, it was but the work of a few seconds to secure it. He was too much astounded to resist. Withdrawing the key I stepped back from the recess.

"Pass your hand," I said, "over the wall ; you cannot help feeling the nitre. Indeed it is very damp. Once more let me implore you to return. No ? Then I must positively leave you. But I must first render you all the little attentions in my power."

"The Amontillado !" ejaculated my friend, not yet recovered from his astonishment.

"True," I replied ; "the Amontillado."

As I said these words I busied myself among the pile of bones of which I have before spoken. Throwing them aside, I soon uncovered a quantity of building stone and mortar. With these materials and with the aid of my trowel, I began vigorously to wall up the entrance of the niche.

I had scarcely laid the first tier of my masonry when I discovered that the intoxication of Fortunato had in a great measure worn off. The earliest indication I had of this was a low moaning cry from the depth of the recess. It was not the cry of a drunken man. There was then a long and obstinate silence. I laid the second tier, and the third, and the fourth ; and then I heard the furious vibrations of the chain. The noise lasted for several minutes, during which, that I might hearken to it with the more satisfaction, I ceased my labors and sat down upon the bones. When at last the clanking subsided , I resumed the trowel, and finished without interruption the fifth, the sixth, and the seventh tier. The wall was now nearly upon a level with my breast. I again paused, and holding the flambeaux over the mason-work, threw a few feeble rays upon the figure within.

A succession of loud and shrill screams, bursting suddenly from the throat of the chained form, seemed to thrust me violently back. For a brief moment I hesitated - I trembled. Unsheathing my rapier, I began to grope with it about the recess : but the thought of an instant reassured me. I placed my hand upon the solid fabric of the catacombs, and felt satisfied. I reapproached the wall. I replied to the yells of him who clamored. I re-echoed - I aided - I surpassed them in volume and in strength. I did this, and the clamorer grew still.

It was now midnight, and my task was drawing to a close. I had completed the eighth, the ninth, and the tenth tier. I had finished a portion of the last and the eleventh ; there remained but a single stone to be fitted and plastered in. I struggled with its weight ; I placed it partially in its destined position. But now there came from out the niche a low laugh that erected the hairs upon my head. It was succeeded by a sad voice, which I had difficulty in recognising as that of the noble Fortunato. The voice said -

"Ha ! ha ! ha ! - he ! he ! - a very good joke indeed - an excellent jest. We will have many a rich laugh about it at the palazzo - he ! he ! he ! - over our wine - he ! he ! he !"

"The Amontillado !" I said.

"He ! he ! he ! - he ! he ! he ! - yes, the Amontillado. But is it not getting late ? Will not they be awaiting us at the palazzo, the Lady Fortunato and the rest ? Let us be gone."

"Yes," I said, "let us be gone."

" For the love of God, Montressor ! "

"Yes," I said, "for the love of God !"

But to these words I hearkened in vain for a reply. I grew impatient. I called aloud -

"Fortunato !"

No answer. I called again -

"Fortunato !"

No answer still. I thrust a torch through the remaining aperture and let it fall within. There came forth in return only a jingling of the bells. My heart grew sick - on account of the dampness of the catacombs. I hastened to make an end of my labor. I forced the last stone into its position ; I plastered it up. Against the new masonry I re-erected the old rampart of bones. For the half of a century no mortal has disturbed them. In pace requiescat !

بشکه آمونتیلادو

هزار زخم زبان فورچوناتو را با خون جگر تحمل کرده بودم؛ اما وقتی کار را به دشنام کشاند عهد بستم تلافی کنم. با این همه تو، که سرشت خوبی مرا به خوبی می شناسی، می دانی که تهدید من هیچگاه تو خالی نبوده است.

سرانجام من انتقام خود را می گرفتم؛ در این باره تصمیم خود را قاطعانه گرفته بودم، چیزی که بود قاطعیت این تصمیم حکم می کرد خطرهای راه را به چیزی نگیرم. نه تنها می بایست دست به تنبیه او می زدم بلکه در انجام این کار گزندی هم نمی دیدم. زیرا چنانچه کیفر خطایی گریبان انتقام گیرنده را بگیرد خطا بی کیفر می ماند. خطاکار نیز چنانچه حضور انتقام گیرنده را احساس نکند باز خطا بی کیفر می ماند.

این را بگویم که من نه با زبان نه با عمل خود بهانه ای به دست فورچوناتو نداده بودم تا در حسن نیت من تردید کند. همان گونه که خلق و خوی من بود در برابر او لبخند از لبهایم محو نمی شد که او درنیابد که در پس لبخند من حالا اندیشه کشتن او نهفته است.

نقطه ضعفی داشت، فورچوناتو را می گویم.هر چند از نظرهای دیگر مردی احترام انگیز و با هیبت بود. به خبره بودن خود در شناخت شراب می بالید. از میان ایتالیاییها عده انگشت شماری در هنرهای زیبا صاحب نظرند. این تبحر آنها اغلب به زمان و فرصت مناسب متکی است و در خدمت تیغ زدن میلیونرهای انگلیسی و اتریشی قرار می گیرد. فورچوناتو مثل هم میهنانش، در زمینه تابلو نقاشی و جواهر آدم پشت هم اندازی بود اما وقتی پای شراب کهنه به میان می آمد صداقت نشان می داد. از این نظر تفاوت چندانی با او نداشتم و خودم در شناخت شراب ایتالیایی خبره بودم و هر وقت فرصت دست می داد مقدار زیادی می خریدم و انبار می کردم.

در هوای گرگ و میش غروب یک روز، در اوج فصل کارناوال بود که دوستم را دیدم. با گرمی بیش از اندازه ای با من روبه رو شد زیرا مشروب زیادی نوشیده بود. لباس رنگارنگ دلقک ها را پوشیده بود: پیراهنی بلند و چسبان که جای جای آن راه راه بود به تن داشت و کلاهی بوقی و زنگوله دار بر سر. از دیدارش به اندازه ای خوشحال شده که دریغ خوردم چرا با اشتیاق دستش را فشرده ام.

به او گفتم: « فورچوناتوی عزیزم از دیدارت شاد شدم. واقعا که امروز سرحالی! راستش بشکه شرابی به تورم خورده که ظاهرا آمونتیلادوست اما تردید دارم.»

گفت: « چی؟ آمونتیلادو! یک بشکه شراب؟ ممکن نیست! آن هم در گرماگرم کارناوال!»

پاسخ دادم: « گفتم که تردید دارم. تازه حماقت هم کردم بی آنکه با تو مشورت کنم بهای آمونتیلادو را تمام و کمال پرداختم. آخر تو را پیدا نکردم و ترسیدم معامله از چنگم برود.»

« آمونتیلادو!»

« تردید دارم.»

« آمونتیلادو!»

« باید مطمئن شد.»

« آمونتیلادو!»

« چون کار داری به سراغ لوچه زی می روم. اگر آدمی در شناخت شراب دستی داشته باشد کسی جز او نیست. او خیلی راحت . . . »

« لوچه زی میان آمونتیلادو و شراب شری فرقی نمی گذارد.»

« پس خبر نداری آدمهای ابلهی هستند که خیال می کنند او ذائقه تو را دارد.»

« بیا برویم.»

« کجا؟»

« به سردابه های تو.»

« نه دوست عزیز، نمی خواهم از خلق خوش تو سوء استفاده کنم. می بینم که قرار داری. لوچه زی هم . . . »

« من با هیچ کس قرار تدارم، . . . راه بیفت.»

« نه دوست عزیز، موضوع قرار به کنار، می بینم که سرما خوردگی شدیدی به جانت افتاده. رطوبت سردا به ها تحمل پذیر نیست. همه جایش شوره زده.»

« باشد بیا برویم. سرماخوردگی که چیزی نیست. آمونتیلادو را بگو! کلاه سرت رفته. و اگر آن لوچه زی را می گویی که میان شراب شری و آمونتیلادو فرق نمی گذارد. »

فورچوناتو با این گفته دستم را گرفت. من که نقابی از پارچه ابریشم مشکی به چهره زده و شنلی را تنگ به دور خود پیچیده بود، گذاشتم تا به شتاب مرا به سوی قصرم ببرد.

از خدمتکار ها کسی در خانه نبود؛ آنها فرصت را غنیمت دانسته و برای خوشگذرانی دوان دوان رفته بودند. به آنها گفته بودم که تا صبح فردا بر نمی گردم و چند بار سفارش کرده بودم که از قصر تکان نخورند. خوب می دانستم، همین سفارشها کافی است که همین که چشم مرا دور ببینند همه با هم ناپدید شوند.

از مشعل دانهای آنجا دو مشعل برداشتم و یکی را به دست فورچوناتو دادم و تعضیم کنان از میان چندین دست اتاق به سوی دالانی بردم که به سردابه ها می رسید. راه پلکانی طولانی و مارپیچ را در پیش گرفتم و از او خواستم که با احتیاط به دنبالم بیاید. سرانجام به پای پلکان رسیدیم و کنار هم پا بر زمین مرطوب سردابهای خانوادة مونتره سور گذاشتیم.

قدمهای دوستم لرزان بود و زنگوله های کلاهش با هر قدم به صدا در می آمد.

گفت: « بشکة شراب کجاست؟»

گفتم: « جلوتر است. حالا تارهای سفید عنکبوت را نگاه کن که بر دیوارهای این سردابها می درخشند. »

رو به من کرد و با حدقة مه آلود چشمها که بخار مستی از آنها می تراوید به چشمانم نگریست.

سرانجام پرسید: « بوی شوره می آید؟»

پاسخ دادم: « بوی شوره می آید. چند وقت است دچار این سرفه ای؟»

« اه! اه! اه! ... اه! اه! اه! ... اه! اه! اه! ... اه! اه! اه! ... اه! اه! اه!.»

دوست بیچاره ام تا چند لحظه نمی توانست پاسخ بدهد. دست آخر گفت: « چیزی نیست.»

با عزم جزم گفتم: « بیا برگردیم، سلامتی تو با ارزش است. تو ثروتمندی، محترمی، در خور تحسینی، محبوب همه ای؛ دیگر بگویم، خوشبختی، همان طور که من روزی خوشبخت بودم. جایت پیش همه خالی خواهد بود. برای من مهم نیست، برمی گردیم؛ ناخوش می شوی، این را گفته باشم. گذشته از آن لوچه زی . . . »

گفت: « بس کن دیگر. این سرفه چیزی نیست مرا نمی کشد سرفه مرا نمی کشد.»

پاسخ دادم: « حق با توست، حق با توست؛ راستش قصد نداشتم بیجا تو را بترسانم، . . . اما آخر باید از هر نظر احتیاط کنی. جرعه ای از این شراب پردو تو را از رطوبتی حفظ می کند.»

و در اینجا شیشه ای را از میان انبوه همتاهایش که بر روی زمین قرار داشتند بیرون کشیدم و سر آنرا شکستم.

شراب را به او تعارف کردم و گفتم: « بنوش.»

با نگاهی از گوشه چشم شراب را تا نزدیک لب بالا برد. درنگ کرد و دوستانه برایم سر تکان داد و در آن حال زنگوله هایش به صدا در آمدند.

گفت: « می نوشم به سلامتی مدفون شده هایی که دور و اطراف ما آرمیده اند.»

« و من می نوشم به سلامتی عمر دراز تو.»

دوباره بازوی مرا گرفت و ما پیش رفتیم.

گفت: « این سردابه ها خیلی بزرگند.»

پاسخ دادم: « خانوادة مونتره سور خانوادة بزرگ و پر زاد و رودی بوده.»

« نشان خانوادگی شما را فراموش کرده ام.»

« پای غول پیکر انسان به رنگ طلا بر زمینة آبی؛ پا روی ماری تهدید کننده فرود آمده که نیشهایش می خواهند در پاشنه فرو بروند.»

« و شعارتان؟»

« حمله هیچ کس به من بی کیفر نمی ماند.»

گفت: « که این طور.»

تلألؤ شراب در چشمهایش می درخشید و جیرینگ جیرینگ زنگوله ها بلند بود. شراب پردم مرا نیز به عالم خیال فرو می برد. از میات دیوارهای انباشته از استخوان که جا به جا خمره ها و بشکه های شراب دیده می شد گذشتیم و به دورترین پستو های دخمه ها پا گذاشتیم. دوباره درنگ کردم و این بار گستاخانه دست پیش بردم و بازوی فورچوناتو را از بالای آرنج گرفتم.

گفتم: « ببین شوره ها کم کم زیاد می شوند. مثل خزه سردابها را پوشانده اند. ما الآن در زیر بستر رودخانه ایم. قطره های آب به روی استخوان ها می چکد. بیا تا دیر نشده برگردیم. این سرفه های تو . . . »

گفت: « چیزی نیست. می رویم. اما اول جرعة دیگری شراب پردو بنوشیم.»

سر یک شیشه دسته دار شراب دوگراو را گشودم و به جانب او دراز کردم. به یک جرعه سر کشید. در چشمهایش برق تندی درخشید. خندید و با اشارة سر و دست که مفهومش را درنیافتم شیشه را به هوا انداخت.

با تعجب به او نگاه کردم. اشاره را، که عجیب و غریب بود تکرار کرد.

گفت: « درک نمی کنی؟»

پاسخ دادم: « خیر.»

« پس عضو انجمن برادران نیستی.»

« چطور؟»

« عضو انجمن ماسونها نیستی.»

گفتم: « بله، بله، خوب هم هستم.»

« تو؟‍ ممکن نیست! تو و ماسون؟»

پاسخ دادم: « ماسونم.»

گفت: « نشانه ات؟»

از لا به لای چینهای شنلم ماله ای بیرون آوردم و پاسخ دادم: « بفرما.»

چند قدم به عقب برداشت و بلند گفت: « شوخی می کنی، اما بیا به سراغ آمونتیلادو برویم.»

گفتم: « باشد.» و ابزار را زیر خرقه ام جا دادم و دوباره بازویم را در اختیارش گذاشتم. خود را با سنگینی به آن تکیه داد. راه خود را در جستجوی آمونتیلادو ادامه دادیم. از زیر تعدادی طاقنما گذشتیم. پایین رفتیم، عبور کردیم و باز پایین رفتیم و پا به دخمة عمیقی گذاشتیم که در آن ناپاکی هوا سبب می شد که مشعلهای ما به جای شعله کشیدن کورسو بزند.

در انتهای دورترین دخمه، دخمة کوچکتری پیدا شد. کنار دیوارهایش، به شکل دخمه های پاریس، بقایای انسان ردیف شده بود و تا سردابة بالای سر را می پوشاند. سه سوی این دخمه ى درونی به همین صورت تزئین شده بود. استخوانهای جانب چهارم فرو ریخته و روی زمین پخش شده بود و در یک جا به شکل پشته ای درآمده بود. از میان دیواری که بدین ترتیب از جا به جا شدن استخوانها پیدا شده بود دخمة درونی دیگری دیدیم به طول تقریبا صد و بیست و عرض نود سانتیمتر و ارتفاع دو متر. ظاهرا برای هیچ منظور خاصی ساخته نشده بود و تنها فضای میان دو ستون غولپیکری را تشکیل می داد که سقف سردابه ها را نگه می داشت و در پشت آن باروی قصر، که با سنگ خارا ساخته شده بود، قرار داشت.

فورچوناتو مشعل کم نور خود را بالا برد و بیهوده کوشید تا درون دخمه را بکاود. انتهای دخمه را در نور ضعیف نمی دیدیم.

گفتم: « برو جلو، آمونتیلادو همان جاست. اگر لوچه زی حضور داشت . . . »

دوستم حرفه را برید و گفت: « آدم کودنی است.» با قدمهای لرزانی پیش می رفت و من بیدرنگ پا جای پایش می گذاشتم. در یک چشم به هم زدن به انتهای دخمه رسید و با دیدن باروی سنگی که راهش را سد کرده بود گیج و منگ ایستاد. چیزی نمی گذشت که او را به سنگ خارا زنجیر می کردم. بر بدنه سنگ دو گیره آهنی دیده می شد که به صورت افقی در فاصلة شصت سانتیمتری یکدیگر قرار داشتند. زنجیر کوتاهی از یکی و قفلی از دیگری آویخته بود. انداختن حلقه ها به دور کمر او و قفل کردن آنها چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید. آنقدر حیرت کرده بود که مقاومتی نکرد. کلید را بیرون کشیدم و از دخمه پا بیرون گذاشتم.

گفتم: « دستت را روی دیوار بکش تا شوره ها را خوب لمس کنی. راستی که خیلی مرطوب است. یکبار دیگر بگذار از تو خواهش کنم، برگردیم. می گویی نه ، پس چیزی را که از دستم بر می آید برایت انجام می دهم.»

دوستم که همچنان شگفتزده بود، سراسیمه گفت: « آمونتیلادو!»

پاسخ دادم: « بله، آمونتیلادو.»

با این گفته در میان انبوه استخوانهایی که پیشتر دربارة آنها حرف زدم مشغول به کار شدم. همین که آنها را کنار زدم مقداری آجر و ساروج یافتم. با این مصالح و به یاری ماله ام به تیغه کردن مدخل دخمه پرداختم.

هنوز ردیف اول آجرها را نچیده بودم که در یافتم تا حد زیادی مستی فورچوناتو از سرش پریده است. اولین نشانة موضوع، فریاد ناله مانند آهسته ای بود که از ژرفای دخمه به گوش رسید. صدا به فریاد آدم مستی نمی مانست. سپس سکوتی طولانی و تهدید آمیز حکمفرما شد. ردیف دوم و سوم و چهارم را چیدم؛ و آنوقت ارتعاش خشماگین زنجیر را شنیدم. صدا چندین دقیقه ادامه یافت که در این مدت برای آنکه با رضایت خاطر بیشتری به آن گوش دهم کار را رها کردم و روی استخوانها نشستم. سرانجام و قتی طدای زنجیر فرو نشست کار با ماله را از سر گرفتم و بدون وقفه ردیف پنجم و ششم و هفتم را به پایان رساندم. دیوار حالا کمابیش تا سطح سینه ام رسیده بود. بار دیگر درنگ کردم و مشعل را بالای آجرهای چیده شده گرفتم و گذاشتم نوری ضعیف به جسم درون آنجا بتابد.

ناگهان از گلوی آن جسم زنجیری، جیغهای تیز و بلندی به دنبال هم برخاست که گویی مرا با خشونت به عقب پرتاب کرد. برای لحظه ای دچار تردید شدم . . . به خود لرزیدم. شمشیر دو دم قرون وسطایی خود را از نیام بیرون کشیدم و کورمال کورمال با آن درون دخمه به جستجو پرداختم؛ اما یک لحظه اندیشه ای از خاطرم گذشت که به من اطمینان بخشید. دستم را بر مادة محکم دخمه ها گذاشتم و خاطر جمع شدم. دوباره کنار دیوار رفتم. به فریاد های او که غوغا به پا کرده بود پاسخ دادم. تقلید او را درآوردم، صدا در صدای او انداخنم و بلندتر و محکم تر از او صدا زدم. به دنبال این کارها او که غوغا به پا کرده بود، آرام شد.

حالا نیمه شب بود و کار من کم کم به پایان می رسید. ردیف هشتم و نهم را هم کامل کرده بودم. قسمتی از آخرین و یازدهمین ردیف را به پایان بردم؛ تنها یک آجر مانده بود که در جای خود قرار بگیرد و بر آن ساروج مالیده شود. سنگینی آجر را در دستم حس کردم؛ آنرا پیش بردم تا در جای محتوم خویش قرار دهم. آن وقت از درون دخمه خندة کوتاهی برخاست که مو بر تنم سیخ کرد. به دنبال آن صدای غم انگیزی برخاست که به سختی دریافتم صدای فورچوناتوی نجیب است.

گفت: « ها! ها! ها! . . . هه! هه! هه! . . . واقعا شوخی بامزه ای است . . . شوخی بی مانندی است. به قصر که وارد شویم چقدر می خندیم . . . هه! هه! هه! . . . وقتی داریم شراب می نوشیم . . . هه! هه! هه! »

گفتم: « آمونتیلادو!»

« هه! هه! هه! . . . هه! هه! هه! . . . آره، آمونتیلادو. راستی دیر نشده است؟ در قصر چشم به راه ما هستند . . . خانم مونتره سور و آن دیگران؟ بیا برویم.»

گفتم: « آره بیا برویم.»

« برای رضای خدا، مونتره سور!»

گفتم: « آره، برای رضای خدا!»

با این گفته، بیهوده به انتظار شنیدن پاسخی ماندم. صبرم لبریز شد. دوباره به صدای بلند گفتم: « فورچوناتو!»

باز هم پاسخ نشنیدم.

مشعل را از روزنة برجا مانده فرو بردم و به درون دخمه انداختم. در مقابل این کار تنها صدای جیرینگ زنگوله ها برخاست. قلبم گرفت . . . به سبب رطوبت دخمه ها. برای تمام کردن کار شتاب کردم. آخرین آجر را با فشار در جای خود کار گذاشتم. رویش ساروج کشیدم. جلو تیغة تازه استخوانها را بر هم چیدم تا روکش دیوار به صورت گذشته درآید. نیم قرن است که هیچ آفریدگاری دست به آنها نگذاشته است. روحش قرین آرامش باد.
پاسخ }
گوناگون از وب
تشریفات مجالس خدمات عروسی